{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدمتکارمن

خدمتکارمن
پارت34
چندروزی از اومدنش گذشته بود ولی کارای زیادی روی سرش ریخته بود
خانواده ی چویا تموم کاراشونو رو میگفتن دازای انجام بده و همشون فقط دازایو اذیت میکردن ولی کسی که واقعا دازایو اذیت می‌کرد پدر چویا بود
اون تموم کارای سخت و غیرممکن و می‌گفت دازای انجام بده و دازایم مخالفت نمی‌کرد
درحال تمیز کردن عمارت بود که یکی پاش رو روی دست دازای گذاشت و فشار داد و دازای آخی زیر لب گفت
«ببینم بیشتر کار کن احمق جون»
دازای به ماریا نگاه کرد
+دارم کارمو انجام میدم ولی شما پاتونو گذاشتین روی دست من
اینو که گفت یه مشت محکم خورد تو صورتش
«جنده عوضی دفعه آخرت باشه فهمیدی»
دازای میخواست چیزی بگه که پدر چویا از راه رسید
+بر خرمگس معرکه لعنت
زیر لب زمزمه کرد و پدر چویا رفت سمتشون
«ببینم اینجا خبره؟»
ماریا ناگهان مودش تغییر کرد و اشک توی چشماش جمع شد و رفت سمت پدرچویا
«پدرجان این دختره منو اذیت کرده من گفتم بیام کمکت و اونم گفت نمیخواد هرزه»
دازای چشماش از تعجب گرد شد و به پدرچویا نگاه کرد
+ر..رئیس داره دروغ میگه من کاری نکردم
«دازای ساکت شو»
روشو برگردوند و به یکی از دستیاراش نگاه کرد
«دازایو ببر به اتاق....»
مکث کرد و ادامه داد
«اتاق شکنجه»
دستیار تعجب کرد آخه دازای یا همه مهربون بود و بی دلیل به کسی چیزی نمی‌گفت
«و..ولی رئیس...»
«حرفی بخوای بزنی میمیری»
دستیار سرشو پایین آورد
«چ...چشم رئیس»
به سمت دازای رفت و دم گوشش گفت
«ازت معذرت میخوام.....دازای»
دستشو گرفت و سمت اتاق شکنجه بردش و از اتاق رفت بیرون
«ببخشید دازای ولی مجبورم»
و رفت سمت پدر چویا
«کارت خوب بود ماریا راضی هستی»
«بله ممنونم پدرجان»
«برای عروس آیندم باید اینکارو بکنم»
ماریا لبخندی زد و از عمارت رفت بیرون و خندید
«وایی دازای خوشحال شدم که هستی تا سرگرم بشم»
<>
«ببینم همه چی طبق نقشه پیش میره؟»
«اوهوم فقط باید تا فردا صبرکنیم تا اون بیاد»
«البته یه هفته دیگم روش هست»
«اونو حالا فاکتور میگیریم اول باید برای فردا صبرکنیم»
«اوهوم باشه رئیس»
دیدگاه ها (۱۰)

خدمتکارمنپارت33رسیدن و از ماشین پیاده شدن_خب رسیدیم بلاخره+ا...

خدمتکارمنپارت32درحال رانندگی بود و دازای همچنان توی بغلش بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط