{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم رب الشهدا و الصدیقین

بسم رب الشهدا و الصدیقین

یک وضعیت بحرانی

چشمان محمود خیس اشک بود و داشت آهسته گریه می کرد. با تعجب پرسیدم چرا گریه می کنی آقا محمود گفت: حاج آقا! چطور راضی باشم که من فرمانده باشم آن وقت نیروهایم بروند جلوی تیرو گلوله، و من تو مشهد استراحت کنم. بی اختیار اشک تو چشمانم جمع شد. طبق نظر قطعی دکتر ها او باید تا مدت زیادی استراحت می کرد. همه شان سفارش می کردند که باید مواضبش باشیم. تحرک و فعالیتی نداشته باشد. اما احساس کردم که اگر باز مانع رفتنش بشوم، شاید مرتکب گناهی نابخشودنی شده باشم. حالا این من بودم که باید قید ماندن او را می زدم. بهش گفتم من دیگه مخالفتی ندارم که شما بری، اما به شرطی که قول بدی مواظب خودت باشی. اشک هایش را پاک کرد و خندید. آهسته به برادرم احمد گفتم: تا می توانی یواش بران که محمود به پرواز نرسد.احمد نیم ساعات بعد ناراحت و دمق گفت محمود رفتش.

شادی روح شهدا امام شهدا صلوات
http://line.me/ti/p/%40yck0500m
التماس دعا
دیدگاه ها (۳)

اطلاعیه سخنرانی استاد رائفی پور جمعه 8 آبان 1394 تنکابن موضو...

(دانلود کلیپ)جنایات منا و حقـــوق بی بشـــر(خلاصه سخنرانی من...

بسم الله الرحمن الرحیمزمانی که خورشید در وسط آسمان پیدا می ش...

وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط