پارت ۱۸ :
پارت ۱۸ :
باجی یا موتور ؟
مایکی : هر کسی توی سنگ کاغذ قیچی ببازه باید موتور رو ببره پمپ بنزین !
همه ( عربده ناموس 😂💔 ): نــــــــــــــه!!!
=×=×=×=×=×=
چند دقیقه بعد :
باجی مجبور شد بره موتور رو بنزین بزنه
باجی همونطور که داشت غرغر میکرد موتور رو میکشید
باجی : ای مایکی....لعنت بهت...یه پمپ بنزین هم این طرف ها نیست ....
^°^°^°^°^°^°^
اون طرف ماجرا توی ساحل :
دراکن و میتسویا هنوز نرسیده داشتن مسابقه میدادن
دراکن: من میبرم
میتسویا: عمرن بزارم ببری !!!
کازوتورا : واقعاً..؟. حداقل یکم از این منظر لذت ببرید خوب
پاچین و کازوتورا راحت لم داده بودن روی صندلی و سوزومه که اون طرف داشت با چوب چیزی روی شن ها مینوشت
پاچین: سوزومه ! اصلا چرا اومدی وقتی نه میخوای شنا کنی نه بازی کنی نه هیچ غلطی ؟
سوزومه : شنا کنم ؟ با شما ؟ منحرف...
کازوتورا زد تو سر پاچین: چی داری زر میزنی
سوزومه : تنها دلیل اومدنم اینه که میخوام باجی رو اذیت کنم ( پوزخند شیطانی) باجی از خیس شدن متنفره
کازوتورا: پس برای همین نمیخواست بیاد ـــ
مایکی : ســـوزومـــــه!!!
سوزومه : هااا ؟
مایکی با قیافه مظلوم: لباس شنام نیست
سوزومه : چرا یه جوری میگی انگار شکلاته میتونم از توی جیبم در بیارم ؟!؟!
پاچین و کازوتورا زدن زیر خنده
مایکی : کمک کن پیداش کنم خوب
سوزومه با خنده : مگه لباس شنا پا در میاره فرار کنه ؟ حتما جا گذاشتی
مایکی: نه اصلا نمیشه اِما امروز کمکم کرد از تو کمد پیداش کند و گذاشتم جای موتورم...
کازوتورا: پس پیش موتورت جا مونده
سوزومه به ساعت گوشیش نگاه کرد : یه چیزی درست نیست...
همه به سمت سوزومه برگشتن
سوزومه : باجی خیلی دیر کرده ....دور ترین پمپ بنزین کلا ۳۰ دقیقه با اونجای که ما بودیم فاصله داره ....یعنی باجی توی یک ساعت متونه بره بنزین بزنه و برگرده ...حتی سریع تر چون برگشت با موتوره ولی الان ۱ ساعت نیم گذشته
مایکی : خوب منظور ؟
سوزومه : نمیدونم ولی شاید توی دردسر افتاده اون زیاد خودش رو توی دردسر میندازه ...
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
خوب از شانس بد باجی سوزومه درست حدس میزد باجی به اون بچه های بزرگ تر که از یه گنگ دیگه بودن بر خورده بود چون تنها بود و اونها چماق و چوب داشتن حسابی کتک خورد
سر دسته اون پسر ها : بگرینش ...میخوام موتورش رو تیکه تیکه کنم !!!
دوتا پسر اومدن و دست های باجی گرفتن و اون رو عقب کشیدن باجی دیگه حتی توان نداشت از دست اونها فرار کنه
پسر چماق به دست جلوی اومد و با تمام قدرتش چماق رو توی هوا تاب داد و محکم به موتور زد ولی قبل از اینکه به موتور بخوره باجی جلو پرید و چماق با صدای بدی به کمر باجی خورد
باجی همینطور که نفس نفس میزد گفت : تو ....تو یه عوضی ! اگه دستت به موتور مایکی بخوره ...خودم - خودم میکشمت !!!
پسر : شوخیت گرفته !
باجی همینطور که سعی میکرد صاف وایسته گفت : شما ....حق ندارید اون موتور ها رو سوار بشید ....مثل یه مشت گوسفند میمونید !
پسر که اعصبانی شده بود داد زد : هر دوتاشون رو له کنید !
ولی هنوز کسی از جاش تکون نخوره بود که صدای قدم های دو نفر اومد
مایکی و سوزومه
مایکی لبخند مضحکی زده بود و سوزومه بی خیال چوب آبنبات رو مثل سیگار بین لب هاش گذاشته بود ( چقدر سوزومه منه من با چوب شور فاز سیگار میگیرم 😂💔 )
باجی تعجب زده و با صدای که یکم امید توش دیده میشد گفت : مـ...مایکی سوزومه !
مایکی : لباس شنام رو یادم رفته بود
هر دو انگار از کنار بی اهمیت ترین اتفاق دنیا رد میشدن مستقیم به سمت موتور و باجی رفتن
سوزومه به باجی کمک کرد صاف وایسته و بعد مایکی با لگد چنان محکم به موتورش زد که همه چند سانتی متر بالا پریدن
اعضای اون گنگ لباس بنفش همه تعجب کردن
باجی با جیغ و تعجب: خودت موتورت رو زدی ....پکوندی!!!
سوزومه به تعجب همه خندید
مایکی با اعصبانیت به سمت اعضای اون گنگ برگشت و گفت: شما عوضی ها چرا ...به چیزی که برای من مهم بود اسیب زدید !!!
یکیاز اعضای اون گنگ : چی داری میگی تو خودت موتورت رو ...
ولی جملش رو تموم نکرد چون مایکی با لگد محکم زد توی سرش و بیهوش شد
سوزومه پشت سر مایکی وایستاد و پوزخند زد
سوزومه : نه احمق ها اون موتور رو نمیگه....منظورش باجیه
بقیه اعضای اون گروه ماتشون برده بود و داشتن از ترس میلرزیدن
مایکی : باجی حالت خوبه ... متاسفم که به خاطر موتور لعنتی من اسیب دیدی شانس اوردیم که سوزومه چیز های عحیبی رو مثل زمان حساب میکنه
سوزومه چشم غره رفت و گفت : باجی میتونی روی پاهات وایستی ؟
باجی....
°•°•°•°•°•°•°
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
باجی یا موتور ؟
مایکی : هر کسی توی سنگ کاغذ قیچی ببازه باید موتور رو ببره پمپ بنزین !
همه ( عربده ناموس 😂💔 ): نــــــــــــــه!!!
=×=×=×=×=×=
چند دقیقه بعد :
باجی مجبور شد بره موتور رو بنزین بزنه
باجی همونطور که داشت غرغر میکرد موتور رو میکشید
باجی : ای مایکی....لعنت بهت...یه پمپ بنزین هم این طرف ها نیست ....
^°^°^°^°^°^°^
اون طرف ماجرا توی ساحل :
دراکن و میتسویا هنوز نرسیده داشتن مسابقه میدادن
دراکن: من میبرم
میتسویا: عمرن بزارم ببری !!!
کازوتورا : واقعاً..؟. حداقل یکم از این منظر لذت ببرید خوب
پاچین و کازوتورا راحت لم داده بودن روی صندلی و سوزومه که اون طرف داشت با چوب چیزی روی شن ها مینوشت
پاچین: سوزومه ! اصلا چرا اومدی وقتی نه میخوای شنا کنی نه بازی کنی نه هیچ غلطی ؟
سوزومه : شنا کنم ؟ با شما ؟ منحرف...
کازوتورا زد تو سر پاچین: چی داری زر میزنی
سوزومه : تنها دلیل اومدنم اینه که میخوام باجی رو اذیت کنم ( پوزخند شیطانی) باجی از خیس شدن متنفره
کازوتورا: پس برای همین نمیخواست بیاد ـــ
مایکی : ســـوزومـــــه!!!
سوزومه : هااا ؟
مایکی با قیافه مظلوم: لباس شنام نیست
سوزومه : چرا یه جوری میگی انگار شکلاته میتونم از توی جیبم در بیارم ؟!؟!
پاچین و کازوتورا زدن زیر خنده
مایکی : کمک کن پیداش کنم خوب
سوزومه با خنده : مگه لباس شنا پا در میاره فرار کنه ؟ حتما جا گذاشتی
مایکی: نه اصلا نمیشه اِما امروز کمکم کرد از تو کمد پیداش کند و گذاشتم جای موتورم...
کازوتورا: پس پیش موتورت جا مونده
سوزومه به ساعت گوشیش نگاه کرد : یه چیزی درست نیست...
همه به سمت سوزومه برگشتن
سوزومه : باجی خیلی دیر کرده ....دور ترین پمپ بنزین کلا ۳۰ دقیقه با اونجای که ما بودیم فاصله داره ....یعنی باجی توی یک ساعت متونه بره بنزین بزنه و برگرده ...حتی سریع تر چون برگشت با موتوره ولی الان ۱ ساعت نیم گذشته
مایکی : خوب منظور ؟
سوزومه : نمیدونم ولی شاید توی دردسر افتاده اون زیاد خودش رو توی دردسر میندازه ...
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
خوب از شانس بد باجی سوزومه درست حدس میزد باجی به اون بچه های بزرگ تر که از یه گنگ دیگه بودن بر خورده بود چون تنها بود و اونها چماق و چوب داشتن حسابی کتک خورد
سر دسته اون پسر ها : بگرینش ...میخوام موتورش رو تیکه تیکه کنم !!!
دوتا پسر اومدن و دست های باجی گرفتن و اون رو عقب کشیدن باجی دیگه حتی توان نداشت از دست اونها فرار کنه
پسر چماق به دست جلوی اومد و با تمام قدرتش چماق رو توی هوا تاب داد و محکم به موتور زد ولی قبل از اینکه به موتور بخوره باجی جلو پرید و چماق با صدای بدی به کمر باجی خورد
باجی همینطور که نفس نفس میزد گفت : تو ....تو یه عوضی ! اگه دستت به موتور مایکی بخوره ...خودم - خودم میکشمت !!!
پسر : شوخیت گرفته !
باجی همینطور که سعی میکرد صاف وایسته گفت : شما ....حق ندارید اون موتور ها رو سوار بشید ....مثل یه مشت گوسفند میمونید !
پسر که اعصبانی شده بود داد زد : هر دوتاشون رو له کنید !
ولی هنوز کسی از جاش تکون نخوره بود که صدای قدم های دو نفر اومد
مایکی و سوزومه
مایکی لبخند مضحکی زده بود و سوزومه بی خیال چوب آبنبات رو مثل سیگار بین لب هاش گذاشته بود ( چقدر سوزومه منه من با چوب شور فاز سیگار میگیرم 😂💔 )
باجی تعجب زده و با صدای که یکم امید توش دیده میشد گفت : مـ...مایکی سوزومه !
مایکی : لباس شنام رو یادم رفته بود
هر دو انگار از کنار بی اهمیت ترین اتفاق دنیا رد میشدن مستقیم به سمت موتور و باجی رفتن
سوزومه به باجی کمک کرد صاف وایسته و بعد مایکی با لگد چنان محکم به موتورش زد که همه چند سانتی متر بالا پریدن
اعضای اون گنگ لباس بنفش همه تعجب کردن
باجی با جیغ و تعجب: خودت موتورت رو زدی ....پکوندی!!!
سوزومه به تعجب همه خندید
مایکی با اعصبانیت به سمت اعضای اون گنگ برگشت و گفت: شما عوضی ها چرا ...به چیزی که برای من مهم بود اسیب زدید !!!
یکیاز اعضای اون گنگ : چی داری میگی تو خودت موتورت رو ...
ولی جملش رو تموم نکرد چون مایکی با لگد محکم زد توی سرش و بیهوش شد
سوزومه پشت سر مایکی وایستاد و پوزخند زد
سوزومه : نه احمق ها اون موتور رو نمیگه....منظورش باجیه
بقیه اعضای اون گروه ماتشون برده بود و داشتن از ترس میلرزیدن
مایکی : باجی حالت خوبه ... متاسفم که به خاطر موتور لعنتی من اسیب دیدی شانس اوردیم که سوزومه چیز های عحیبی رو مثل زمان حساب میکنه
سوزومه چشم غره رفت و گفت : باجی میتونی روی پاهات وایستی ؟
باجی....
°•°•°•°•°•°•°
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
- ۱۳.۲k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط