{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳ نفرتی به نام عشق

پارت ۳ نفرتی به نام عشق
امروز هم یک روز احمقانه‌ی دیگر.

صدای آرام «میو» از گوشه‌ی اتاق می‌آید. نگاهم می‌چرخد و ماریسا را می‌بینم؛ گربه‌ی دوست‌داشتنی‌ام که با همان چشم‌های بامزه‌اش نگاهم می‌کند.

خم می‌شوم و نوازشش می‌کنم.

— صبح بخیر، ماریسا.

ماریسا خودش را به دستم می‌مالد و من ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

بعد به سمت حمام می‌روم. دوش می‌گیرم و بعد از حمام، حوله‌ام را دور خودم می‌پیچم و در خانه بالا و پایین می‌روم و دنبال لباس‌هایم می‌گردم.

بالاخره لباس‌هایم را پیدا می‌کنم و آماده می‌شوم.

به آشپزخانه می‌روم. یک تکه نان تُست برمی‌دارم، رویش مربا می‌مالم و شروع به خوردن می‌کنم.

ماریسا هم همان نزدیکی نشسته و نگاهم می‌کند.

— چیه؟ تو هم می‌خوای؟

سرش را کمی کج می‌کند.

— نه، خانم! این یکی رو با تو تقسیم نمی‌کنم.

لبخند می‌زنم و دوباره گاز کوچکی از تُستم می‌زنم.

برای چند دقیقه همه‌چیز عادی است...

همان آرامشی که همیشه دنبالش هستم.

فقط نمی‌دانم این آرامش قرار است چقدر دوام بیاورد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ نفرتی به نام عشقاز این حس بدم می‌آید.نگاهم را روبه‌رو...

پارت یک نفرتی به نام عشق چشم‌هایم را باز می‌کنم و چند لحظه ...

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...کاش یک‌بار جای من بودند؛جای پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط