سناریو تک پارتی مایکی
سناریو تک پارتی مایکی
~~~~~~
در پارک مورد علاقه اش قدم می زد . شال سیاه رنگی بدن ظریف و زیبایش را پوشانده بود . باران به سرعت می بارید تصمیم گرفت رو ی نیمکتی بنشیند .
نشست و به باران و درختان روبه رو یش نگاه میکرد . ناگهان احساس کرد باران به پایان رسید . بالای سرش را نگاه کرد و با مردی با موی سفید رنگ روبه رو شد که چترش را بالای سر دختر گرفته است . مرد کنار او نشست و لب زد
« ......این روز ها .... حالم خوب نیست »
دختر با تعجب به او نگاه میکرد . با لحن سردی ادامه داد
« بارون ... بهم آرامش میده »
دختر گفت
« برادر منم از بارون خوشش می اومد . قبلا باهاش به اینجا می اومدم و از هوا لذت می بردیم . اما الان باهام خیلی سرد شده و حتی بزور با من حرف میزنه . حتی خیلی از شب ها پیش اون رییس اح.مق مافیا می مونه »
مرد لب زد
« رییس مافیا ؟»
« اره . باورت میشه اون اس.کل فک میکنه رییس مافیاست ؟ »
ادامه داد
« اون برادر احم.قی که فک میکنه با اون موهای صورتی و زخم دور لبش جذاب هست برای اونی که مثلا رییس مافیاست جونم میده »
با لبخندی که رو لب های مرد شکل میگرفت گفت
« گفتی اسم برادرت چیه ؟»
دختر گفت
« به چه درد تو میخوره ؟ اصن تو کی هستی ؟ »
ناگهان ماشینی می پیچد جلوی آن دو و سانزو از توی ماشین می گوید
« رییس ، اینجا چیکار میکنید . جلسه شروع شده ( دختر را دید ) ا/ ت اینجا چیکار میکنی ( دختر رنگ گوجه فرنگی را گرفت ) »
مرد بلند شد و روبه دختر با خنده گفت
« حالا افتخار میدی فردا با رییس اح.مق برادرت قهوه بخوری؟»
~~~~~~
در پارک مورد علاقه اش قدم می زد . شال سیاه رنگی بدن ظریف و زیبایش را پوشانده بود . باران به سرعت می بارید تصمیم گرفت رو ی نیمکتی بنشیند .
نشست و به باران و درختان روبه رو یش نگاه میکرد . ناگهان احساس کرد باران به پایان رسید . بالای سرش را نگاه کرد و با مردی با موی سفید رنگ روبه رو شد که چترش را بالای سر دختر گرفته است . مرد کنار او نشست و لب زد
« ......این روز ها .... حالم خوب نیست »
دختر با تعجب به او نگاه میکرد . با لحن سردی ادامه داد
« بارون ... بهم آرامش میده »
دختر گفت
« برادر منم از بارون خوشش می اومد . قبلا باهاش به اینجا می اومدم و از هوا لذت می بردیم . اما الان باهام خیلی سرد شده و حتی بزور با من حرف میزنه . حتی خیلی از شب ها پیش اون رییس اح.مق مافیا می مونه »
مرد لب زد
« رییس مافیا ؟»
« اره . باورت میشه اون اس.کل فک میکنه رییس مافیاست ؟ »
ادامه داد
« اون برادر احم.قی که فک میکنه با اون موهای صورتی و زخم دور لبش جذاب هست برای اونی که مثلا رییس مافیاست جونم میده »
با لبخندی که رو لب های مرد شکل میگرفت گفت
« گفتی اسم برادرت چیه ؟»
دختر گفت
« به چه درد تو میخوره ؟ اصن تو کی هستی ؟ »
ناگهان ماشینی می پیچد جلوی آن دو و سانزو از توی ماشین می گوید
« رییس ، اینجا چیکار میکنید . جلسه شروع شده ( دختر را دید ) ا/ ت اینجا چیکار میکنی ( دختر رنگ گوجه فرنگی را گرفت ) »
مرد بلند شد و روبه دختر با خنده گفت
« حالا افتخار میدی فردا با رییس اح.مق برادرت قهوه بخوری؟»
- ۱۳.۷k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط