{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟜
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
* The Last Thing She Left Behind**

روز بعد، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، حس کردم همه‌چیز زیادی آرام شده.

و این آرامش ترسناک بود.

صبح زود با صدای پیام گوشی بیدار شدم.

چشم‌های خواب‌آلودم را مالیدم و صفحه را نگاه کردم.

فرستنده:

"Mira"

قلبم فوراً منقبض شد.

چند ثانیه فقط به اسمش خیره ماندم، قبل از اینکه پیام را باز کنم.

«باید همدیگه رو ببینیم.
آخرین بار.»

نفس در سینه‌ام گیر کرد.

تمام روز ذهنم درگیر همان یک جمله بود.

و حالا، چند ساعت بعد، روبه‌روی کافه‌ای ایستاده بودم که میرا آدرسش را فرستاده بود.

دست‌هایم سرد شده بود.

وقتی وارد شدم، فوراً او را دیدم.

کنار پنجره نشسته بود.

ساده، آرام و… خسته.

اما چیزی در نگاهش فرق کرده بود.

دیگر گریه یا خشم داخل چشم‌هایش نبود.

و همین بیشتر دلم را می‌لرزاند.

وقتی مقابله‌اش نشستم، چند ثانیه سکوت بینمان ماند.

بعد میرا آرام گفت:
«فکر نمی‌کردم بیای.»

لب‌هایم خشک شد.
«اگه نمی‌اومدم، تا آخر عمر عذاب وجدان می‌گرفتم.»

لبخند خیلی کمرنگی زد.
«حداقل هنوز وجدان داری.»

حرفش مثل تیغ بود، اما حق داشت.

نگاهم را پایین انداختم.
«میرا…»

او آرام سر تکان داد.
«نه. امروز نمی‌خوام دعوا کنم.»

نگاهم دوباره به او برگشت.

میرا به فنجان قهوه‌اش خیره شد و بعد آرام گفت:
«می‌دونی… بدترین قسمت این ماجرا این نبود که تهیونگ عاشق یکی دیگه شد.»

سکوت کردم.

او ادامه داد:
«بدترین قسمتش این بود که وقتی کنارش بودی، اون شکلی نگات می‌کرد که سال‌ها بود به من نگاه نکرده بود.»

قلبم درد گرفت.

«و من از همون موقع فهمیده بودم یه چیزی بینتون هست.»

اشک در چشم‌هایم جمع شد.
«ما نمی‌خواستیم اینجوری بشه.»

میرا خندید.

اما این بار خنده‌اش تلخ نبود.

فقط غمگین بود.

«آدما همیشه همینو میگن.»

نتوانستم چیزی بگویم.

چون هیچ جمله‌ای کافی نبود.

میرا چند لحظه سکوت کرد، بعد کیف کوچکی را روی میز گذاشت.

اخم کردم.
«این چیه؟»

«حلقه‌اش.»

چشم‌هایم با شوک باز شد.

«دیروز رسماً از دستم درآوردش.»

نفس کشیدنم سخت شد.

میرا به حلقه خیره شد.

«فکر می‌کردم وقتی اون لحظه برسه، متنفرش میشم.»

صدایش آرام‌تر شد.

«ولی فقط… خسته شدم.»

اشک از چشمم پایین افتاد.
«متأسفم.»

او این بار مستقیم نگاهم کرد.

«می‌دونم.»

بعد خیلی آرام ادامه داد:
«و می‌دونم که دوستش داری.»

قلبم لرزید.

«از نگاهت معلومه.»

سکوت بینمان نشست.

و بعد میرا نفس عمیقی کشید و حلقه را به سمت من هل داد.

«این دیگه به من تعلق نداره.»

فوراً سرم را تکان دادم.
«نه، نمی‌تونم—»

«می‌تونی.»

صدایش آرام اما قاطع بود.

«چون من دارم میرم.»

خشکم زد.

«چی؟»

میرا نگاهش را به پنجره دوخت.
«پیشنهاد کار خارج از کشور رو قبول کردم.»

برای لحظه‌ای حتی نتوانستم فکر کنم.

«کی؟»

«هفته‌ی بعد.»

قلبم فشرده شد.

همه‌چیز داشت واقعاً تمام می‌شد.

میرا دوباره نگاهم کرد.

و برای اولین بار بعد از تمام این مدت، نگاهش کمی نرم شد.

«فقط یه خواهش دارم.»

با سختی گفتم:
«هرچی باشه.»

چند ثانیه ساکت ماند.

بعد آرام گفت:

«کاری نکن که یه روز همون‌طوری که من الان شکستم… تو هم بشکنی.»

و آن جمله…

تا عمق قلبم فرو رفت.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۴)

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟛𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒** What Comes After**یک هف...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟚𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒** The Call**اسمش روی صفحه ...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝟘𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 When Everything Falls Apar...

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟡𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 The Truth Hidden in His Eye...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط