{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانم جان هروقت که ناراحت بود

خانم جان هروقت که ناراحت بود
ساکت میشد و حرف نمیزد.
و پدربزرگ برای به حرف آوردن او؛
آشپزخانه را بهم‌ میریخت تا به عادت همیشگی بگوید: آقا جان! اینجا را صبح مرتب کردم!
یعنی تو راه دیگه ایی برای حرف زدن من پیدا نمیکنی!؟ :)👵🏻

ـ لیلا ذکریا
دیدگاه ها (۱)

سَلاماً علی رسائِل لَم تُرسَلخَوفاً مِن بُرودة الرَّد..."سلا...

با کدام بال می‌توان از زوال روزها و سوزها گریخت؟-فروغ فرخزاد

میگم ...تولدم که سیزدهم بهمنه اینو برام گرفته ...یعنی پول دا...

‏یکی از نشونه های پختگی و بلوغ روانی رسیدن به این نتیجه ست ک...

پارت اول | شروع یک عشق ممنوعنور طلایی غروب از پنجره‌ی اتاق ر...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت نهم: قوا...

تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...عمارت برخلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط