مادربزرگ یه دقیقه گیچ شد امم پسرم من برات درست می کنم
𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴
مادربزرگ یه دقیقه گیچ شد : امم پسرم من برات درست می کنم
یونگی لبخند : نمی خوام شما رو به زحمت بندازم مگه دکتر نگفت باید استراحت کنید چرا اینجایید بریم
مادربزرگ لبخند زد : اوه پسرم فدات شم که اینقدر به فکرمی ات برای پدربزرگ هم درست کن
ات با لبخند و مهربونی : چشم
و یونگی و مادربزرگ رفتن
با خودم فکر کردم برای همه درست کنم
پس شروع کردم و دقیق درستشون کردم مرتب داخل فنجون ریختم داخل سینی گذاشتم و رفتم داخل پذیرایی یه نفس عمیق کشیدم و لبخندم رو حفظ کردم و اول به پدربزرگ و یونگی دادم و بعدم به بقیه دادم تموم شد می خواستم بیام بشینم رو به رو یونگی که عمم مامان لیلی نذاشت و باز مجبور شدم برم اون طرف تر که نزدیک پسر عمو هام بود داشتم نگاه می کردم که چه واکنشی به قهوه ام نشون می دن که پدربزرگ ورداشت ضربان قلبم رو هزار بود یه قلب خورد مکث کرد هیچ واکنشی نشون نداد
پدربزرگ جدی : این قهوه رو کی درست کرده ؟ همه سکوت کردن
اب دهنم رو صدادار قورت دادم می ترسیدم چیزی بگم
پدربزرگ جدی : یه حرف رو دوبار تکرار نمی کنم
ات سریع بلند شدم رفتم نزدیک تر و با استرس و نگرانی گفتم : من .. بد شده ؟
سکوت کرد بعد خندید : نه عالی شد افرین دختر تا حالا همچین قهوه خوشمزه ای نخورده بودم
ات بلاخره نفسم رو راحت دادم بیرون با مهربونی و لبخند گفتم : نوش جان
و به یونگی نگاه کردم که لبخند می زد و بهم تایید داد
پدربزرگ : یادبگیر زن نگاه نوت چه خوب قهوه درست می کنه بعد تو بلد نیستی
مادربزرگ اخم : پس بگو چرا تو و یونگی نمی ذارین من براتون قهوه درست کنم
پدربزرگ : ناراحت نشو زن بجاش تو کارای دیگه بلدی دختر خوش به حال شوهرت وقتی خسته است با یه قهوه ی خوب حالشو خوب می کنی
ات با اخم ساختگی کنایه و نگاه زیرزیرکی به یونگی : کیه که قدر بدونه تازه همش شکایتم می کنه
پدربزرگ تعجب : چی؟ کی؟مگه تو ازدواج کردی ؟
همه یه دقیقه ساکت شدن بهم زل زده بودن
(لونا : داداش ریدی بدم ریدی
ات: یه چی بگو ندونم
لونا : اوکی حالا چه گوهی می خوای بخوری ؟
ات خنسرد : فداتشم من کاری به انواع غذای تو ندارم
لونا عصبی : ......بیب ....بیب... بیب ...
ات : لونا فشاری شده سوار گاری شده ها ها ها🤣
لونا : اصلا به من چه بای )
یونگی با زور داشت جلو خندش رو می گرفت یه چشم غره بهش رفتم
ات با خنده ضایع : نه من امکان نداره خب منظورم این بود که احتمالا قدر نمی دونه همه مردا که مثل شما نیستن پدربزرگ شما خیلی خوبین
پدربزرگ : اها
ات : من با اجازه برم بشینم
پدربزرگ : برو راحت باش
ات زیر لب : اخیش باید بیشتر حواسمو جمع کنم
ات رفت سر جاش نشست کل وقت داشت با انگشتاش بازی می کرد کاملا حوصلش سر رفته بود بحث های تکراری حرف های تکراری و حوصله سر بر دلش می خواست بره خونه اما نمی شد هوفی کشید می خواست بره داخل حیاط که پدربزگ گفت
پدربزرگ : همگی توجه کنید بعد همه ساکت شدن و به پدربزرگ نگاه کردن
پدربزرگ : من و مادربزرگ تصمیم گرفتیم که همه با هم بریم مسافرت یه هوایی عوض کنیم
همه خوشحال شدن و با ذوق موافقت کردن فقط یونگی مونده بود
یونگی : من نمیام
پدبزرگ : چرا پسرم ؟
یونگی خنسرد : برنامه هام پره
همه می دونستن وقتی یونگی اینطوری حرف می زنه یعنی همه چی تمومه همه ناامید و ناراحت شدن
پدبزرگ با ناامیدی یه نگاه به یونگی کرد : باشه کنسله
ات که ناراحتی بقیه رو دید ناراحت شد و یه اخم کیوت کرد و این اخم کوچیک برای یونگی ؟
مثل یه فریاد بود
بخاطر همین لبخند نامحسوسی زد
ات بلند شد رفت داخل سالن بغلی زنگ زد به یونگی
ات :اوه می بینم ناز می کنید اقای مین
یونگی رسمی و جدی: بله
ات لوس و شیرین : می گم عزیزم ...میشه قبول کنی من دلم مسافرت می خواد
یونگی رسمی خشک : یه چند لحضه صبر کنید
بعد رو به پدربزرگ : من این تماس رو جواب بدم و بعد با منشیم هماهنگ می کنم میام درباره مسافرت صحبت کنیم
پدربزرگ چشاش پر از ذوق شد : اوه چه عالی باشه برو برو
یونگی بره تو حیاط و لحنش عوض بشه همون لحن نرم که فقط مخصوص ات
یونگی :خب خانوم خوشگل خودم می برمت خوبه؟
ات ناز : نه می خوام همه باهم بریم
یونگی ابرویی بالا انداخت : یعنی با من خوش نمی گذره؟
ات : چرا ولی...
یونگی : ولی چی ...
یونگی نگاهش از پنجره به تابلو روی دیوار پذیرایی افتاد همون سبک اشنا همون امضای مخصوص اره ات اونو کشیده بود اما کسی نمی دونست چون ات با اسم مستعار کشیده بودتشون و کسی جز یونگی چند نفر نمی دونستن ات واقعا کیه یونگی لبخندی زد و.....
مادربزرگ یه دقیقه گیچ شد : امم پسرم من برات درست می کنم
یونگی لبخند : نمی خوام شما رو به زحمت بندازم مگه دکتر نگفت باید استراحت کنید چرا اینجایید بریم
مادربزرگ لبخند زد : اوه پسرم فدات شم که اینقدر به فکرمی ات برای پدربزرگ هم درست کن
ات با لبخند و مهربونی : چشم
و یونگی و مادربزرگ رفتن
با خودم فکر کردم برای همه درست کنم
پس شروع کردم و دقیق درستشون کردم مرتب داخل فنجون ریختم داخل سینی گذاشتم و رفتم داخل پذیرایی یه نفس عمیق کشیدم و لبخندم رو حفظ کردم و اول به پدربزرگ و یونگی دادم و بعدم به بقیه دادم تموم شد می خواستم بیام بشینم رو به رو یونگی که عمم مامان لیلی نذاشت و باز مجبور شدم برم اون طرف تر که نزدیک پسر عمو هام بود داشتم نگاه می کردم که چه واکنشی به قهوه ام نشون می دن که پدربزرگ ورداشت ضربان قلبم رو هزار بود یه قلب خورد مکث کرد هیچ واکنشی نشون نداد
پدربزرگ جدی : این قهوه رو کی درست کرده ؟ همه سکوت کردن
اب دهنم رو صدادار قورت دادم می ترسیدم چیزی بگم
پدربزرگ جدی : یه حرف رو دوبار تکرار نمی کنم
ات سریع بلند شدم رفتم نزدیک تر و با استرس و نگرانی گفتم : من .. بد شده ؟
سکوت کرد بعد خندید : نه عالی شد افرین دختر تا حالا همچین قهوه خوشمزه ای نخورده بودم
ات بلاخره نفسم رو راحت دادم بیرون با مهربونی و لبخند گفتم : نوش جان
و به یونگی نگاه کردم که لبخند می زد و بهم تایید داد
پدربزرگ : یادبگیر زن نگاه نوت چه خوب قهوه درست می کنه بعد تو بلد نیستی
مادربزرگ اخم : پس بگو چرا تو و یونگی نمی ذارین من براتون قهوه درست کنم
پدربزرگ : ناراحت نشو زن بجاش تو کارای دیگه بلدی دختر خوش به حال شوهرت وقتی خسته است با یه قهوه ی خوب حالشو خوب می کنی
ات با اخم ساختگی کنایه و نگاه زیرزیرکی به یونگی : کیه که قدر بدونه تازه همش شکایتم می کنه
پدربزرگ تعجب : چی؟ کی؟مگه تو ازدواج کردی ؟
همه یه دقیقه ساکت شدن بهم زل زده بودن
(لونا : داداش ریدی بدم ریدی
ات: یه چی بگو ندونم
لونا : اوکی حالا چه گوهی می خوای بخوری ؟
ات خنسرد : فداتشم من کاری به انواع غذای تو ندارم
لونا عصبی : ......بیب ....بیب... بیب ...
ات : لونا فشاری شده سوار گاری شده ها ها ها🤣
لونا : اصلا به من چه بای )
یونگی با زور داشت جلو خندش رو می گرفت یه چشم غره بهش رفتم
ات با خنده ضایع : نه من امکان نداره خب منظورم این بود که احتمالا قدر نمی دونه همه مردا که مثل شما نیستن پدربزرگ شما خیلی خوبین
پدربزرگ : اها
ات : من با اجازه برم بشینم
پدربزرگ : برو راحت باش
ات زیر لب : اخیش باید بیشتر حواسمو جمع کنم
ات رفت سر جاش نشست کل وقت داشت با انگشتاش بازی می کرد کاملا حوصلش سر رفته بود بحث های تکراری حرف های تکراری و حوصله سر بر دلش می خواست بره خونه اما نمی شد هوفی کشید می خواست بره داخل حیاط که پدربزگ گفت
پدربزرگ : همگی توجه کنید بعد همه ساکت شدن و به پدربزرگ نگاه کردن
پدربزرگ : من و مادربزرگ تصمیم گرفتیم که همه با هم بریم مسافرت یه هوایی عوض کنیم
همه خوشحال شدن و با ذوق موافقت کردن فقط یونگی مونده بود
یونگی : من نمیام
پدبزرگ : چرا پسرم ؟
یونگی خنسرد : برنامه هام پره
همه می دونستن وقتی یونگی اینطوری حرف می زنه یعنی همه چی تمومه همه ناامید و ناراحت شدن
پدبزرگ با ناامیدی یه نگاه به یونگی کرد : باشه کنسله
ات که ناراحتی بقیه رو دید ناراحت شد و یه اخم کیوت کرد و این اخم کوچیک برای یونگی ؟
مثل یه فریاد بود
بخاطر همین لبخند نامحسوسی زد
ات بلند شد رفت داخل سالن بغلی زنگ زد به یونگی
ات :اوه می بینم ناز می کنید اقای مین
یونگی رسمی و جدی: بله
ات لوس و شیرین : می گم عزیزم ...میشه قبول کنی من دلم مسافرت می خواد
یونگی رسمی خشک : یه چند لحضه صبر کنید
بعد رو به پدربزرگ : من این تماس رو جواب بدم و بعد با منشیم هماهنگ می کنم میام درباره مسافرت صحبت کنیم
پدربزرگ چشاش پر از ذوق شد : اوه چه عالی باشه برو برو
یونگی بره تو حیاط و لحنش عوض بشه همون لحن نرم که فقط مخصوص ات
یونگی :خب خانوم خوشگل خودم می برمت خوبه؟
ات ناز : نه می خوام همه باهم بریم
یونگی ابرویی بالا انداخت : یعنی با من خوش نمی گذره؟
ات : چرا ولی...
یونگی : ولی چی ...
یونگی نگاهش از پنجره به تابلو روی دیوار پذیرایی افتاد همون سبک اشنا همون امضای مخصوص اره ات اونو کشیده بود اما کسی نمی دونست چون ات با اسم مستعار کشیده بودتشون و کسی جز یونگی چند نفر نمی دونستن ات واقعا کیه یونگی لبخندی زد و.....
- ۱۹۳
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط