part23

P23
کنارهم راه میرفتن تا به ماشین برسن.هر دو لبخندی برلب داشتن و هر دو دلیلش رو خوب میدونستن..امّا خودشونو به نادونی میزدن...
به ماشین رسیدن.تهیونگ درو برای ا.ت باز کرد.
+مرسی(یه لبخند گرم)
تهیونگ سریع نشستو ماشینو روشن کرد.
-خب،میریم فرودگاه
ا.ت خندید.
چندین دقیقه گذشته بود.صدای آهنگ جز ملویی پخش میشد.ا.ت به بیرون نگاه میکرد.تهیونگ به جلو نگاه میکرد ولی گاهی ناخودآگاه نگاهش محو ا.ت میشد و البته که ا.ت متوجه میشد..
یکم معذب بود.
صدای sms گوشی ا.ت اومد.پشت سر هم.
دوباره دوباره.
ا.ت میخواست ایگنورش کنه ولی به این فکر کرد که شاید لونا باشه و کار مهمی داشته باشه.
گوشیمو از تو کیفم در آوردم.
×هوووووی
×ا.تتتتت
×کجاییییی
×چرا نمیایییی
×دیرههههه
×چطور پیش میرههههه
×ا.تتتتت
+نمیتونم صحبت کنم الان.
و گوشیشو خاموش کرد و توی کیفش گذاشت.
[من از لونا معذرت میخوام]
به آهنگ گوش میداد.
+این take five عه؟(اسم یه آهنگه)
تهیونگ صدای آهنگو زیادتر کرد و گفت:
-آره(لبخند زد)جز گوش میدی؟
+میزنم.
چراغ قرمز شد و تهیونگ به ا.ت نگاه میکرد.
-ساکسیفون میزنی!؟
+پیانو میزنم..یعنی میزدم..بخاطر یه سری اتفاقات..چندوقتیه که سراغش نرفتم.
- واوووو.پس پیانو هم میزنی (و بهش لبخند زد)
+نه اونطوری که میگی ولی آره..
...
...
...
دقایقی گذشت.
تهیونگ از سکوتی که بینشون بود راضی نبود.ا.ت هم همینطور.
ولی از یه طرف حس بدی نسبت به شکوندن این سکوت داشتن و به صدای اهنگ گوش میکردن...
...
...
تابلو های راهنمای فرودگاه دیده شدن.
ا.ت استرس گرفت و بدنش یخ کرد.
نمیخواستن این لحظات تموم شه.
تهیونگ از جیب پشت صندلیش یه ماسک برداشت و اونو روی صورتش زد.
نگهبانی کارتیو بهش داد.
-پرواز های خارجی کدوم وره؟
گوشی ا.ت زنگ خورد.
+جونم لونا.
×ا.ت کارت پروازتو به من نمیدن باید خودت بیای بگیری کجایی الان؟
+الان میرسم.بوس بوس.
تهیونگ یه جایی پارک کرد.پیاده شد و درو برای ا.ت بازکرد.
+ممنون واقعا.نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم.
-مرسی که امروز اومدی..
+مرسی که دعوتم ‌کردی(خندید).
-پرواز خوبی داشته باشی.
هر دوشون نمیخواستن این لحظات تموم شن.داشتن به یه چیز مشترک فکر میکردن.
《کی قراره دوباره همو ببینیم؟》
+خب..من باید برم..
و خلاف بر میل باطنیش باید خداحافظی میکرد و به این دیدار خاتمه میداد.
یه قدم رفت عقب ولی همچنان توی اقیانوس چشمای تهیونگ نگاه میکرد.
-یه لحظه..
تهیونگ نیم قدم به ا.ت نزدیک تر شد.انگار حرفی داشت ولی از دهنش بیرون نمیومد.البته برای ا.ت خوندن چشماش کاری نداشت.
دستش خیلی آروم و با تردید باز شد و نگاهش روی صورت ا.ت ثابت موند و صورتشو گرم کرد.دهنشو باز کرد که چیزی مثل:میتونم بغلت کنم؟ رو بگه..
اما هنوز نگفته بود.همون نیم ثانیه کافی بود..
قلب ا.ت دیگه طاقت نیاورد..
گرمی صدای تهیونگ،فاصله کمی که بینشون بود،لرزش صداش،همه چی هولش داد سمتش..
بدون هیچ مکث،تردید یا فکر دوباره ای قدمی جلو گذاشت و تهیونگ رو در آغوش گرفت.

انگار دنیا همون لحظه ایستاد.
انگار تهیونگ نفسش برید..
بازوهاش همونطور که نیمه باز مونده بودن،کامل دورش بسته شدن...محکم ولی با احساس..
انگار داشت کسیو بغل میکرد که مدت ها دنبالش میگشت و الان باید دوباره ازش خداحافظی میکرد..
سرش آروم خم شد و کنار شونه ا.ت ایستاد و نفس گرم ا.ت گردنشو لمس کرد..
هیچ‌کدوم چیزی نگفتن..
ولی صدای قلبشون و لرزش توی صداشون همه چیزو فریاد میزد.
وقتی جدا شدن،نگاهشون توی یه لحظه خیلی طولانی فقط مال همدیگه بود..
مثل آدم هایی که نمیخوان خداحافظی کنن،اما مجبورن..
-مراقب خودت باش..
+توهم همینطور..خداحافظ..
-خداحافظ...
...
...
...
دستانش در جیب‌هایش فرو رفته بود و رفتنش را تماشا می‌کرد…
انگار تمام آن چند قدم کوتاه، طولانی‌ترین فاصله‌ی دنیا شده بود.
ا.ت برگشت، درست وسط شلوغی فرودگاه، انگار فقط یک نفر را می‌دید.
برای تهیونگ دست تکان داد؛ همان لبخند آشنای چند ساعت گذشته هنوز روی لبش بود…
اما پشت آن، چیزی آرام می‌لرزید.

تهیونگ هم لبخند زد و متقابلا دستش را تکان داد..
بعد نگاهش افتاد روی زمین…
نفس عمیقی کشید؛ اما هیچ‌چیز جز رد عطر او وارد ریه‌هایش نشد.
همان بویی که حالا برایش عجیب‌ترین تعریف «آشنا» را داشت.

ا.ت با هر قدمی که از او دور می‌شد،
گرمای بازوهایش را هنوز روی پوستش حس می‌کرد…
انگار روحش،دیرتر از خودش از تهیونگ جدا شده بود..
______________________________
آن ها از هم جدا شدند،اما گرمای آن آغوش همچنان در روحشان نقش بسته بود..








فیکو دوس دارین؟✨️🎀
دیدگاه ها (۱۰)

فیکاش خیلی قشنگن✨️🎀@jk.j.k

HBD

part22

take..my..hand..

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط