{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان رییس بامزه من

رمان رییس بامزه من
چند پارتی

ویو دازای:
(فلش بک)
بعد از اون قضیه اسیب بدی دیدم و خب وقتی به هوش اومدم دیدم چویا داره با دکتر حرف میزنه... نمیدونم چرا ولی سریع چشمامو بستم و وانمود کردم هنوز بیهوشم و خب خودمم چند ثانیه طول کشید اصلا بفهمم چرا اینجام و یادم بیاد چی شده که شنیدم
دکتر:«اقای ناکاهارا شاید اقای اوسامو دیگه یه هوش نیان یا اگر هم بیدار بشن احتمالا حافظه‌شون پاک شده و حتی اسمشم یادش نیست.»
هـــــــع؟ پس جون سخت تر از این حرفام که هم بیدار شدم و هم حافظه‌م کاملا سرجاشه نمیدونستم انقدر قوی‌ام.
به صحبت هاشون گوش میکردم و خب چون چشمام بسته بود و تازه به هوش اومده بودم نفهمیدم کی دوباره خوابم برد و وقتی بیدار شدم... دیدم چویا بالا سرم نشسته و کتاب میخونه.
تا دید بیدار شدم چشماش گرد شد.
با ناباوری گفت:«د،دازای؟بیدار شدی؟»
یادم اومد قبل اینکه بخوابم چی شد و نقش کسی که هیچی یادش نیست رو بازی کردم و گفتم:«چی؟شما کی هستین اینجا کجاست؟...»
چند ثانیه با ناباوری نگاهم کرد و من با کمی گیچی و استرس ادامه دادم:«شما منو دازای صدا زدین نه؟اسمم اینه؟چرا چیزی یادم نیست من اینجا چیکار میکنم؟»
دیدم بعد از چند لحظه یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت:«اره اسمت دازای‌ه،اوسامو دازای.داخل اخرین معموریتمون برای محافظت از من خودتو جلویه تیری انداختی که اغشته به سم بود و بدنت ضعیف شد،واسه همین راحت بهت حمله کردن و کلی بهت اسیب زدن و چون تعدادشون زیاد بود من نمیتونستم خیلی ازت دفاع کنم ولی اگه من نبودم تو الان تو این وضع نبودی تقصیر منه.»
اها پس وانمود نمیکنه.نمیخواستم اسیب ببینه واسه همین این کارو کردم ولی بد نیست یکم اذیتش کنم و بگم چیزی یادم نیست نه؟
گفتم:«معموریت؟چرا؟»
دیدم اول ته نگاهش یه برق ناراحت بود ولی بعدش نیشخندی زد و گفت:«اها پس رییستو یادت نیست ها؟»
چی؟ رییس؟ فقط باید خودمو کنترل کنم قهقهه نزنم...
وانمود کردم شوکه شدم و کمی احترام گذاشتم و گفتم:«ر...رییس؟ب،ببخشید نمیدونستم،گستاخی کردم که باهاتون اینجوری حرف زدم؟»
اولش کمی مکث کرد و بعد گفت:«اره کردی و بعدا باید دوباره بهت یاد بدم چطوری رفتار کنی»
عجب پس فقط من نیستم که میخوام باهاش بازی کنم ها؟

(زمان حال)

بعد از اون اتفاق هنوزم بهش نگفتم همه‌چی یادمه یجورایی از این بازی خوشم میاد.
جالبه. الان یک ماهی میگذره و چویا دیگه باهام مثل رییس رفتار نمیکنه برعکس مثل بچه باهام رفتار میکنه و هی منو لوس میکنه.
هنوزم نمیزاره تنهایی کاری بکنم و حتی تنهایی راه برم!
الانم رویه کاناپه دراز کشیدم و چویا بالا سرم رویه صندلی نشسته و کارای مافیا رو انجام میده، گفتم:«رییس،میشه برم اب بخورم؟»
دیدم سریع گفت:«نخیر بشین خودم برات میارم لازم نیست بلند شی!»
بایه قیافه بچه گونه و بانمک گفتم:«خواهششش!»
دیدم یکم راه اومد و گفت:«باشه ولی اگه اتفاقی افتاد دیگه نمیزارم حتی تنها اب بخوریا!خودم بهت میدم!»
عجب...
با هیجان باشه ای گفتم و اروم بلند شدم، هنوز بعد از اون قضیه بعضی وقتا سرم گیج میره و بدنم درد میگیره ولی مهم نیست اینا عادیه.
رفتم و یه لیوان برداشتم و توش اب ریختم و خوردم.
بعدش صدای زنگ گوشی چویا رو شنیدم و...

____
پایان پارت یک
دیدگاه ها (۸)

شرابی از جنس نفرت پارت ۳۵ویو دازای: پیاده شدم و ذفتم سمت در ...

رییس بامزه منچند پارتی. پارت دوصدای زنگ گوشی چویا رو شنیدم و...

بزار تو پیجت وگرنه متهم به.... اره دیگه 😂

شرابی از جنس نفرتپارت ۳۴ویو چویا: تا برسیم خونه همچنان نوازش...

خون شیرین

شرابی از جنس نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط