{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۶

پارت ۱۶
(متین)

یک ماه از عقدمون میگذشت و بعد عقد من فقط ۵ بار بیشتر بچه ها رو ندیدم البته هلیا رو که خیلی می دیدم

ولی بقیه رو نه . امروز قراره با هلیا بریم بگردیم ، اول بریم یه کافی شاپ و بعدش هم یه چرخی تو خیابونا بزنیم

و شب هم بریم شهر بازی ، اخه هلیا خیلی دلش هوس یه شهربازی کرده بود . ساعت ۴ بود ، قرار بود ساعت

۴:۳۰ برم دنبالش . یه پیرهن سورمه ای جذب با شلوار مشکی تنگ پوشیدم . کفشای اسپرت سورمه ای هم

پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم ، ده دقیقه بعد جلو در خونه شون بودم ، دقیق ساعت ۴:۳۰ بود .

دو تا بوق زدم که اومد و در رو باز کرد و نشست

من : سلام خانوم

هلیا :سلام چطوری

من : عالی ، تو چی

هلیا : منم خوبم

پنج دقیقه بود که راه افتاده بودیم و هیچ کدوم حرفی نمی زدیم

هلیا : عههههه متین یه کلمه حرف که نمی زنی حداقل یه آهنگ بزار

من : از تو داشبورد یه فلاش هست ، اونو بزار ،

فلاشو در آورد و زد تو جا فلاشی ،اولین آهنگش با من بمون از محمد حسن نژاد بود ، خودم خیلی این آهنگ رو

دوست داشتم :

ببین وابسته ام نرو ، همه کسم نرو
آرووم قدم بزن ، من میرسم به تو
درگیر تو شدم ، این رسم و راهمه
من عاشقت شدم ، این انتخابمه
من عاشقت شدم حرف کمی که نیست
یعنی تو زندگیم با تو غمی که نیست ...
با من بمون دلم قرصه کنار تو ،
دنیا مو زنده کن ، بازم دوباره تو
آرامشم تویی دلواپسم نکن ،وابسته ی تو ام
تو بی کسم نکن. ...

۵دقیقه بعدش رسیدیم به کافی شاپ . پیاده شدیم و رفتیم تو
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖

(ترنم)

امروز میخواستیم با آرشام بریم خرید ، کلا همیشه از خرید تنهایی بدم میومد ، باید حتما با یکی می رفتیم

سریع یه مانتو لی با شلوار مشکی و روسری خاکستری پوشیدم و کفشای عروسکی م رو هم پوشیدم ، حاضر بودم

تا صدای بوقش و شنیدم پریدم بیرون و رفتیم سوار ماشینش شدم ،

من : سلام آرشامی

آرشام: سلام تری

من : چطور متوری ؟

آرشام: بهتر از این نمیشم ،

من : خوبه پس بزن بریم

یک ربع بعد جلو پاساژ بودیم ، پیاده شدیم ، و من دویدم سمت مانتو فروشی و رفتم چند دست مانتو خریدم

بعدم رفتیم تو کیف و کفس فروشی و چند تا کفش ست لباسام گرفتم . داشتم برمیگشتم که دیدم یکی اومد

زد رو سر شونه آرشام و گفت :

آرشام ؟

همون لحظه آرشام برگشت و یکم دقیق شد تو صورت طرف و گفت : آرمان ؟
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۷(ترنم)بعد این که آرشام تو صورت پسره دقیق شد گفت : رفی...

واقعا دلم میگیره 😦 😦

پارت ۱۵(رادوین )داشتم از کنار در دستشویی در می شدم که دیدم ص...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط