به دنبال هم
به دنبال هم
پارت ۷ ادامه پارت قبل
هر دو با هم بخشی از شکاف را بازتر میکنند. ناگهان از لای سنگها نور بیشتری به داخل میتابد. هوای تازه وارد غار میشود و هر دو برای لحظهای از خوشحالی به آن خیره میشوند. راه هنوز خیلی تنگ است، اما حالا امیدی پیدا شده.
- زاویه دید دامیان:
دامیان بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی میزند.
"دیدی؟ گفتم از پسش برمیایم."
بعد نگاهش روی صورت آنیا میماند؛ صورت خسته، خاکی و مضطربی که با دیدن نور کمی آرام شده. دلش میخواهد چیزی بگوید... چیزی واقعیتر از غرغرهای همیشگی. اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدایی از بیرون شنیده میشود:
"آنیا! دامیان!"
- زاویه دید آنیا:
چشمهای آنیا برق میزنند.
"سنسه هندرسون!"
او به سمت شکاف خم میشود و با تمام توانش جواب میدهد:
"اینجاییم!"
بعد رو به دامیان برمیگردد. برای اولین بار از وقتی وارد غار شدهاند، لبخند کوچکی میزند.
"کمک اومد."
- زاویه دید نویسنده:
صدای معلمها و چند نفر از مسئولان اردو نزدیکتر میشود. آن طرف شکاف، سایهی چند نفر دیده میشود که مشغول کنار زدن سنگها هستند. اما درست در همان لحظه که همهچیز رو به بهتر شدن میرود، صدای ترک خوردن سنگی بزرگ از بالای سرشان میآید.
دامیان سریع سرش را بالا میآورد.
آنیا نفسش بند میآید.
و درست همان لحظه...
که یهو...
پارت ۷ ادامه پارت قبل
هر دو با هم بخشی از شکاف را بازتر میکنند. ناگهان از لای سنگها نور بیشتری به داخل میتابد. هوای تازه وارد غار میشود و هر دو برای لحظهای از خوشحالی به آن خیره میشوند. راه هنوز خیلی تنگ است، اما حالا امیدی پیدا شده.
- زاویه دید دامیان:
دامیان بیاختیار لبخند خیلی کمرنگی میزند.
"دیدی؟ گفتم از پسش برمیایم."
بعد نگاهش روی صورت آنیا میماند؛ صورت خسته، خاکی و مضطربی که با دیدن نور کمی آرام شده. دلش میخواهد چیزی بگوید... چیزی واقعیتر از غرغرهای همیشگی. اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدایی از بیرون شنیده میشود:
"آنیا! دامیان!"
- زاویه دید آنیا:
چشمهای آنیا برق میزنند.
"سنسه هندرسون!"
او به سمت شکاف خم میشود و با تمام توانش جواب میدهد:
"اینجاییم!"
بعد رو به دامیان برمیگردد. برای اولین بار از وقتی وارد غار شدهاند، لبخند کوچکی میزند.
"کمک اومد."
- زاویه دید نویسنده:
صدای معلمها و چند نفر از مسئولان اردو نزدیکتر میشود. آن طرف شکاف، سایهی چند نفر دیده میشود که مشغول کنار زدن سنگها هستند. اما درست در همان لحظه که همهچیز رو به بهتر شدن میرود، صدای ترک خوردن سنگی بزرگ از بالای سرشان میآید.
دامیان سریع سرش را بالا میآورد.
آنیا نفسش بند میآید.
و درست همان لحظه...
که یهو...
- ۷۹
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط