تکپارتی از نامجو
✦͙͙͙*͙*❥⃝∗⁎.ʚ ꯭ت꯭꯭ک꯭꯭پ꯭꯭ا꯭꯭ر꯭꯭ت꯭꯭ی꯭ ꯭ا꯭꯭ز꯭ ꯭ن꯭꯭ا꯭꯭م꯭꯭ج꯭꯭و꯭꯭ن꯭꯭ی꯭ ꯭ا꯭꯭م꯭꯭ی꯭꯭د꯭꯭و꯭꯭ا꯭꯭ر꯭꯭م꯭ ꯭ح꯭꯭م꯭꯭ا꯭꯭ی꯭꯭ت꯭ ꯭ش꯭꯭ه꯭
●❯──────── ویو نامی ────────❮●
چند ساعته تو کتاب خونه داشتم دنبال کتاب میگشتم
بلاخره پیداش کردم
با یه خانم نوجوون همزمان دستمون رو روی کتاب گذاشتیم.
واقعا نمیتونم کتاب رو از دست بدم
از صبح داشتم دنبالش میگشتم
از چشماش اون خانم هم معلوم بود که
هرگز بیخیال نمیشه
هوفیی از سر کلافگی کشیدم برای اینکه مشکلی پیش نیاد پیشنهاد دادم بشینیم و باهم کتاب رو بخونیم
اونم قبول کرد و کنارم نشست
وسطای کتاب که بودیم
کارن میا رو بوسید͜ شخصیت های داستان)
جیغی از روی خوشحالی کشید
کلافه بهش نگاه کردم
و کسایی که توی کتاب خونه بودن بهش تذکر دادن
کم کم داشت هوا تاریک میشد
همه رفته بودن
که اون خانم نوجوون اخرای کتاب خوابش برد و سرشو روی شونه هام گذاشت
چند ساعت بعد مردی که اونجا بود اومد نزدیکم و اروم لب زد: مغازه رو تعطیل کنم؟
نامجون: میتونی بری، ما اینجا میمونیم
𝗘𝗡𝗗
بخدااا درجریانم ری.دمم.
●❯──────── ویو نامی ────────❮●
چند ساعته تو کتاب خونه داشتم دنبال کتاب میگشتم
بلاخره پیداش کردم
با یه خانم نوجوون همزمان دستمون رو روی کتاب گذاشتیم.
واقعا نمیتونم کتاب رو از دست بدم
از صبح داشتم دنبالش میگشتم
از چشماش اون خانم هم معلوم بود که
هرگز بیخیال نمیشه
هوفیی از سر کلافگی کشیدم برای اینکه مشکلی پیش نیاد پیشنهاد دادم بشینیم و باهم کتاب رو بخونیم
اونم قبول کرد و کنارم نشست
وسطای کتاب که بودیم
کارن میا رو بوسید͜ شخصیت های داستان)
جیغی از روی خوشحالی کشید
کلافه بهش نگاه کردم
و کسایی که توی کتاب خونه بودن بهش تذکر دادن
کم کم داشت هوا تاریک میشد
همه رفته بودن
که اون خانم نوجوون اخرای کتاب خوابش برد و سرشو روی شونه هام گذاشت
چند ساعت بعد مردی که اونجا بود اومد نزدیکم و اروم لب زد: مغازه رو تعطیل کنم؟
نامجون: میتونی بری، ما اینجا میمونیم
𝗘𝗡𝗗
بخدااا درجریانم ری.دمم.
- ۳.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط