#پناه

#پناه
P3
پسر نگاهی به ظاهر دختر انداخت که چشمش به لباس خونی دختر خورد و همه چیو تا آخر فهمید و بعد زیر لب گفت
_چطور ممکنه؟
بلخره به شهر رسیدن کوک یجا پارک کرد و به دختر نگاهی کرد
_رسیدیم شهر اگه با اتوبوس بری زودتر به مقصدت میرسی
دختر نگاهه مظلوم و خستشو به پسر داد و لب زد
+م من که ج جایو ندارم
_چی؟پس پدر و مادرت....
+پرورشگاه بزرگ شدم م من می میتونم پیش شما بمونم؟
_معلومه که نه من یه مردم چطور میخوای با من باشی +باشه آقا ممنون از لطفتون اگه دوباره دیدمتون جبران میکنم
دختر تعظیمی کرد و پیاده شد اون مردم سریع رفت دوباره بارون گرفته بود از زمانی که اتوبوس رفته بود گذشته بود و اون دختر تنها تو ایستگاه اتوبوس نشسته بود هرکس نگاهش میکرد یا چندشش میشد یا دلش میسوخت
پسر با کلافگی یه گوشه وایستاد میگفت من یه مافیا بی رحمم نباید دلم بسوزه واسه کسی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش با حرص دور زد همون جایی که دختر رو پیاده کرده بود رو گشت نبود از مردم پرسید ندیده بودنش که یه پسربچه رفت سمتش
؟عمو من اون خانومی که میگید رو دیدم رفت سمت ایستگاه اتوبوس
_مرسی کوچولو
دیدگاه ها (۲)

*یه دختر و پسر بغلم تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودن پسره یه ساع...

( Blue Side )

رز ابی من ♡:)part.5.(اول عکسا بعد بخش چهارم )بخش چهارم ♡~~ما...

مهمهه کپشنه💅🏿😈عروسک من😈🔞پارت هشتم -چون دیگه تحمل از بوی موها...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دمPart 2/2کیوکا کنار دخت...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

کپشننن برای خوندن رمان جذابمون😈🎀عروسک من😈🔞پارت چهل و هفت پله...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰¹ | سه‌شنبه ⁵ژوئن |مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط