{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
Part ¹⁸
هومیکو:«مارو ببخشید ولی باید رفع زحمت کنیم!»
چویا هم با استرس لبخند دندون نمایی زد و باهم رفتن....
یکم تو ساحل وقت گذروندن .... بعد برگشتن و لباساشونو پوشیدن و سمت شهربازی رفتن....چیزای عجیبی بود...ولی عجیب ترین که چویا میخواست امتحانش کنه....یه بازی بود که باید دستشونو میبردن سمت یه مار و اگه مار نیششون میزد بیهوش میشدن...و اگه نه که هیچی و یه کارت می‌گرفتن که میتونستن...هرچیزی سوار بشن...یا بازی کنن.
چویا:«اسم این بازی چیه؟!»
هومیکو:«این...؟! بهش میگن مار و دست...مرگ و زندگی هم میگن...»
چویا:«میخوام امتحان کنم....!»
هومیکو:«باشه..!»
با دودلی گفت. دازای چویا رو سپرده بود دست هومیکو...و اگه یه تار مو از سرش کم میشد...تنبیه میشد...تنبیه هم... خوردن جلبک بود...
{فلش بک}
تو غذا کلی جلبک دریایی بود. حساسیت شدیدی به جلبک داشت....کل بدنش کهیر میزد...و این براش خطرناک بود.
کلا ۶ سالش بود (دازای به دنیا نیومده) .... عموش تنبیهش کرد...تو غذاش کلی جلبک ریختن...یه قاشق خورد.... بخاطر همون یه قاشق...نمیتونست از اتاقش بیرون بره...میترسید بخاطر کهیر های بدنش مسخرش کنن.....بعد ۶ ماه بلاخره از اتاقش بیرون اومد....برای دیدن پسر عموش...کهیر هاش هم از بین رفته بودن...سمت گهواره رفت. بالای سر بچه وایساد.
ـ«به نظرت خوشگله هومیکو؟!»
با سرش تایید کرد.
هومیکو:«اسمش چیه زن عمو؟!»
ـ«خب...دازای...دازای اوسامو..!»
هومیکو:«چه بامزه...!»
لبخند زد. زن عموش هم بغلش کرد...تو اون خاندان... فقط مادر دازای بود که به هومیکو محبت میداد‌‌...نه کتکش میزد...نه دعواش میکرد...
{پایان فلش بک}
چویا سمت کمد مار ها رفت. دستشو نزدیک برد و همون لحظه یه مار محکم نیشش زد....چند قدم عقب رفت و تو بغل یه نفر افتاد.
چشماش تار رفتن و بیهوش شد.
[چند روز بعد]
به زحمت چشمای اقیانوسیش رو باز کرد. سقف سفید و بوی تند الکل و صدای «بیب..بیب...بیب» دستگاه های بیمارستان.
بوی اشنایی هم حس کرد. بویی که چند روز پیش شبا پیشش بود.
دازای:«اگه تو بغلم نمی افتادی ... الان تو کما بودی..!»
چویا با گیجی نگاهش کرد.
چویا:«تو اونجا بودی؟!»
..
.
.
.
.
بابت دیر پارت دادن متاسفم...من پارت ها تو گوشیمه و مامانم گوشیمو گرفته...متاسفم
دیدگاه ها (۰)

هاییی عسلام🤎🧡اومدم یچی بگم که مرسانا نویسنده نیست و من نویسن...

[•] عمارت عشق [•] part: 17_«با خودت چی فکر کردی هر*زه؟!؟!» +...

[•] عمارت عشق [•] part: 10چویا به لباسای تو دست دازای نگاه ک...

[•] عمارت عشق [•] part: 13اون دختر شبیه هومیکو بود فقط ورژن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط