{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
part: 17
_«با خودت چی فکر کردی هر*زه؟!؟!»
+«تو وقتی لیاقت منو نداری پس گمشو!»
_«هویج.. کوتوله...!»
+«دراز الدنگ هول لاشی....!»
_«زنیـ.ـکه ی تن فروش!»
+«گمشو بابا... معلوم نیست چن نفر رو تا الان حامله کردی!!!!!»
_«خداروشکر تورو نکردم....!»
+«برو بمیر عوضی!»
_«همچنین خانم ناکاهارا!»
+«مرتیکه لاشی! اوساموی ابله!»
دعوا میکردن... سر چی؟ سر ماموریت. ماموریتی که دازای مجبور بود با یه دختر باشه.
با تنه از کنارش رد شد. قدمای دازای همیشه حساب شده و مرتب بودن ولی اینبار تند و تیز راه میرفت.
__________________________
~«اوسامو....؟ اینجا چیکار میکنی؟»
_«هیچی... اومدم زنمو ببینم!»
هومیکو صدای دعواشونو شنیده بود.
~«هی... چیشد دعوا کردید؟»
هومیکو:«هوم؟»
با نگاه کنجکاوی بهش خیره شد.
دازای خودشو جلو کشید و لباشو گذاشت رو لبای هومیکو....
دازای:«هیچی... فقط فهمیدم با یه دختره ی غرغروی الدنگ هویج کوتوله دوست شده بودم... چیز دیگه ای نیست!»
هومیکو قهقهه زد.
هومیکو:«چی؟ .... غر غرو؟ الدنگ؟ هویج؟ کوتوله....؟ ببین کی داره این حرفارو میزنه!»
از شدت خنده پخش تخت شد.
هومیکو:«.... اگه تو الان دکتر افسردگی بودی... با خر بودنت همشونو درمان میکردی!» یکم بعد رو تخت نشست
هومیکو:«ولی جدا از شوخی... مطمئنم هنوز دوستش داری، مگه نه؟»
دازای سرخ شد. هومیکو میدونست.
سرشو به جهت مخالف برگردوند تا هومیکو سرخی گونه هاشو نبینه.
دازای:«نه... چیزه... یعنی اره ها.... ولی نه...!»
هومیکو با شنیدن این لکنت و دستپاچگی فهمید، فهمید که ریشه ی عشق این دوتا خیلی عمیقه... خیلی بلنده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چویا:«سفر به اینده؟ هومیکو شوخی میکنی؟»
با ناباوری بهش خیره شد.
هومیکو حالت کیوتی به خودش گرفت.
هومیکو:«قراره به گذشته و اینده و حال بریم.... قراره بریم به زمانی که دوقلو های تو و دازای بدنیا اومدن!»
چویا:«اسم اون تن لشو پیش من نیار!»
هومیکو خندید.
دست چویا رو گرفت و باهم قدم زدن.
چویا:«با قدم زدن میخوای بری به اینده؟»
همون لحظه یه پرتال باز شد. هومیکو چشمامشو بست و لبحند دندون نمایی زد.
مثل همیشه شاد و شنگول بود.
وارد پرتال شدن. جایی شبیه به مترو وارد شدن. یه مرد به استقبالشون اومد
مرد:«هومیکو ساما.... خوش اومدید!»
هومیکو سری تکون داد.
هومیکو:«بعد 14....!»
مرد سری تکون داد و حرکت کرد. هومیکو و چویا هم پشت سرش راهی شدن.
سوار قطاری شدن... دقایقی بعد... رسیدن. از در رد شدن. چون تو تاریکی بودن نور اذیتشون میکرد پس دستاشونو گذاشتن رو چشماشون.
یکم بعد به نور عادت کردن و دستاشونو برداشتن
چویا:«ساحل؟»
هومیکو:«الهههه!!!! بریم خوشگذرونی!»
چویا:«مگه برا ماموریت نیومدیم؟»
هومیکو:«نه... دیدم چون از دازای جدا شدی حالت خوب نیس... گفتم بیارمت اینجا.... شاید حالت بهتر بشه... چویا تو تنها رفیق منی و من دوستت دارم و نمیخوام غم به دلت راه پیدا کنه!»
چویا نمیدونست چی بگه... از هیچکس تا حالا همچین حرفی نشنیده بود.
هومیکو رو با شدت بغل کرد.
چویا:«ممنونم!!! ممنونم هومیکو!!!!»
هومیکو متقابل بغلش کرد. هق‌هق‌ کردنای چویا بلند شد.
هومیکو:«لوس نشو!»
با شیطنت گفت.
چویا خندید
چویا:«تو اولین ادمی هستی که هم میتونی برینی به ادم و هم پشتش وایسی!»
هومیکو:«استعدادمه!»
چویا چیزی نگفت.
هومیکو:«ولی خب.. چویا.. خیلی بی حیایی!»
چویا:«بی حیا؟ چرا..!»
هومیکو با انگشت به دو نفر اشاره کرد. دازای و چویای 36 ساله... چویا (36 ساله) یه لباس بیش از حد خیلی خیلی باز پوشیده وتو بغل دازای نشسته. ایلا و لیام هم داشتن بازی میکردن.
چویا:«اون منم؟»
هومیکو خندید.
چویا:«نه اخه اون منم....؟؟؟؟؟؟»
هومیکو:«چویا.... اینجا ساحله... من برا خودمونم لباس اوردم!»
چویا:«نههههه!»
هومیکو حلش داد و بردش یه جای خلوت و لباساشو با زور عوض کرد.
پوست سفید چویا.... و سینه هاش تقریبا تو دید بود. هومیکو هم که....(خودتون فهمیدید... انگار لخته!)
چویا:«اینجا ساحله درست ولی....!»
هومیکو:«یبار اومدیم اینجا.... گیر نده!»
چویا سرشو تکون داد.
همین طور داشتن میرفتن که سر چویا رفت تو سینه ی یه مرد.... سینش لخت بود پی چویا سریع عقب کشید
_«چویا....؟»
چویا سرشو بالا اورد و با دازای 36 ساله مواجه شد.
دازای:«اوپس.... ببخشید با همسرم اشتباه گرفتمت!»
همون لحظه یه نفر از پشت دازای (اقا من علامت ☆ میزارم یعنی دازای/چویا ی 36 ساله) رو بغل کرد
دیدگاه ها (۴)

[•] عمارت عشق [•] part: 16تو پشت بوم بودن. کتاب دست ایلا بود...

[•] عمارت عشق [•] part: 15همشون از جمله یوری دور اتیش بودن و...

[•] عمارت عشق [•] part: 10چویا به لباسای تو دست دازای نگاه ک...

[•] عمارت عشق [•] part:  9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط