{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانعهد شکن

رمان"عهد شکن"
#تکپارتی
#جونگین
#سناریو


هوای سرد شب به داخل عمارت بزرگ جونگین می‌خزید، اما سرمای درون قلب او بسی ویرانگرتر بود. جونگین، رهبر بی‌رحم و سرد گروه مافیا، با قدم‌های سنگین وارد خانه شد. چهره‌اش در هم بود و از سختی‌های روز خبر می‌داد. همه خدمتکاران با دیدن او، مثل برگ‌های پاییزی از ترس می‌لرزیدند و سعی می‌کردند در سایه‌ها محو شوند. اما یک نفر بود که همیشه مقابل او می‌ایستاد؛ ا.ت، دختری که گویی از جنس دیگری بود.

ا.ت با چشمانی که در نور کم می‌درخشید، به سمت جونگین رفت. "خوش اومدی، جونگین. امروز خیلی خسته به نظر می‌رسی."

جونگین با خشم نگاهش را به ا.ت دوخت. "دست از سرم بردار. حوصله این حرف‌های بچه‌گانه رو ندارم." صدای بم و خشنش در فضا پیچید.

ا.ت عقب نرفت. "اما شاید یه لیوان شیر گرم حالت رو بهتر کنه."

ناگهان، انفجاری از خشم در وجود جونگین فوران کرد. خستگی، فشار و شاید چیزی ناشناخته در درونش، او را به سمت ا.ت کشاند. با حرکتی سریع، او را به دیوار کوبید و فریاد کشید: "گفتم دست از سرم بردار! تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی! همیشه مثل یه مزاحم روی اعصابمی!" دستش بالا رفت و سیلی محکمی به صورت ا.ت نواخت.

اشک در چشمان ا.ت حلقه زد، اما سکوت کرد. صورتش از ضربه سرخ شده بود.

جونگین با دیدن اشک‌های ا.ت، ناگهان متوجه کاری که کرده بود شد. نفس‌نفس می‌زد و نگاهش را از ا.ت گرفت. سردی وجودش جای خود را به پشیمانی داد. او که همیشه ادعای قدرت مطلق داشت، در مقابل این دختر ضعیف، کنترل خود را از دست داده بود.

به آرامی به سمت ا.ت رفت. دست لرزانش را به سمت صورت او برد و به آرامی جای سیلی را نوازش کرد. "ا.ت... من... من متاسفم." صدایش دیگر آن خشم سرد را نداشت، بلکه پر از اندوه بود. "من... من واقعاً متاسفم. نمی‌دونم چرا این کار رو کردم. خسته بودم... خیلی خسته بودم."

اشک‌هایش روی گونه ا.ت جاری شد. "من... من نباید این کار رو می‌کردم. تو هیچ تقصیری نداری." او ا.ت را به آرامی در آغوش گرفت و سرش را به سینه چسباند. "ببخشید. خواهش می‌کنم من رو ببخش."

ا.ت در آغوش سرد و در عین حال پشیمان جونگین، به آرامی اشک می‌ریخت. شاید در عمق وجود این مرد خشن و سرد، هنوز کورسویی از انسانیت باقی مانده بود. جونگین او را محکم‌تر در آغوش گرفت، گویی می‌خواست تمام دنیا را پشت آن آغوش پنهان کند و از ا.ت مراقبت کند. آن شب، سکوت حکمفرما بود، اما در این سکوت، دردی تازه و عشقی پشیمان، شروع به شکل‌گیری می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

رمان«نوازش سرد»#تکپارتی #فلیکس #سناریو هوای سرد اتاق، تنها س...

رمان"شوت آخر"#تکپارتی #هان #سناریو در دبیرستان پرهیاهو، جایی...

رمان"دو سال ناتمام"#تکپارتی #سونگمین #سناریو دو سال. برای ا....

#جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #نامجون #جین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط