{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب بود پسری تصادف کرد...خون زیادی ازش رفته بود،لحظه های آ

شب بود پسری تصادف کرد...خون زیادی ازش رفته بود،لحظه های آخرش گوشیشو برداشت،نوشت:میای بریم؟یکی ارسال کرد به رفیقش یکی واسه عشقش..
عشقش جواب داد این موقع شب بگیر بخواب بای...
رفیقش جواب داد کجا؟؟تنها نری وایستا منم بیام..
پسر لبخندی زد و چشاشو بست...
#فدای_رفیقای_بامرام
#melika
دیدگاه ها (۲)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³²...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما چند ثانیه با ناباوری نگاهش کرد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p6نینا با تعجب نگاهش کرد.«پس چرا هیچ‌وقت ...

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

پارت ۲۱شب شده بود. صدای بارون که از پنجره میومد، خونه رو کرد...

[•] عمارت عشق [•] part: 9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

شاگرد لوس من

پارت۴۱ قمار یا زندگی

White Lotus | Part 22صبح روز بعد...فرودگاه اینچئون شلوغ‌تر ا...

𝓹𝓪𝓻𝓽۳۳ـــــویو یکم بعدگوشی ات زنگ میخوره و نامجون سریع می‌ره...

سناریو جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط