«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۶۰
هم از وقت تلف کردن و هم از حروم کردن پول.
کلی گشتم ولی یا گرون بودن یا به دل نمینشستن که ناچار شدم اعتراف کنم مال تهیونگ رو بگیرم بهتره..
بعد خوب نبود میتونم بیام بخرم..
برگشتم خونه و رفتم جلوي درش..
با بي ميلي زنگ خونه اش رو زدم. در رو باز کرد.
اروم و جدي :گفتم پیشنهاد اسپیکره هنوز سرجاشه؟ جدي گفت وایستا همینجا..
خواست درو ببنده که خبیث گفتم یه تعارف بكن حداقل.. نفس عميقي کشید و ناچار در رو هل دادو رفت داخل و
گفت: بشین... میارم برات
و رفت تو اتاق.
با لبخند شادي در خونه اش رو بستم و رفتم تو. رفتم جلوي قاب عکسه اون زن بالاي شومينه.. دوتا شکلات توت فرنگی از اونا که دوست داشتم از رو میزش برداشتم و در حالیکه خیره نگاش میکردم شروع
کردم به خوردن شکلاتا...
صداش از پشتم اومد بیا..
برنگشتم و با دهن پر از شکلات خیره به قاب عکسبرنگشتم و با دهن پر از شکلات خیره به قاب عکس گفتم اینو بگو دیگه..دوست دخترته؟ من دارم از کنجکاوي
خفه میشم.
با غیض گفت: بفرمایید.
برگشتم نگاش کردم.
به شکلاتهاي روي ميز اشاره کرد.
با لبخند شکلاتو تو دهنم جابه جا کردم و گفتم مرسی با اخم مشغول ور رفتن با اسپيکر توي دستش شد و انگار
یه دفعه يه چيزي يادش اومد..
گذاشتش رو میز و رفت سمت کیفش
شکلات دوم رو باز کردم و انداختمش تو دهنم.. برگه اي در آورد و اومد سمتم و گفت:هیچیت نیست.. لبخند زدم و گفتم:میدونستم..تو چي؟
تلخ گفت:هیچی نیست.
میشه ببینم؟
تهیونگ-نه..
لبخند زدم و گفتم خوب میشه مگه؟ بده دیگه..
کلافه نفسش رو فوت کرد بیرون و برگه ديگه اي از کیفش
در آورد و گرفت جلوم.
با اشتیاق ازش گرفتم و در حال مکیدن شکلات برگه رو
خوندم..
هیچ بیماری نداشت و اعتیادشم منفي بود..
پس جاي تزريق چي روي دستاش بود؟
مطمینم جاي سوزن بود..
تهیونگ-خوب؟
تند نگاش کردم و گنگ گفتم: خوب؟
با حرص گفت: اگه چيز ديگه اي نياز نداري وقتشه که بري..
سریع گفتم اهان...اهان....برم...باشه..
....
پپپپ
یه شکلات دیگه برداشتم و گفتم:ولي نگفتيااا..
به عکس اشاره کردم و گفتم دوست دخترته و اين يکي
دخترت نه؟
دست به کمر زد و گفت همه چیزو بايد بدوني؟ به قاب دختر کوچولو نگاه کردم و غمگين گفتم يه چيزي
توي
نگاه این دخترکوچولو شبیه توعه..
تهیونگ-واقعا؟
تند سرتكون دادم و گفتم اره. انگار غمتون یکیه..غم
نگاهش رو از تو به ارث برده
بود.
كمي غمزده و جدي گفت: تا حالا کسي بهم نگفته ارومتر و کمی با اضطراب گفتم حالت لباشم شبیه مال
توعه..
زل زد تو چشمام.
حس کردم لپام از شرم گل انداخته و سرخ شده..
لعنتي
به
واي...
چه که لباي اين شبيه لباي :
تند یه شکلات دیگه برداشتم.
با حرص گفت:شکلات دوست داري؟
خندیدم و گفتم: عاشق این نوع شکلاتم..
هیچ جوره درباره عکس این زن چيزي رو بروز نمیداد.. برگشتم سمت قاب و خواستم برش دارم که خاطره یا رو ازش درک کنم که بلند و خشن گفت بهش دست نزن
تند نگاش کردم.
هاله دورش عصبي
اشفته
بود.
خيلي عصبي گفت: هیچ وقت بهش دست نزن.. همونجور گنگ خیره موندم بهش.
مگه چي بود؟ نمیدونم..
حساسيت خيلي زيادي روش نشون داد که طبیعی نیست..
ناراحتم میکرد.
با اخم اومد جلو و اسپیکر رو جلوم گرفت و گفت: به
سلامت...
و در واقع از خونه اش بیرونم کرد تند از کنارش رد شدم و ناراحت گفتم ممنون
part ۱۶۰
هم از وقت تلف کردن و هم از حروم کردن پول.
کلی گشتم ولی یا گرون بودن یا به دل نمینشستن که ناچار شدم اعتراف کنم مال تهیونگ رو بگیرم بهتره..
بعد خوب نبود میتونم بیام بخرم..
برگشتم خونه و رفتم جلوي درش..
با بي ميلي زنگ خونه اش رو زدم. در رو باز کرد.
اروم و جدي :گفتم پیشنهاد اسپیکره هنوز سرجاشه؟ جدي گفت وایستا همینجا..
خواست درو ببنده که خبیث گفتم یه تعارف بكن حداقل.. نفس عميقي کشید و ناچار در رو هل دادو رفت داخل و
گفت: بشین... میارم برات
و رفت تو اتاق.
با لبخند شادي در خونه اش رو بستم و رفتم تو. رفتم جلوي قاب عکسه اون زن بالاي شومينه.. دوتا شکلات توت فرنگی از اونا که دوست داشتم از رو میزش برداشتم و در حالیکه خیره نگاش میکردم شروع
کردم به خوردن شکلاتا...
صداش از پشتم اومد بیا..
برنگشتم و با دهن پر از شکلات خیره به قاب عکسبرنگشتم و با دهن پر از شکلات خیره به قاب عکس گفتم اینو بگو دیگه..دوست دخترته؟ من دارم از کنجکاوي
خفه میشم.
با غیض گفت: بفرمایید.
برگشتم نگاش کردم.
به شکلاتهاي روي ميز اشاره کرد.
با لبخند شکلاتو تو دهنم جابه جا کردم و گفتم مرسی با اخم مشغول ور رفتن با اسپيکر توي دستش شد و انگار
یه دفعه يه چيزي يادش اومد..
گذاشتش رو میز و رفت سمت کیفش
شکلات دوم رو باز کردم و انداختمش تو دهنم.. برگه اي در آورد و اومد سمتم و گفت:هیچیت نیست.. لبخند زدم و گفتم:میدونستم..تو چي؟
تلخ گفت:هیچی نیست.
میشه ببینم؟
تهیونگ-نه..
لبخند زدم و گفتم خوب میشه مگه؟ بده دیگه..
کلافه نفسش رو فوت کرد بیرون و برگه ديگه اي از کیفش
در آورد و گرفت جلوم.
با اشتیاق ازش گرفتم و در حال مکیدن شکلات برگه رو
خوندم..
هیچ بیماری نداشت و اعتیادشم منفي بود..
پس جاي تزريق چي روي دستاش بود؟
مطمینم جاي سوزن بود..
تهیونگ-خوب؟
تند نگاش کردم و گنگ گفتم: خوب؟
با حرص گفت: اگه چيز ديگه اي نياز نداري وقتشه که بري..
سریع گفتم اهان...اهان....برم...باشه..
....
پپپپ
یه شکلات دیگه برداشتم و گفتم:ولي نگفتيااا..
به عکس اشاره کردم و گفتم دوست دخترته و اين يکي
دخترت نه؟
دست به کمر زد و گفت همه چیزو بايد بدوني؟ به قاب دختر کوچولو نگاه کردم و غمگين گفتم يه چيزي
توي
نگاه این دخترکوچولو شبیه توعه..
تهیونگ-واقعا؟
تند سرتكون دادم و گفتم اره. انگار غمتون یکیه..غم
نگاهش رو از تو به ارث برده
بود.
كمي غمزده و جدي گفت: تا حالا کسي بهم نگفته ارومتر و کمی با اضطراب گفتم حالت لباشم شبیه مال
توعه..
زل زد تو چشمام.
حس کردم لپام از شرم گل انداخته و سرخ شده..
لعنتي
به
واي...
چه که لباي اين شبيه لباي :
تند یه شکلات دیگه برداشتم.
با حرص گفت:شکلات دوست داري؟
خندیدم و گفتم: عاشق این نوع شکلاتم..
هیچ جوره درباره عکس این زن چيزي رو بروز نمیداد.. برگشتم سمت قاب و خواستم برش دارم که خاطره یا رو ازش درک کنم که بلند و خشن گفت بهش دست نزن
تند نگاش کردم.
هاله دورش عصبي
اشفته
بود.
خيلي عصبي گفت: هیچ وقت بهش دست نزن.. همونجور گنگ خیره موندم بهش.
مگه چي بود؟ نمیدونم..
حساسيت خيلي زيادي روش نشون داد که طبیعی نیست..
ناراحتم میکرد.
با اخم اومد جلو و اسپیکر رو جلوم گرفت و گفت: به
سلامت...
و در واقع از خونه اش بیرونم کرد تند از کنارش رد شدم و ناراحت گفتم ممنون
- ۴۵۰
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط