زمستانی را میمانم
زمستانی را میمانم
که دروغش بهار است
در سرزمینِ کوههای یخی
بی ریشه گی
چنان کرده با من
که قانونِ کوچ
با پرنده ی مهاجر
آه مادر مرا دریاب
صدا بزن
خدایی را که هنوز در قلبت جاری ست
"باخته است فرزندت
ایمانش را به فردا"
بگیر از من
این تردیدِ آمیخته به دلهرههای مکرر را
رهایم کن
از حجمِ تصویرهای مبهم و سردی
که امید را میربایند
از قلبی که هنوز زندگی را میطلبد
و عشق را....
آه مادر
مرا به آغوشت بخوان
مرا به آغوشت بخوان ...
که دروغش بهار است
در سرزمینِ کوههای یخی
بی ریشه گی
چنان کرده با من
که قانونِ کوچ
با پرنده ی مهاجر
آه مادر مرا دریاب
صدا بزن
خدایی را که هنوز در قلبت جاری ست
"باخته است فرزندت
ایمانش را به فردا"
بگیر از من
این تردیدِ آمیخته به دلهرههای مکرر را
رهایم کن
از حجمِ تصویرهای مبهم و سردی
که امید را میربایند
از قلبی که هنوز زندگی را میطلبد
و عشق را....
آه مادر
مرا به آغوشت بخوان
مرا به آغوشت بخوان ...
- ۳۰۰
- ۲۰ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط