{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه پاراگراف قشنگی از کتاب چشمهایش خوندم که نوشته بود

🔖📚یه پاراگراف قشنگی از کتاب " چشمهایش" خوندم که نوشته بود:
[چشم‌های تو مرا به این روز انداخت. این نگاه تو کار مرا به اینجا کشانده. تاب و تحمل نگاه‌های تو را نداشتم. نمی‌دیدی که چشم به زمین می‌دوختم؟» به او می‌گفتم: «در چشم‌های من دقیق‌تر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست.]
"عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمی‌کند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمی‌کند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را می‌خورد و می‌سوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی می‌شود"
📚🔖☕️
دیدگاه ها (۰)

☕️🌱عطر نارنجبوی صبحبرای دوست داشتنت... آفتاب را در فنجان شعر...

☕️🍫صبح نجوا می‌کند آواز خوشِ هر پگاهش راخوبِ من آواز خوانِ ج...

🩷🧸قانع کننده ترین نشونه ای که یه فرد زندگی فوق العاده ای دار...

سلاااااااام🤗صبحتون به نیکی و عافیت ☕️ 🍫 الهی که امروز خیر ون...

شوقی میان چشم، برای نگاه نیست وقتی که حرف آینه ها غیر آه نیس...

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

چپتر ۱۲ _ سایه انتقامکوهستان ساکت است. نه باد می وزد، نه جیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط