{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان✨رقیب عشقی✨💖

رمان✨رقیب عشقی✨💖

پارت ۱


همه ی بچه های ۱۱ ساله داشتن از والدینشون خداحافظی میکرد و سوار قطار میشدند.

هرماینی در حالی که دخترک ۱۱ ساله اش را بغل کرده بود گفت:چه قدر زودبزرگ شدی،دلم نمی‌خواد بری اگه بری دلم برات تنگ میشه!

دخترک لبخندی میزنه و مادرش رو محکم‌تر بغل می‌کنه و میگه:دیگه بزرگ شدم مامان!حتی اگه الان هم نرم یروزی باید برم!(یه قطره اشک از چشمان قهوه ای شکلاتی مایل به قرمزش که انگار چشمان خود رون هست میریزد)و اینکه من بیشتر دلم براتون تنگ میشه

و همزمان با تموم شدن جملش به پدرش که دست براد کوچیکترش را گرفته خیره میشود و لبخندی میزند که پدرش متقابلاً لبخند میزند.

از بغل مادرش بیرون می‌رود و پدرش را بغل میکند و سپس زانو هایش را خم میکند تا هم قد برادرش بشود.

به چشمان برادرش زل زد و گفت:مراقب خودت باش رایان!بدون من شیطونی نکن و مامان و بابا رو اذیت نکن!

برادرش اورا بغل میکند و با گریه ای که تازه شروعش کرده است میگوید:چشم خواهر،دلم برات تنگ میشه!زودبرگرد.

برادرش را بغل میکند و بعد از چند دقیقه با گفتن جمله((خداحافظ))سوار قطار میشود.

....

همه ی واگن ها پر بودن و فقط یکی خالی بود.
البته یه نفر اونجا بود!

گفت:سلام،ببخشید میشه اینجا بشینم؟بقیه ی واگن ها پره.

دختری که اونجا بود با چشمای آبیش به دخترکی که سوال رو پرسید نگاه کرد.
موهای زردش که از مادرش به ارث برده بود با هوایی که از میان پنجره که کمی باز بود تکان میخورد را با کش دستش بست و گفت:اره،البته!

ممنونی زیر لب گفت و روبه رویش نشست.

بعد از چند دقیقه دخترک پرسید:ببخشید،اسمت چیه؟

دختر مو زرد جواب داد:ماریا، ماریا اورگاردن!(اینجوری تلفظ میشهOrgarden)

ادامه داد:اسم تو چیه؟

دخترک لب زد:وایولت،وایولت ویزلی!

ماریا:خوشبختم!

وایولت:منم همینطور
دیدگاه ها (۰)

❤️✨رمان✨رقیب عشقیپارت۲صدای سوت قطار بلند شد.همه از قطار پیاد...

سلام به همگی!خب بچه ها من یه هری پاتر فن هم هستم.و یه رمان د...

وایب کانائو🦋🌼انیمه شیطان کش ها

وایب شینوبو💜🦋انیمه شیطان کش ها

p7بعد از تماس عجیب، جنا تصمیم گرفت به خانه برگردد.تمام مسیر،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط