{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم ازروزی سیه می آید و جای نموری

یادم ازروزی سیه می آید و جای نموری
درمیان جنگل بسیاردوری
آخر فصل زمستان بود و یکسرهر کجا درزیرباران بود
مثل این که هر چه کِز کرده به جائی
بر نمی آید صدائی
صف بیاراییده ازهرسوتمشک تیغ دار و دورکرده
جای دنجی را.

یاد آن روز صفا بخشان
مثل اینکه کنده بودندم تن ازهرچیز
من شدم ازروی این بام سیه
سوی آن خلوت گل آویز،
تا گذارم گوشه ئی ازقلب خود را اندر آنجا
تا ازآنجا گوشه ئی از دلربا ی خلوت غمناک روزی را
آورم با خود.

آه ! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن
خاطر خود را.

بی سبب ناشاد کردن
برخلاف یاوه ی مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز
می کشم تصویر آن را
یاد من می آید از آن روز !

/ سعید
دیدگاه ها (۲)

زردها بی خود قرمز نشده اندقرمزی رنگ نینداخته ستبی خودی بردیو...

همسایگانِ آتش، مرداب و باد تند عروس خیالبرآتشِ شکفته عبث دور...

صدای دلنشین زندگی طنین انداز روح و تن تون . . . شبتون بخیر د...

ای اشک روان بگو دل‌افزای دوستان مرا آن باغ و بهار مهربونی و ...

سبزی پلو_ جغرافیا _ مرز _ اذر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط