{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ارباب‌سنگدل

#ارباب‌سنگدل
#پارت_16




با ترس و لرزی رفت سمت جنازه ها و اشک هاش میریخت. آروم رفت و بینشون می‌گشت دنبال انگشترش


................................................................




جیمین رفت سمت. کوک. و گفت : چته تو. دختره کجاست

کوک: پیش جنازه ها


جیمین : چی.؟ ابلع. دختره عین چی می‌لرزید. من اومدم اینجا وقتی گفتم عمارت آمنه و تو حالت خوبه یکم آروم گرفت. الان بردی گذاشتیش پیش اون جسد ها که چی. چیکارت کرد مگه


کوک عصبی به جیمین نگاه کرد و گفت: ندیدی. قدر کارای اونا رو نمیدونست. فقط زر می‌زد همین
منو از این عمارت ببر. ببرمش کجا هاا کجا. همچین آدمایی خیلی رو مخم هستن. انقدر دلت میسوزه بعده برو اگه انگشترش رو پیدا کرده بود. از تو اتاق بیارش بیرون البته اگه پیدا کرده بود

جیمین : انگشتر ؟





ساعت ها می‌گذشتند و می‌گذشت

جیمین بلاخره رفت تو خونه پشت عمارت. رفت سمت همون اتاق کلید رو توی قفل در چرخوند. در که باز شد

ا.ت رو دید

که خودشو جمع کرده بود ی گوشه


جیمین سعی کرد دلسوزی از خودش نشون نده. با صدایی آروم گفت : انگشترش رو پیدا کردی ؟


ا.ت با نگاهی مظلوم بهش نگاه کرد
انگار جیمین. نجات دهنده اش بود
بت لبخندی محو سرش رو آروم تکون داد


جیمین : باشه بیا بیرون



و ا.ت اومد بیرون
هوا ی بیرون از اون خونه تاریک بود

همراه جیمین برگشتن به عمارت و ا.ت رفت توی اتاقش نا یکم استراحت کنه شاید اتفاقای امروز یادش بره

ولی کل شب با خیالاتی مثل این
که اون مرده ها. الان کنارش. یا دارن نگاهش میکنن خواب به چشماش نیومد




فردا صبحش>>>>>




ا.ت با سر دردی از روی تخت بلند شد از بی خوابی چشاش قرمز شده بود


رفت سمت اشپزخونه

جیمین پشت میز نشسته بود و قهوه اش رو می‌خورد


ا.ت بوی بدی رو اتشمام کرد با قیافه ای گرفته گفت : بسه بریزین دور این بوی چیه

خدمتکارا متعجب نگاه میکردن

و سوپی که داشتن می‌پختت رو با نق نقی های ا.ت مجبور شدن بریزن دور


ا.ت نشست روی صندلی


جیمین: رنگ و روت پریده مریض شدی ؟

ا.ت: آ...آره فک کنم حالم زیاد خوب نیست

جیمین : ای بابا
میخوای به کوک بگم ببرمت پیش خانواده ات. یکم از اینجا دور باشی بهتر شی


ا.ت با لبخندی محو : خانواده ندارم


جیمین : لبخندش از بین رفت
بعد یکم فکر گفت : خب ببرمت پیش یکی از دوستات

ا.ت : دوستی هم ندارم


جیمین با قیافه ای گرفته گفت : کیو داری

ا.ت : هوم.. هیچکسو ندارم


جیمین : بی حوصله نگاهش رو برد سمت دیگه ای


ا.ت هم قهوه اش رو خورد

کوک وارد سالن شد و..
دیدگاه ها (۰)

#ارباب‌سنگدل #پارت_17کوک اومد و نشست صندلی کنار ا.ت ا.ت نیم...

#ارباب‌سنگدل #پارت_18جونگ کوک همینطور حبف می‌زد و حرف می‌زد ...

ویکوک 😍

کوکیییییی🍪

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_20···با ترس و لرزی رفت سمت جن‍..‍ازه‌ها...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_21···ا/ت : " دوستی هم ندارم . "جیمین با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط