درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: زیر نور مهتاب
هوای سئول کمی خنکتر از معمول بود.
بارانِ ریزی آرامآرام بر شیشههای پنجره کافه مینشست، و تو با یک لیوان کاپوچینو دستت، به خیابون نگاه میکردی. دقیقتر بگم، به اون مردی که از ماشین پیاده شد.
موهای قهوهای روشن، نگاه عمیق، لبخندی که میتونست گرمای آفتاب رو شکست بده.
جیمین.
تو مدتها بود طرفدار گروهش بودی، اما حالا، بعد از اون همکاری اتفاقی توی گالری هنری که با یکی از دوستانش داشتی، اون تبدیل شده بود به چیزی بیشتر.
یه دوست؟ شاید.
یه رابطهی خاص؟ شاید بیشتر از اون...
جیمین وارد کافه شد، با چشمای خسته اما مشتاقش دورتو نگاه کرد و وقتی دیدت، لبخند زد. همون لبخندی که دلت رو هربار میلرزوند.
— «دلم برات یه قرن تنگ شده.»
تو لبخند زدی، اما نگفتی که دیشب چقدر گریه کردی به خاطرش.
بخاطر اون شب، اون مکالمهی نصفهنیمه که با عصبانیت تموم شد.
بخاطر اونکه چرا نمیتونه بفهمه چرا بعضی وقتا نمیخوای اجازه بدی بهت دست بزنه.
نه از سردی.
نه از بیمیلی.
بلکه از یه ترس قدیمی.
یه چیزی که هنوز خودت هم کامل نتونستی بفهمیش.
جیمین نشست کنارت. نگاهش مهربون بود، اما یه چیزی توی ته چشمش گم شده بود. شاید خستگی، شاید شک.
شاید هم دلخوری.
— «من نمیفهمم. من فقط... نمیفهمم چرا هر بار عقب میکشی.»
تو سر تکون دادی. نمیخواستی الان دوباره بحث بشه. اما نشد که نشد.
— «همهچی فقط این نیست جیمین. یه وقتایی، یه چیزایی هست که نمیتونی بفهمی...»
اون صداشو بالا برد. نه زیاد. ولی کافی بود که نگاه چند نفر به سمتتون بچرخه.
— «من که دشمنت نیستم! من دوستپسرتم. تو... چرا نمیتونی فقط باهام صادق باشی؟»
تو پا شدی. دلت لرزید. هم از ترس، هم از شرم، هم از دلتنگیِ درونی که کسی نفهمیده بود.
— «بسه جیمین. من نمیتونم...»
و در لحظهای که خواستی از کنارش رد بشی، اون خواست بازوت رو بگیره
نه محکم، فقط برای اینکه نگهت داره
اما حرکتش تندتر از قصدش شد.
تعادلت به هم خورد. صندلی کناریت بهت خورد. و تو...
روی زمین افتادی.
همهچی فقط چند ثانیه طول کشید، ولی وقتی جیمین با چشمای گشاد شده به سمتت دوید و کنارت نشست، دیگه نفهمیدی چی گفتی.
فقط یه جملهی بریده که با صدایی لرزون از دهنت اومد:
— «من... سه ماهه بار*دارم...»
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: زیر نور مهتاب
هوای سئول کمی خنکتر از معمول بود.
بارانِ ریزی آرامآرام بر شیشههای پنجره کافه مینشست، و تو با یک لیوان کاپوچینو دستت، به خیابون نگاه میکردی. دقیقتر بگم، به اون مردی که از ماشین پیاده شد.
موهای قهوهای روشن، نگاه عمیق، لبخندی که میتونست گرمای آفتاب رو شکست بده.
جیمین.
تو مدتها بود طرفدار گروهش بودی، اما حالا، بعد از اون همکاری اتفاقی توی گالری هنری که با یکی از دوستانش داشتی، اون تبدیل شده بود به چیزی بیشتر.
یه دوست؟ شاید.
یه رابطهی خاص؟ شاید بیشتر از اون...
جیمین وارد کافه شد، با چشمای خسته اما مشتاقش دورتو نگاه کرد و وقتی دیدت، لبخند زد. همون لبخندی که دلت رو هربار میلرزوند.
— «دلم برات یه قرن تنگ شده.»
تو لبخند زدی، اما نگفتی که دیشب چقدر گریه کردی به خاطرش.
بخاطر اون شب، اون مکالمهی نصفهنیمه که با عصبانیت تموم شد.
بخاطر اونکه چرا نمیتونه بفهمه چرا بعضی وقتا نمیخوای اجازه بدی بهت دست بزنه.
نه از سردی.
نه از بیمیلی.
بلکه از یه ترس قدیمی.
یه چیزی که هنوز خودت هم کامل نتونستی بفهمیش.
جیمین نشست کنارت. نگاهش مهربون بود، اما یه چیزی توی ته چشمش گم شده بود. شاید خستگی، شاید شک.
شاید هم دلخوری.
— «من نمیفهمم. من فقط... نمیفهمم چرا هر بار عقب میکشی.»
تو سر تکون دادی. نمیخواستی الان دوباره بحث بشه. اما نشد که نشد.
— «همهچی فقط این نیست جیمین. یه وقتایی، یه چیزایی هست که نمیتونی بفهمی...»
اون صداشو بالا برد. نه زیاد. ولی کافی بود که نگاه چند نفر به سمتتون بچرخه.
— «من که دشمنت نیستم! من دوستپسرتم. تو... چرا نمیتونی فقط باهام صادق باشی؟»
تو پا شدی. دلت لرزید. هم از ترس، هم از شرم، هم از دلتنگیِ درونی که کسی نفهمیده بود.
— «بسه جیمین. من نمیتونم...»
و در لحظهای که خواستی از کنارش رد بشی، اون خواست بازوت رو بگیره
نه محکم، فقط برای اینکه نگهت داره
اما حرکتش تندتر از قصدش شد.
تعادلت به هم خورد. صندلی کناریت بهت خورد. و تو...
روی زمین افتادی.
همهچی فقط چند ثانیه طول کشید، ولی وقتی جیمین با چشمای گشاد شده به سمتت دوید و کنارت نشست، دیگه نفهمیدی چی گفتی.
فقط یه جملهی بریده که با صدایی لرزون از دهنت اومد:
— «من... سه ماهه بار*دارم...»
ادامه دارد....
- ۱۲.۳k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط