{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم ( اخر )

پارت سوم ( اخر )

بارون سئول تمومی نداشت.
پنجره‌ی اتاق بیمارستان بخار گرفته بود و بوی دارو و سکوت فضا رو خفه کرده بود.
جیمین روی صندلی کنار تخت نشسته بود، ساعت‌هاست، بی‌حرکت.
ات بیدار بود، اما ترجیح می‌داد چیزی نگه. هرکدوم توی سکوت خودشون گم شده بودن.

جیمین آخرش زمزمه کرد:

— «کاش جای اون، من می‌رفتم.»

ات پلک زد. صداش خیلی آروم بود:

— «هیچ‌کسی جای هیچ‌کس رو نمی‌گیره جیمین.»

اون جوابش تلخ نبود، ولی دردناک بود. یه دیوار بین‌شون بالا رفته بود، نامرئی اما سنگین.

جیمین خواست حرفی بزنه، ولی ات به پهلو چرخید، پشتش رو کرد.
این یعنی: نه حالا. شاید نه هیچ‌وقت.


---


چند روز بعد... خانه


ات از بیمارستان مرخص شده بود.
پزشک گفته بود که باید استراحت کنه.
اما چیزی توی نگاه ات خاموش شده بود. جیمین اینو می‌دید.
اون دختر شاد و شوخ، حالا آروم بود.
خیلی آروم.

روزی که جیمین براش سوپ درست کرد و خواست بغلش کنه، ات عقب کشید.

— «خواهش می‌کنم، الان نه.»

— «من فقط می‌خواستم بغلت کنم...»

— «میدونم. ولی بدنم هنوز نمی‌تونه ل*مس رو تحمل کنه. شاید روحم هم نه.»

جیمین عقب رفت.
چشماش پر اشک شد ولی چیزی نگفت.



---


فلش‌بک – اولین دیدار

تو گالری بود.
یه نقاشی با رنگ‌های قرمز و خاکستری.
ات با دقت بهش خیره شده بود که یه صدای نرم پشت سرش گفت:

— «می‌دونی چرا این نقاشی فقط یه نیم‌رخ داره؟»

ات برگشت.
جیمین بود، با یه کلاه بافتنی و چشم‌هایی که برق می‌زدن.
اون روز برای اولین بار حرف زدن.
درباره رنگ
درباره هنر
درباره دردهایی که با هنر قشنگ می‌شن ولی هنوز درد هستن.
و از همون روز، جیمین دیگه نتونست از ذهن ات بره.





بازگشت به حال – شب‌های خاموش


ات شب‌ها با کابوس بیدار می‌شد.
بغض، نفس‌های بریده، دست روی شکمِ خالی‌ش.
و جیمین که کنارش می‌نشست و فقط نگاه می‌کرد.
نه چون نمی‌خواست بغلش کنه، بلکه چون ات دیگه بغل نمی‌خواست.

یه شب، بالاخره ات گفت:

— «می‌دونی چرا همیشه عقب می‌کشیدم؟ چرا نمی‌ذاشتم بهم دست بزنی؟»

جیمین منتظر موند.
ات نگاهش کرد.
نگاهش سنگین بود.

— «چون بچگی‌م پر از دست‌هایی بود که بدون اجازه وارد شدن. من از ل*مس ناگهانی می‌ترسیدم. حتی از دستای تو، با این‌که می‌دونستم دوست‌داشتنی‌ان.»

جیمین سرشو پایین انداخت.
اشک از روی گونه‌ش چکید.

— «کاش زودتر می‌گفتی، ات... من نمی‌خواستم...»

— «می‌دونم. ولی خواستن کافی نبود، جیمین.»

پایان
دیدگاه ها (۱۸)

درخواستی جونگکوک موضوع : اسلاید دوم پارت اول ---عنوان : «سای...

پارت دوم🕊 صبحی تازه در قصر بزرگ پادشاهی آغاز شده بود. ستون‌ه...

پارت دومات هنوز روی زمین بود. صدای اطراف مثل مه می‌پیچید توی...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول عنوان: زیر نور مه...

PT: 1/1 ات لوس و ناز: برام ج...

PT/1 ات نفس نفس می زد : کجا داری م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط