(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 120 `ლ
(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 120 `ლ
از سالن عبور کرد به سالن اصلی کافه رسید. حالا دیگر بوی کتابهای نو و کهنه یا بوی صفحات کاهیاش به مشام نمیرسید و تنها چیزی که گیرنده های حسی دختر را نوازش میکرد؛ بوی قهوه ی فرانسوی بود.
از عمد نزدیک ترین میز به پنجره را برای نشستن انتخاب کرد وقتی به بیرون چشم می انداخت در این نزدیکی گل های رز آبی رنگی که در ظرفهای سفیدی کوچک کاشته
شده بودند و در آن دوردست ها ایفل را میدید
صدایی که شنید باعث شد تا سرش را برگرداند. مردی که در حال نواختن پیانوی سفید و قهوهای گوشه ی کافه بود را دید صدایی که از کلاویهها بر اثر رقص انگشتان کشیده و بی نقص آن مرد جوان به گوشش رسید، باعث شد روحش به آسمانها سفر کند سبک ،سر درست مانند کبوتران سفیدی که در دل آسمان آبی رنگی که حالا پوشیده از ابر های نرم و سفید پنبه ای بودند؛ پرواز میکردند.
چشمهایش را بست و تنها به چیزی که میتوانست گوش بدهد، گوش داد. او تنها .نبود تقریبا تمام مردم حاضر در کافه حالا روی آن مرد جوان و انگشتانش متمرکز بودند. شاید این فکر در ذهن همه مشترک بود اینکه او مهارت بالا و تسلطی وحشتناک در نواختن پیانو داشت اما فکری که آن دختر در سر داشت؛ با آنها فرق میکرد. او مهارت نداشت... . مسلط .نبود انگشتان او بدون شک جادویی بودند شاید هنگام خلقت انگشتانش توسط فرشته ها بوسیده شده بودند تا این گونه همه ی مردم را محسور خود کند.
چشمان مشکی رنگ دختر باز شدند. باز هم لبخند زد. او غرق در دنیای خودش بود از این ،زاویه موهای مشکی رنگی که توی نیم رخش مهمان بود به چشم میخورد و میشد تضاد رنگش را با پوست سفیدش تشخیص داد.
بالاخره نواختنش تمام شد و سمفونی را پایان داد از جایش برخاست. حالا همه به او نگاه میکردند. چند نفری درست جلوی در کافه که حالا در بین رقصی از پیچکها زندانی شده بود ایستاده بودند پسر درحالیکه پشت به ات ایستاده بود با آن کت شلوار مشکی و پالتویی بلند همانند کت اش، چشمانش را باز کرد چشمانی زیبا و خاکستری که تشخیص رنگشان از آن فاصله برای هرکسی آسان نبود.
دختره کنجکاو به آن مرد خیره شد قدش استایلش موهایش خیلی آشنا بود لحظه ای دستانه پسره مشت شدن همینکه میخواست به طرفش بلند بشه گارسونی جلویش ایستاد قهوه تلخ و معروف فرانسوی را جلویش گذاشت دختره که این را سفارش نداده بود را تعجب نجوا نمود ات : ببخشید موسیو من این رو سفارش نداده بودم
ادامه پارت 120
...: برای شما مرد جوانی که چند لحظه پیش پیانو مینواخت سفارش داد
حال دختره شکی به دلش راه افتاد ٫٫نکنه اونه ٫٫ با زمزمه کردن کلماتی به زبان خودش با عجله از روی صندلی بلند شده و آن کافه را ترک کرد تیله های مشکی چشمانش سریع همه طرف را آنالیز کردن تا شاید عشقش را ببیند اما نه، هیچ ردی از پسری که پیانو مینواخت نبود بغض گلویش را گرفت قلبش یاری نمیکرد یعنی بازم تبهم زده بود چانه اش از بغض بدی که کرده بود میلرزید تنها کاری که از دستش بر می آمد قدم زدن کلاه کج سفید اش را روی سرش جا به جا کرد و شروع به قدم زدن کرد،،،،
تا اینکه به زیباترین دریایی که نزدیک همان کافه بود رسید آب های آبی که با باد تکان میخوردند زیباترین شی آنجا بودن،
روی شن ها نزدیک به آب دریا نشست پالتوی سفید رنگش را پشته سرش رها کرد کیفش را گذاشت رویه زمین خیره به آب ها ماند، برف های سفیدی که از آسمان بر روی زمین می باریدن به او خبر داد که باز هم شب کریسمس از راه رسید بی صدا همانجا نشسته بود تا اینکه صدای در گوش اش پیچید
....: خانم کانگ مگه نمی دونی نباید رویه زمین سرد بشینی مریض میشی
تلخندی زد بازم داشت خواب میدید صدای جیمین رو میشنید... اما نه بازم در گوشش پیچید
از سالن عبور کرد به سالن اصلی کافه رسید. حالا دیگر بوی کتابهای نو و کهنه یا بوی صفحات کاهیاش به مشام نمیرسید و تنها چیزی که گیرنده های حسی دختر را نوازش میکرد؛ بوی قهوه ی فرانسوی بود.
از عمد نزدیک ترین میز به پنجره را برای نشستن انتخاب کرد وقتی به بیرون چشم می انداخت در این نزدیکی گل های رز آبی رنگی که در ظرفهای سفیدی کوچک کاشته
شده بودند و در آن دوردست ها ایفل را میدید
صدایی که شنید باعث شد تا سرش را برگرداند. مردی که در حال نواختن پیانوی سفید و قهوهای گوشه ی کافه بود را دید صدایی که از کلاویهها بر اثر رقص انگشتان کشیده و بی نقص آن مرد جوان به گوشش رسید، باعث شد روحش به آسمانها سفر کند سبک ،سر درست مانند کبوتران سفیدی که در دل آسمان آبی رنگی که حالا پوشیده از ابر های نرم و سفید پنبه ای بودند؛ پرواز میکردند.
چشمهایش را بست و تنها به چیزی که میتوانست گوش بدهد، گوش داد. او تنها .نبود تقریبا تمام مردم حاضر در کافه حالا روی آن مرد جوان و انگشتانش متمرکز بودند. شاید این فکر در ذهن همه مشترک بود اینکه او مهارت بالا و تسلطی وحشتناک در نواختن پیانو داشت اما فکری که آن دختر در سر داشت؛ با آنها فرق میکرد. او مهارت نداشت... . مسلط .نبود انگشتان او بدون شک جادویی بودند شاید هنگام خلقت انگشتانش توسط فرشته ها بوسیده شده بودند تا این گونه همه ی مردم را محسور خود کند.
چشمان مشکی رنگ دختر باز شدند. باز هم لبخند زد. او غرق در دنیای خودش بود از این ،زاویه موهای مشکی رنگی که توی نیم رخش مهمان بود به چشم میخورد و میشد تضاد رنگش را با پوست سفیدش تشخیص داد.
بالاخره نواختنش تمام شد و سمفونی را پایان داد از جایش برخاست. حالا همه به او نگاه میکردند. چند نفری درست جلوی در کافه که حالا در بین رقصی از پیچکها زندانی شده بود ایستاده بودند پسر درحالیکه پشت به ات ایستاده بود با آن کت شلوار مشکی و پالتویی بلند همانند کت اش، چشمانش را باز کرد چشمانی زیبا و خاکستری که تشخیص رنگشان از آن فاصله برای هرکسی آسان نبود.
دختره کنجکاو به آن مرد خیره شد قدش استایلش موهایش خیلی آشنا بود لحظه ای دستانه پسره مشت شدن همینکه میخواست به طرفش بلند بشه گارسونی جلویش ایستاد قهوه تلخ و معروف فرانسوی را جلویش گذاشت دختره که این را سفارش نداده بود را تعجب نجوا نمود ات : ببخشید موسیو من این رو سفارش نداده بودم
ادامه پارت 120
...: برای شما مرد جوانی که چند لحظه پیش پیانو مینواخت سفارش داد
حال دختره شکی به دلش راه افتاد ٫٫نکنه اونه ٫٫ با زمزمه کردن کلماتی به زبان خودش با عجله از روی صندلی بلند شده و آن کافه را ترک کرد تیله های مشکی چشمانش سریع همه طرف را آنالیز کردن تا شاید عشقش را ببیند اما نه، هیچ ردی از پسری که پیانو مینواخت نبود بغض گلویش را گرفت قلبش یاری نمیکرد یعنی بازم تبهم زده بود چانه اش از بغض بدی که کرده بود میلرزید تنها کاری که از دستش بر می آمد قدم زدن کلاه کج سفید اش را روی سرش جا به جا کرد و شروع به قدم زدن کرد،،،،
تا اینکه به زیباترین دریایی که نزدیک همان کافه بود رسید آب های آبی که با باد تکان میخوردند زیباترین شی آنجا بودن،
روی شن ها نزدیک به آب دریا نشست پالتوی سفید رنگش را پشته سرش رها کرد کیفش را گذاشت رویه زمین خیره به آب ها ماند، برف های سفیدی که از آسمان بر روی زمین می باریدن به او خبر داد که باز هم شب کریسمس از راه رسید بی صدا همانجا نشسته بود تا اینکه صدای در گوش اش پیچید
....: خانم کانگ مگه نمی دونی نباید رویه زمین سرد بشینی مریض میشی
تلخندی زد بازم داشت خواب میدید صدای جیمین رو میشنید... اما نه بازم در گوشش پیچید
- ۱۵.۷k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط