سناریو وقتی بچتون برای اولین بار راه میره
سناریو | وقتی بچتون برای اولین بار راه میره...
پارت دوم
هان:
جیسونگ داشت یه بسته اسنک رو باز میکرد که تو با یه صدای هیجانزده گفتی:
تو:
"جیسونگ! بچه داره راه میره!"
اون لحظه، بسته اسنک از دستش افتاد و دهنش نیمهباز موند.
جیسونگ:
"چی؟! صبر کن، نه، نه! هنوز زوده! تو هنوز نینی منی!"
بچه یه قدم لرزون برداشت، بعد یهو تعادلشو از دست داد و افتاد رو زمین. هان سریع پرید جلو و بغلش کرد.
جیسونگ:
"اوه نه، زمین خوردی! اوکی، دیگه راه نرو! هیچوقت! تا همیشه چهار دست و پا باش!"
تو:
"جیسونگ، نمیتونی جلوشو بگیری!"
ولی اون فقط سرشو تکون داد.
جیسونگ:
"ببین، این بچه از چند وقت پیش داشت تو بغلم میخوابید، حالا داره راه میره؟ چرا دنیا اینقدر بیرحمه؟!"
ولی بعد یه کم مکث کرد، بچه رو تو هوا تکون داد.
جیسونگ:
"ولی باحال شدی کوچولو، آفرین!"
فلیکس:
فلیکس روی مبل نشسته بود، یه کاسه بستنی دستش، و با لبخند داشت به بچه نگاه میکرد. بعد یهو بچه تلاش کرد بایسته.
چشمهای فلیکس گرد شد، قاشق بستنی تو هوا موند، و نفسشو تو سینه حبس کرد.
فلیکس:
"بیا بابایی، تو میتونی!"
بچه یه قدم لرزون برداشت، فلیکس از شدت هیجان جیغ کشید.
فلیکس:
"اوه خدا جونم، راه رفت!"
بعد با ذوق بهت نگاه کرد، ولی همون لحظه قاشق بستنی از دستش افتاد روی لباسش.
فلیکس:
"اوووووه، نه!"
ولی به جای ناراحتی، فقط خندید، بچه رو برداشت و چند بار بوسید.
فلیکس:
"تو بهترین بچه دنیایی!"
سونگمین:
سونگمین همیشه میگفت که بچهتون یه روزه یه عالمه چیز یاد میگیره. ولی وقتی برای اولین بار راه رفت، یهو نفسش تو سینه حبس شد.
سونگمین:
"نه... باورم نمیشه!"
یه لحظه بهت نگاه کرد، بعد سریع گوشیشو برداشت تا فیلم بگیره.
سونگمین:
"صبر کن، یه بار دیگه، لطفاً!"
وقتی بچه یه قدم دیگه برداشت، سونگمین لبخند زد، ولی یه کم هم چشمهاش پر از اشک شد.
سونگمین:
"یه روزی میدویی، یه روزی از خونه میری دانشگاه، بعدش..."
بعد سریع سرشو تکون داد.
سونگمین:
"نه، فعلاً همون راه رفتن بسه!"
جونگین:
جونگین روی زمین دراز کشیده بود، یه اسباببازی توی دستش، و با یه لبخند آروم داشت به بچهتون نگاه میکرد که داشت تلاش میکرد روی پاهاش بایسته.
جونگین:
"اوه، ببین کی میخواد راه بره!"
بچه با اون پاهای کوچیک و لرزونش تلاش کرد تعادلش رو حفظ کنه، بعد یه قدم برداشت.
جونگین یهو خشکش زد، چشماش گرد شد، دهنش نیمهباز موند.
جونگین:
"صبر کن... چی؟!"
وقتی بچه دومین قدم رو برداشت، جونگین جیغ آرومی کشید، بعد یهو به سمتش خیز برداشت و محکم بغلش کرد.
جونگین:
"نه، نه، نه! هنوز وقتش نشده! هنوز نینی منی، نباید اینقدر سریع بزرگ شی!"
بچه با تعجب بهش نگاه کرد، بعد با اون صدای بامزهش خندید.
جونگین یهو نفس عمیق کشید، یه کم ازش فاصله گرفت، دستای کوچیکشو توی دستش گرفت.
جونگین:
"خب، حالا باید قول بدی که همیشه پیش بابایی بمونی. باشه؟"
بچه فقط با چشمای درشتش نگاهش کرد، بعد دستاشو تکون داد. جونگین نفسشو رها کرد و لبخند زد.
جونگین:
"آره، همین کافیه."
بعد پیشونیشو بوسید و با یه صدای آروم گفت:
جونگین:
"تو دنیای منی کوچولو."
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
خوب شده؟ خودم خیلی دوستش دارم😭✨
داشتم تو گوشیم میگشتم دیدم اووو هنوز کلی سناریو اینجوری هست که آپلودشون نکرد–
اونارو هم آپلود کنم بنظرتون؟
پارت دوم
هان:
جیسونگ داشت یه بسته اسنک رو باز میکرد که تو با یه صدای هیجانزده گفتی:
تو:
"جیسونگ! بچه داره راه میره!"
اون لحظه، بسته اسنک از دستش افتاد و دهنش نیمهباز موند.
جیسونگ:
"چی؟! صبر کن، نه، نه! هنوز زوده! تو هنوز نینی منی!"
بچه یه قدم لرزون برداشت، بعد یهو تعادلشو از دست داد و افتاد رو زمین. هان سریع پرید جلو و بغلش کرد.
جیسونگ:
"اوه نه، زمین خوردی! اوکی، دیگه راه نرو! هیچوقت! تا همیشه چهار دست و پا باش!"
تو:
"جیسونگ، نمیتونی جلوشو بگیری!"
ولی اون فقط سرشو تکون داد.
جیسونگ:
"ببین، این بچه از چند وقت پیش داشت تو بغلم میخوابید، حالا داره راه میره؟ چرا دنیا اینقدر بیرحمه؟!"
ولی بعد یه کم مکث کرد، بچه رو تو هوا تکون داد.
جیسونگ:
"ولی باحال شدی کوچولو، آفرین!"
فلیکس:
فلیکس روی مبل نشسته بود، یه کاسه بستنی دستش، و با لبخند داشت به بچه نگاه میکرد. بعد یهو بچه تلاش کرد بایسته.
چشمهای فلیکس گرد شد، قاشق بستنی تو هوا موند، و نفسشو تو سینه حبس کرد.
فلیکس:
"بیا بابایی، تو میتونی!"
بچه یه قدم لرزون برداشت، فلیکس از شدت هیجان جیغ کشید.
فلیکس:
"اوه خدا جونم، راه رفت!"
بعد با ذوق بهت نگاه کرد، ولی همون لحظه قاشق بستنی از دستش افتاد روی لباسش.
فلیکس:
"اوووووه، نه!"
ولی به جای ناراحتی، فقط خندید، بچه رو برداشت و چند بار بوسید.
فلیکس:
"تو بهترین بچه دنیایی!"
سونگمین:
سونگمین همیشه میگفت که بچهتون یه روزه یه عالمه چیز یاد میگیره. ولی وقتی برای اولین بار راه رفت، یهو نفسش تو سینه حبس شد.
سونگمین:
"نه... باورم نمیشه!"
یه لحظه بهت نگاه کرد، بعد سریع گوشیشو برداشت تا فیلم بگیره.
سونگمین:
"صبر کن، یه بار دیگه، لطفاً!"
وقتی بچه یه قدم دیگه برداشت، سونگمین لبخند زد، ولی یه کم هم چشمهاش پر از اشک شد.
سونگمین:
"یه روزی میدویی، یه روزی از خونه میری دانشگاه، بعدش..."
بعد سریع سرشو تکون داد.
سونگمین:
"نه، فعلاً همون راه رفتن بسه!"
جونگین:
جونگین روی زمین دراز کشیده بود، یه اسباببازی توی دستش، و با یه لبخند آروم داشت به بچهتون نگاه میکرد که داشت تلاش میکرد روی پاهاش بایسته.
جونگین:
"اوه، ببین کی میخواد راه بره!"
بچه با اون پاهای کوچیک و لرزونش تلاش کرد تعادلش رو حفظ کنه، بعد یه قدم برداشت.
جونگین یهو خشکش زد، چشماش گرد شد، دهنش نیمهباز موند.
جونگین:
"صبر کن... چی؟!"
وقتی بچه دومین قدم رو برداشت، جونگین جیغ آرومی کشید، بعد یهو به سمتش خیز برداشت و محکم بغلش کرد.
جونگین:
"نه، نه، نه! هنوز وقتش نشده! هنوز نینی منی، نباید اینقدر سریع بزرگ شی!"
بچه با تعجب بهش نگاه کرد، بعد با اون صدای بامزهش خندید.
جونگین یهو نفس عمیق کشید، یه کم ازش فاصله گرفت، دستای کوچیکشو توی دستش گرفت.
جونگین:
"خب، حالا باید قول بدی که همیشه پیش بابایی بمونی. باشه؟"
بچه فقط با چشمای درشتش نگاهش کرد، بعد دستاشو تکون داد. جونگین نفسشو رها کرد و لبخند زد.
جونگین:
"آره، همین کافیه."
بعد پیشونیشو بوسید و با یه صدای آروم گفت:
جونگین:
"تو دنیای منی کوچولو."
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
خوب شده؟ خودم خیلی دوستش دارم😭✨
داشتم تو گوشیم میگشتم دیدم اووو هنوز کلی سناریو اینجوری هست که آپلودشون نکرد–
اونارو هم آپلود کنم بنظرتون؟
- ۱۹۷
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط