باخوشحالی وشادی به این سوان سومیرقتم لباس سفیدی همچون لبا
باخوشحالی وشادی به این سوان سومیرقتم لباس سفیدی همچون لباس خواهرم به تن داشتم.
هدیه ی مردگیلاسی بودکه ازشهربرایم خریده بود.دیگرازاونمیترسیدم تازه اوزاخیلی هم دوس داشتم ومدام بااووخواهرم به هرطرف میرفتم.انگاراحساس بزرگی میکردم،سعی داشتم حس حسادت همکلاسیهایم رابرانگیزم ودراین کارهم موفق بودم ولی این نکته فقط درباره ی بجها صدق میکردچون بانگاه عصبانی مادرم مواجه شدم فهمیدم کارم ن تنهادرست نبوده بلکه خیلی اشتباه بوده ان وقت خجل زده ازنگاه مادرم ترسیدم وپیش زینت برگشتم ومابین اووپویانشستم.
اخرشب ان دودست دردست همدیگه ازخانه خارج می شدند.فهمیدم تنهامن موندم واتاقکهای تنهایی .بغضم گرفته وباگریه ی خواهرم اشک من هم سرازیرشدمادرم هم داشت گریه میکرددانستم برای اون هم سخت است.بادیدن ان صحنه خودم رادراغوش خواهرم انداختم.
دوست نداشتم که ازاوجدابشم ولی بازاین مادرم بودکه بانگاهش مراترساندوباعث شدازخواهرم جداشوم.چندروزی افسرده ومغموم کنج خانه می نشستم،مدام بهانه میگرفتم ودیگرحوصلهرپ ی رفتن به دشت وبازی باگل ها هم رانداشتم.
حتی به زینت وپویاهم روی خوش نشان نمیدادم ولی این تنهایی برایم عادت شده بود.انگارداشتم به زندگی کردن ان هم باان وضع عادت میکردم برایم خیلی سخت بودخیلی.
یااقلان ان روزهابرای من این چنین بود.
بابازشدن دوباری مدارس سرگرم درس .کتاب ومدرسه شدم وکمتربه فکرغصه هایم می افتادم وتاانجاکه میتوانستم باکتاب ومدرسه ام خوگرفته بودم.سعی میکردم ازعادتهای بچه گانه م دوربشم چون به قول مادرم من دیگه بزرگ شدم ومیبایست باکودکیم خدافظی میکردم.
باهمه چیز،بادرختان وگل ها.بااسبهاواهوها.حتی باخودم بهارکودکی.
بایدوجودم رادوباره میساختم.حس استقلال طلبی دردرونم بمن غرورخاصی میداد.دلم نمیخواست به این زودی دست ازهمه چیز حتی رویاهایم میکشیدم.
رشدکردن قانون طبیعت بودولی بزرگ جلودادن قانون.روستاییمان .نمیخواستم مثل همه ی انهازوداذدواج کنم.
دانشگاه راهدف خودم ساختم وباان هدف پیش رفتم...
هدیه ی مردگیلاسی بودکه ازشهربرایم خریده بود.دیگرازاونمیترسیدم تازه اوزاخیلی هم دوس داشتم ومدام بااووخواهرم به هرطرف میرفتم.انگاراحساس بزرگی میکردم،سعی داشتم حس حسادت همکلاسیهایم رابرانگیزم ودراین کارهم موفق بودم ولی این نکته فقط درباره ی بجها صدق میکردچون بانگاه عصبانی مادرم مواجه شدم فهمیدم کارم ن تنهادرست نبوده بلکه خیلی اشتباه بوده ان وقت خجل زده ازنگاه مادرم ترسیدم وپیش زینت برگشتم ومابین اووپویانشستم.
اخرشب ان دودست دردست همدیگه ازخانه خارج می شدند.فهمیدم تنهامن موندم واتاقکهای تنهایی .بغضم گرفته وباگریه ی خواهرم اشک من هم سرازیرشدمادرم هم داشت گریه میکرددانستم برای اون هم سخت است.بادیدن ان صحنه خودم رادراغوش خواهرم انداختم.
دوست نداشتم که ازاوجدابشم ولی بازاین مادرم بودکه بانگاهش مراترساندوباعث شدازخواهرم جداشوم.چندروزی افسرده ومغموم کنج خانه می نشستم،مدام بهانه میگرفتم ودیگرحوصلهرپ ی رفتن به دشت وبازی باگل ها هم رانداشتم.
حتی به زینت وپویاهم روی خوش نشان نمیدادم ولی این تنهایی برایم عادت شده بود.انگارداشتم به زندگی کردن ان هم باان وضع عادت میکردم برایم خیلی سخت بودخیلی.
یااقلان ان روزهابرای من این چنین بود.
بابازشدن دوباری مدارس سرگرم درس .کتاب ومدرسه شدم وکمتربه فکرغصه هایم می افتادم وتاانجاکه میتوانستم باکتاب ومدرسه ام خوگرفته بودم.سعی میکردم ازعادتهای بچه گانه م دوربشم چون به قول مادرم من دیگه بزرگ شدم ومیبایست باکودکیم خدافظی میکردم.
باهمه چیز،بادرختان وگل ها.بااسبهاواهوها.حتی باخودم بهارکودکی.
بایدوجودم رادوباره میساختم.حس استقلال طلبی دردرونم بمن غرورخاصی میداد.دلم نمیخواست به این زودی دست ازهمه چیز حتی رویاهایم میکشیدم.
رشدکردن قانون طبیعت بودولی بزرگ جلودادن قانون.روستاییمان .نمیخواستم مثل همه ی انهازوداذدواج کنم.
دانشگاه راهدف خودم ساختم وباان هدف پیش رفتم...
- ۲.۷k
- ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط