بچگانهایبزرگسال

#بچگانه_ای_بزرگسال

#پارت10

ویو ات:

داشتم محیای ناهار میشدم که تلفنم زنگ خورد...

شماره ناشناس بود:

ات:  بله بفرمایید

+:  سرپرست چوی نازان شما هستین

ات:  بله چیشده

+:  سریع خودتونو برسونین بیمارستان

با این حرفش بدون در نظر گرفتن کار ها از خونه خارج شدم تاکسی گرفتم

دل تو دلم نبود... یعنی چه اتفاقی برای مامان افتاده

جلوی بیمارستان توقف کردیم بدو بدو به بهش مامان رفتم... در اتاقشو باز کردم... دکترش بالا سرش بود با هول گفتم:

ات:  چیشده آقای دکتر

دکتر تا منو دید گفت:

دکتر:  بیاین بیرون حرف بزنیم

به بیرون از اتاق رفتم

دکتر:  وضعیت مادرت اصلا خوب نیس

ات:  یعنی چی ؟

دکتر:  باید سریعا عمل بشه

ات:  ولی آقای دکتر من هنوز نتونستم پول عملشو جور کنمو

دکتر:  پس باید خودتو برای شرایط بدتر آماده کنی

یعنی دیگه امیدی به مامان نیست ؟!

به اتاقش رفتم دستگاه های مختلفی بهش وصل بود...

قلبم تیکه تیکه شد... با چشمای اشکی بهش خیری شده بودم...

اگه مامان نباشه من چه غلطی بکنم

اگه مامان نباشه چجوری زندکی کنم

صدای ضعیفی ازش بلند شد... چشماشو باز کرد با گریه گفتم:

ات:  خوبی دورت بگردم ؟!

لبخند کم جونی زد و با صدای ضعیفش گفت:

مادر ات:  خوبم بچه گریه نکن

اشکامو پاک کردم و گفتم:

ات: تورو خدا خوب شو

توی دلم گفتم:  حاظرم هر کاری بکنم تا عملت عقب نیوفته

شب شده بود... مامان خوابیده بود... منم سرمو کنار دستش گذاشتم...

فردا هر جور شده باید از جودا خانوم پول قرض بگیرم
دیدگاه ها (۰)

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت9دکتر گفت:دکتر:  بله عزیزم لازمهلیسا...

#بچگانه_ای_بزرگسال   #پارت8ویو جونگکوک: درحال خوردن شام بودی...

#بچگانه_ای_بزرگسال #پارت5دکتر بالای سرش بود... کارش تموم شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط