پارت چهاردهم...
پارت چهاردهم...
زیردست اون پسر به طرفم اومد و گفت: کوچولو میدونستی اینجا جای دخترای ضعیفی مثل تو نیست؟ الان که رئیس اومده موندم چیکار میخوای بکنی.
داشتند به طرف مایکی میرفتند.
با میله محکم کوبیدند تو صورت مایکی خون از بالای سرش سُر میزد و پایین میریخت.
جیغ کشیدم و دویدم طرفش که دستم از پشت کشیده شد.
_اوه رئیس اومد.
چشمم به اون آشغال خورد.
اون عوضی هم که اون شب به مایکی توهین کرده بود کنارش بود.
چشمشون که بهم خورد مبهوت موندند. به سمتم اومدند. عصبی بودم.
میکا: فکر کردم بهتون فهمونده بودم سمت عزیزانم بیاید به آتیش میکشونمتون.
تمام اینارو فارسی میگفتم. اون دوتا عوضی فارسی میفهمیدند. زیر دستشون هم فارسی میفهمید. پسره زیر دستش اومد چیزی به من بگه که با حرف رئیسش خشک شد.
رئیس: پرنسس شب. چه بلایی سرتون اومده؟
چشمش که به مایکی خورد انگار خودش همه چیز و فهمید.
چشمم به باجی خورد یه نفر داشت با چاقو بهش نزدیک میشد. داد کشیدم نه.
اَما دیگه فایده ای نداشت. باجی چاقو خورده بود. پسر با ترس دستور داد همه بس کنند. همون لحظه صدای آژیر ماشین پلیس اومد. همه میدویدند و فرار میکردند. چیفویو و کازوتورا دویدند طرف باجی و بلندش کردند ببرنش. دویدم طرف مایکی که دوراکن اومد و بلندش کرد همه دویدند و فرار کردند. لحظهٔ آخر شنیدم که گفتند سه ساعت دیگه باید بریم به یه آدرسی چون باید تکلیف دخالت رو مشخص کنند.
چند نفر به سمتم اومدندو دستام رو گرفتند.
یکیشون با پوزخند گفت: اوه کوچولو س*ک*س*ی تو باید با ما بیای. قراره حسابی بهت خوش بگذره. تومان رفته بود. نفسم بالا نمی اومد. میخواستم برم پیش مایکی، اَما اون عوضیا نمیذاشتند. نفهمیدم چی شد دنیا جلوی چشمم تاریک شد.
تاریک
با قدرت و اقتدار قدم بر میداشت. اونقدر ترسناک که هیچکدوم جرئت نمیکردیم نزدیکش بشیم. هارین مثل همیشه بهش نزدیک شد. باید بهش گزارش میداد. رئیس واقعا تاریک بود. لقب تاریکی برازنده اش بود. خیلی ساده و در عین حال سرد و ترسناک.
رئیس: هنوز خبری پیدا نکردید. بعد از این همه سال هیچی؟
هارین:ق..قربان خبر بدی دارم.
رئیس: حرف بزن.
هارین: حدودا چند ماه پیش بانو و ارباب رفتند ژاپن اَما بعدش به قتل رسیدند. ما...ما هیچ خبری از شاهزادهٔ تاریک نداریم.
یهو چنان دادی زد که همه از ترس به خودشون لرزیدند
رئیس:یعنی چی که به قتل رسیدند؟
هارین: متأسفیم قربان ما هم دلیلشو نمیدونیم، ولی میدونیم کدوم گروه اینکارو کردند.
با نگاهی خالیو پوچ بهمون نگاه میکرد.
رئیس: شاهزاده رو پیدا کنید. برام مهم نیست چی میشه. اون گروه باید ناپدید بشه. حتی یه نفر هم ازش باقی نمونه.
همه خشکشون زده بود میدونستند معنی این دستور چیه. اَما نمیتونستند سر پیچی کنند.
مایکی
وقتی تو بیمارستان چشمام رو باز کردم دوراکن خلاصهای از اتفاقاتی و که افتاده بود بهم گفت. همون لحظه میتسویا با هول وارد شد.
میتسویا: می...کا...! چان باید بریم نجاتش بدیم.
نفهمیدم چه جوری از جام پریدم بالا و سوار موتور شدم. همه روندیم طرف آدرسی که داده بودند؛ یه سولهی تاریک بود. فقط باجی و چیفویو باهامون نیومده بودند.
نمیفهمیدم چیکار میکنم فقط به سرعت رونده بودم سمت اون ادرس.
سریع از موتور پایین پریدم و خواستم وارد ساخت بشم که چندتا از بادیگاردها جلوم و گرفتند عصبی بودم. صدای داد و فریاداشونو نمیشنیدم. وقتی مطمئن شدم چیزی ازشون نمونده ولشون کردم. بقیه اشون با ترس ازم فاصله گرفتند.
یکی از زیردستای اصلی و دیدم که بهت زده بهم خیره شده بود. به سمتش رفتم که صدای کسی بلند شد.
رئیس: به به فرماندهی تومان متقلب.
نگاه سردو خنثیام رو بهشون دوختم.
مایکی: کجاس؟
رئیس: اوه اون خانم کوچولو داره تنبیه میشه.
حس کردم آتیش درون چشمهام شعله میکشه. ترسو توی نگاهش دیدم.
رئیس: فعلا داوران منتظرتونن.
منو به سمت اتاقی بردو واردش شدیم. روی مبلی نشستم. مجبور بودم به حرفاشون گوش بدم. چند لحظه بعد بچه ها اومدند. چشمشون که بهم خورد تو بهت فرو رفتند.
________________________________________
سلاااام😃⏳️
پارت جدید.⌛️
امروز رو با ایموجی ساعت شنی پیش میرم، خدا بعدیش رو به خیر کنه😂
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
زیردست اون پسر به طرفم اومد و گفت: کوچولو میدونستی اینجا جای دخترای ضعیفی مثل تو نیست؟ الان که رئیس اومده موندم چیکار میخوای بکنی.
داشتند به طرف مایکی میرفتند.
با میله محکم کوبیدند تو صورت مایکی خون از بالای سرش سُر میزد و پایین میریخت.
جیغ کشیدم و دویدم طرفش که دستم از پشت کشیده شد.
_اوه رئیس اومد.
چشمم به اون آشغال خورد.
اون عوضی هم که اون شب به مایکی توهین کرده بود کنارش بود.
چشمشون که بهم خورد مبهوت موندند. به سمتم اومدند. عصبی بودم.
میکا: فکر کردم بهتون فهمونده بودم سمت عزیزانم بیاید به آتیش میکشونمتون.
تمام اینارو فارسی میگفتم. اون دوتا عوضی فارسی میفهمیدند. زیر دستشون هم فارسی میفهمید. پسره زیر دستش اومد چیزی به من بگه که با حرف رئیسش خشک شد.
رئیس: پرنسس شب. چه بلایی سرتون اومده؟
چشمش که به مایکی خورد انگار خودش همه چیز و فهمید.
چشمم به باجی خورد یه نفر داشت با چاقو بهش نزدیک میشد. داد کشیدم نه.
اَما دیگه فایده ای نداشت. باجی چاقو خورده بود. پسر با ترس دستور داد همه بس کنند. همون لحظه صدای آژیر ماشین پلیس اومد. همه میدویدند و فرار میکردند. چیفویو و کازوتورا دویدند طرف باجی و بلندش کردند ببرنش. دویدم طرف مایکی که دوراکن اومد و بلندش کرد همه دویدند و فرار کردند. لحظهٔ آخر شنیدم که گفتند سه ساعت دیگه باید بریم به یه آدرسی چون باید تکلیف دخالت رو مشخص کنند.
چند نفر به سمتم اومدندو دستام رو گرفتند.
یکیشون با پوزخند گفت: اوه کوچولو س*ک*س*ی تو باید با ما بیای. قراره حسابی بهت خوش بگذره. تومان رفته بود. نفسم بالا نمی اومد. میخواستم برم پیش مایکی، اَما اون عوضیا نمیذاشتند. نفهمیدم چی شد دنیا جلوی چشمم تاریک شد.
تاریک
با قدرت و اقتدار قدم بر میداشت. اونقدر ترسناک که هیچکدوم جرئت نمیکردیم نزدیکش بشیم. هارین مثل همیشه بهش نزدیک شد. باید بهش گزارش میداد. رئیس واقعا تاریک بود. لقب تاریکی برازنده اش بود. خیلی ساده و در عین حال سرد و ترسناک.
رئیس: هنوز خبری پیدا نکردید. بعد از این همه سال هیچی؟
هارین:ق..قربان خبر بدی دارم.
رئیس: حرف بزن.
هارین: حدودا چند ماه پیش بانو و ارباب رفتند ژاپن اَما بعدش به قتل رسیدند. ما...ما هیچ خبری از شاهزادهٔ تاریک نداریم.
یهو چنان دادی زد که همه از ترس به خودشون لرزیدند
رئیس:یعنی چی که به قتل رسیدند؟
هارین: متأسفیم قربان ما هم دلیلشو نمیدونیم، ولی میدونیم کدوم گروه اینکارو کردند.
با نگاهی خالیو پوچ بهمون نگاه میکرد.
رئیس: شاهزاده رو پیدا کنید. برام مهم نیست چی میشه. اون گروه باید ناپدید بشه. حتی یه نفر هم ازش باقی نمونه.
همه خشکشون زده بود میدونستند معنی این دستور چیه. اَما نمیتونستند سر پیچی کنند.
مایکی
وقتی تو بیمارستان چشمام رو باز کردم دوراکن خلاصهای از اتفاقاتی و که افتاده بود بهم گفت. همون لحظه میتسویا با هول وارد شد.
میتسویا: می...کا...! چان باید بریم نجاتش بدیم.
نفهمیدم چه جوری از جام پریدم بالا و سوار موتور شدم. همه روندیم طرف آدرسی که داده بودند؛ یه سولهی تاریک بود. فقط باجی و چیفویو باهامون نیومده بودند.
نمیفهمیدم چیکار میکنم فقط به سرعت رونده بودم سمت اون ادرس.
سریع از موتور پایین پریدم و خواستم وارد ساخت بشم که چندتا از بادیگاردها جلوم و گرفتند عصبی بودم. صدای داد و فریاداشونو نمیشنیدم. وقتی مطمئن شدم چیزی ازشون نمونده ولشون کردم. بقیه اشون با ترس ازم فاصله گرفتند.
یکی از زیردستای اصلی و دیدم که بهت زده بهم خیره شده بود. به سمتش رفتم که صدای کسی بلند شد.
رئیس: به به فرماندهی تومان متقلب.
نگاه سردو خنثیام رو بهشون دوختم.
مایکی: کجاس؟
رئیس: اوه اون خانم کوچولو داره تنبیه میشه.
حس کردم آتیش درون چشمهام شعله میکشه. ترسو توی نگاهش دیدم.
رئیس: فعلا داوران منتظرتونن.
منو به سمت اتاقی بردو واردش شدیم. روی مبلی نشستم. مجبور بودم به حرفاشون گوش بدم. چند لحظه بعد بچه ها اومدند. چشمشون که بهم خورد تو بهت فرو رفتند.
________________________________________
سلاااام😃⏳️
پارت جدید.⌛️
امروز رو با ایموجی ساعت شنی پیش میرم، خدا بعدیش رو به خیر کنه😂
#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
- ۱۰۸
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط