{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوازدهم

پارت دوازدهم

بچه ها تو بهت بودن. بعضی ها با حسودی و کینه توزانه نگام میکردند و بعضی با ترس، بعضی هم با ذوق.
بالاخره زنگ خورد و تونستم از کلاس در برم.
امروز تولد مایکی بود. دلم می‌خواست تولد بگیریم، اَما شنیده بودم سالگرد مرگ داداششونه. نمیدونستم چیکار کنم. تو فکر بودم که یهو یه لباس جلوم قرار گرفت.
اِما: بپا غرق نشی. این لباس ثو بپوش تا بریم یکم عشق و حال فردا براش تولد میگیریم.
نگاهی به لباس خوشگل و مشکی توی جعبه کردم.
به زور اِما پوشیدمش و بازم به زور اِما موهام رو باز گذاشتم دورم. نکاهی توی آینه یه خودم کردم. این دختر قصد داشت یه کاری کنه امشب بدزدنم؟ یا شاید هم میخواست ببره من رو بفروشه؟
متفکر گفتم: میخوای منو خوشگل کنی به قاچاقچی ها بفروشی؟
صورتش چنان پوکر شد که ترجیح دادم دهنم رو ببندم. با حالت بیخیال و زیر لب چیزی گفت که درست نشنیدم. شاید داشت نفرینم میکرد. چمیدونم والا. اِما یه تاکسی گرفت و یه آدرس بهش داد.
بعد از چند دقیقه رسیدیم و پیاده شدیم.
اِ ما دستمو گرفتو کشید برد تو.
تعجب کرده بودم. همهٔ بچه‌ها اونجا بودن. توی بار جشن گرفته بودند. صبر کن ببینم اینا اصلا به سن قانونی رسیدن. منکه نرسیدم. چطوری راهمون دادند؟‌ صورتم کم کم توی هم جمع شد. این خانواده دیوونه بودند🤦‍♀️
مایکی اومد سمتم: به به اینم از عشخ خودم بالاخره اومد.
باجی: چه طوری پرنسس کوچولو؟
میکا: ما...مایکی...
مایکی: ما الان داریم تولد میگیریم.
یهو اِما رو به دوراکن کرد تا چیزی بگه اَما قبلش مایکی سریع گفت: هی کن چین شرابا کجاس؟
میتسویا: آخ پایین جا گذاشتم.
میکا: من میرم بیارم.
منو اِما رفتیم پایین تا شراب بیاریم.

مایکی‌
میکا رفت پایین تا شراب بیاره اما خیلی طول کشید تا بیاد.‌نگران شدم با بچه ها رفتیم پایین که دیدم وایساده وسط بطری ها و با ناراحتی نگاشون میکنه.
میکا رو به بطری های شراب گفت: آخه من الان چه جوری شما رو برای تولد فرمانده ببرم بالا؟ یه کمکی هم خودتون برسونید!
داشتم خودمو کنترل میکردم به میکا نخندم.
آخرش نتونستمو نابود شدم از خنده. رفتم طرفش.
مایکی: آخه خانم کوچولو وقتی تنهایی نمیتونی چرا کمک نمیخوای؟
لباشو جمع کرد داخل.
میکا: میخواستم خودم بیارم.
صدای این پایین زیاد بود و آدمای زیادی اینجا بودن.
امشب تصمیم گرفته بودم بعد از ۶ سال تولد بگیرم اونم تنها دلیلش میکا بود. وقتی فهمیده بودم داداشم واقعا نمرده، اَما نمیدونستم کجاست.
سنگ قبرو باز کردیم و دیدیم هیچ جسدی توش نیس...
همون لحظه صدای به نفر بلند شد.
_پرنسس تومان؟
میکا برگشت طرفش. یه مرد بود. شاید یه چیزی حدود ۴۰ سال یا کمی بیشتر. اما نگاهش...نگاه مرد اعصابم رو به هم می ریخت.
_واقعا لقب پرنسس شب لایق شماست پرنسس تومان. آوازه‌اتون همه جا پیچیده. آدمی که اگه عصبی بشه آنقدر ترسناک میشه که هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره.
می‌دیدم که مرد به میکا نزدیک میشه.
_خب پرنسس شب، نظرت چیه امشبو باهم بگذرونیم؟خوش میگذره، پول خوبیم بهت میدم.
عصبی شده بودم‌ بخار از بینیم میزد بیرون. سریع رومو برگردوندم تا مرد صورتمو ببینه. مرد اول بی توجه بود. یهو با ترس برگشتو نگام کرد و سریع عقب عقب رفت‌.
مایکی‌: که میخواستی شب رو با پرنسس تومان بگذرونی؟ احساس نمیکنی یکم زیادیه؟ تو گلوت گیره می‌کنه!
مرد با ترس عقب عقب رفتو من با یه قیافه‌ی فوق عصبانی بهش نزدیک میشدم.
مرد افتاد رو زمین با ترس التماس کرد. جلوی میکا نمیتونستم کاری کنم گذاشتم بره.
همه چندتا شیشه مشروب برداشتیمو رفتیم بالا.
اِما شمع هارو روی کیک گذاشت و روشن کرد‌. منم شمعو فوت کردمو کیکو بریدم.
نوبت به کادو ها رسیده بود. هر کسی یه کادویی داد.
خیلی کادو ها عالی بودن. چشمام برق میزد.
میکا با خجالت جلو اومد و جعبهٔ کوچیکی رو روی میز گذاشت.
جعبه رو برداشتمو باز کردم.
داخلش یه گردنبند خیلی خوشگل به شکل ماه بود با یه سنگ خیلی ناز و زنجیرهٔ نقره ای. با ذوق گردنبند و گردنم انداختم.
همه مشغول خوردن شراب شده بودن و میکا غیبش زده بود .
داشتم فکر میکردم کجا ممکنه رفته باشه.
رفتم سمت تِراس که میکا رو دیدم. آروم در تِراس و باز کردمو دنبالش رفتم.
________________________________________
پارت بعدییییی😵‍💫🥱
بچه خا صادقانه خوشحالم که می‌نویسم و میخونید. این ایموجی هایی که میگذارم برای جالب بودنه و نه از روی کلافگی💗🙂💗
میخوام بگم خیلی دوستتون دارم مراقب خودتون باشید🩵☺️🩵

#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
دیدگاه ها (۴)

پارت یازدهم...سه روز بود که مدرسه میرفتم. با بچه ها خیلی دوس...

پارت دهم...میکا: دیگه نمی‌خوام هرگز ببینمت پس خودتو گم و گور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط