پارت هفتم
پارت هفتم
🛐عـشـقـ اجـباریــــ🛐
به طرف مزون لباس عروس رفتن و واردش شدن ،بعد وارد شدن یک زن با مهربانی به طرف این دونفر اومد و گفت:سلام،خیلی خوش اومدید بفرمایید،چی نیاز دارید؟($خب زن اومدن مزون عروس چی نیاز دارن؟😐)
جونکوک با لبخند لب زد:بهترین لباس های عروس رو برای ما بیارید.....
زن رفت و با چندتا لباس عروس به طرف کوک و هانول اومد و گفت:بفرمایید اینارو بپوشید،اگه پسند نکردید چندتای دیگه براتون میارم
و بعد لباس هارو به هانول داد،هانول به اتاق پرو رفت و اولیور پوشید به جونکوک نگا کرد و گفت:چطوره؟
جونکوک که خیلی دلش میخواست کرم بریزه گفت:نه خیلی سادس
هانول به اتاق پرو رفت و دومی رو پوشید و گفت:اوکی این یکی چی؟
جونکوک با یه لبخند شیطانی گفت:عا،اینم خیلی پر زرق و برقی
سومی...چهارمی...پنجمی..و......،هانول هی لباس های عروس رو پرو میکرد و جونکوک هم از هیچکدوم خوشش نمیومد،خوشش میومد!ولی برای اذیت هانول میگفت که هیچکدوم رو نمی پسنده،تقریبا یک ساعت میشد که هانول داشت لباس پرو میکرد و که آخرش با عصبانیت گفت:مرتیکه اصن برو خودت انتخاب کن هیچی رو نمیپسندییییییی
جونکوک پاشد و به طرف یک لباس رفت،خیلی خوشگل بود یه پاپیون بزرگ پشتش داشت پفی بود،دنباله بلندی هم داشت ،لباس بی نقصی بود!($من این لباس رو تو پینترست دیده بودم اما الان باز نیست که بزارم عکسشو)
هانول به سلیقه جونکوک تو ذهنش آفرینی گفت و لب زد:اوهوم خوبه بده بپوشمش
به طرف اتاق پرو رفت و بعد چند دقیقه بیرون اومد و گفت:دیگه اینو خودت انتخاب کردی خوبهههههه؟
جونکوک ابروشو بالا داد و گفت:همین خوبه همینو بردار
بعد خرید لباس عروس خرت و پرت های دیگه مثل کفش و تور سر و..... خریدن به طرف خرید لباس داماد رفتن،بر خلاف خرید لباس هانول لباس جونکوک تقریبا کلا ۲۰ دقیقه با خرت و پرتاش طول کشید ...بعد خرید وسایل سوار ماشین شدن و به طرف خونه هانول حرکت کردن،ماشین سکوت بود که هانول این سکوت رو شکست:ام چیزه ،میگم بعد این ازدواج کوفتی کجا زندگی میکنم؟
جونکوک با حالت خنثی گفت:خونه من
هانول یه ابروشو بالا برد و گفت:خونه تو ؟منظورت پیش آقای جئون و خانم جئونه دیگه؟
جونکوک نگاهی بهش کرد و گفت:نخیر،خونه من
هانول اخمیی کرد و گفت:من عمرا با تو تنهایی زندگی کنم!
جونکوک با تمسخر گفت:نمیخورمت نترس
همینجوری تو ماشین باهم بحث میکردن که رسیدن دم در خونه هانول،پیاده شد و بدون خدافظی به داخل رفت و......
شرطارو درسته نرسوندید ولی فدا سرتون🩷
شرطا:
لایک:۱۷ کامنت:۶ بازنشر۵
بوس بهتون💋
ببخشید اگه بد شده یکم حالم بد بود
🛐عـشـقـ اجـباریــــ🛐
به طرف مزون لباس عروس رفتن و واردش شدن ،بعد وارد شدن یک زن با مهربانی به طرف این دونفر اومد و گفت:سلام،خیلی خوش اومدید بفرمایید،چی نیاز دارید؟($خب زن اومدن مزون عروس چی نیاز دارن؟😐)
جونکوک با لبخند لب زد:بهترین لباس های عروس رو برای ما بیارید.....
زن رفت و با چندتا لباس عروس به طرف کوک و هانول اومد و گفت:بفرمایید اینارو بپوشید،اگه پسند نکردید چندتای دیگه براتون میارم
و بعد لباس هارو به هانول داد،هانول به اتاق پرو رفت و اولیور پوشید به جونکوک نگا کرد و گفت:چطوره؟
جونکوک که خیلی دلش میخواست کرم بریزه گفت:نه خیلی سادس
هانول به اتاق پرو رفت و دومی رو پوشید و گفت:اوکی این یکی چی؟
جونکوک با یه لبخند شیطانی گفت:عا،اینم خیلی پر زرق و برقی
سومی...چهارمی...پنجمی..و......،هانول هی لباس های عروس رو پرو میکرد و جونکوک هم از هیچکدوم خوشش نمیومد،خوشش میومد!ولی برای اذیت هانول میگفت که هیچکدوم رو نمی پسنده،تقریبا یک ساعت میشد که هانول داشت لباس پرو میکرد و که آخرش با عصبانیت گفت:مرتیکه اصن برو خودت انتخاب کن هیچی رو نمیپسندییییییی
جونکوک پاشد و به طرف یک لباس رفت،خیلی خوشگل بود یه پاپیون بزرگ پشتش داشت پفی بود،دنباله بلندی هم داشت ،لباس بی نقصی بود!($من این لباس رو تو پینترست دیده بودم اما الان باز نیست که بزارم عکسشو)
هانول به سلیقه جونکوک تو ذهنش آفرینی گفت و لب زد:اوهوم خوبه بده بپوشمش
به طرف اتاق پرو رفت و بعد چند دقیقه بیرون اومد و گفت:دیگه اینو خودت انتخاب کردی خوبهههههه؟
جونکوک ابروشو بالا داد و گفت:همین خوبه همینو بردار
بعد خرید لباس عروس خرت و پرت های دیگه مثل کفش و تور سر و..... خریدن به طرف خرید لباس داماد رفتن،بر خلاف خرید لباس هانول لباس جونکوک تقریبا کلا ۲۰ دقیقه با خرت و پرتاش طول کشید ...بعد خرید وسایل سوار ماشین شدن و به طرف خونه هانول حرکت کردن،ماشین سکوت بود که هانول این سکوت رو شکست:ام چیزه ،میگم بعد این ازدواج کوفتی کجا زندگی میکنم؟
جونکوک با حالت خنثی گفت:خونه من
هانول یه ابروشو بالا برد و گفت:خونه تو ؟منظورت پیش آقای جئون و خانم جئونه دیگه؟
جونکوک نگاهی بهش کرد و گفت:نخیر،خونه من
هانول اخمیی کرد و گفت:من عمرا با تو تنهایی زندگی کنم!
جونکوک با تمسخر گفت:نمیخورمت نترس
همینجوری تو ماشین باهم بحث میکردن که رسیدن دم در خونه هانول،پیاده شد و بدون خدافظی به داخل رفت و......
شرطارو درسته نرسوندید ولی فدا سرتون🩷
شرطا:
لایک:۱۷ کامنت:۶ بازنشر۵
بوس بهتون💋
ببخشید اگه بد شده یکم حالم بد بود
- ۸.۹k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط