{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند/

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند/
هردو از احساس نفرت پر شدند/
دل به چشمان کسی,وابسته بود/
عقل از این بچه بازی خسته بود/
حرف حق با عقل بود اما چه سود/
پیش دل حقانیت مطرح نبود/
دل به فکر چشم مشکی فام بود/
عقل آگاه از خیال خام بود/
عقل با او منطقی رفتار کرد/
هرچه دل اصرار,عقل انکار کرد/
کشمکش ها بینشان شد بیشتر/
اختلافی بیشتر از پیشتر/
عاقبت عقل از سر عاشق پرید/
بعد از آن چشمان مشکی را ندید/
تا به خود امد بیابانگرد بود/
خنده بر لب از غم این درد بود...
دیدگاه ها (۲)

زير تاريكي شبديدن مهتاب قشنگ است.چه خيالي است اگر بال ندارم؟...

نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه نه خیال گذر از کوچه ی ما ...

به کجا باید رفت؟ من به هر جا که قدم بردارم من به هر جا که نظ...

میدونم تا پی ام میاد دعا میکنید من باشمخواستم بگم دعاتون مست...

عقل و دل روزی زهم دلخور شدندهر دو از احساس نفرت پر شدنددل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط