𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
دختری که بوی رز میداد
پارت چهاردهم | زیر باران
باران بیوقفه میبارید.
رز بیهدف در پیادهرو قدم میزد.
حرفهای سوز مثل خوره به جانش افتاده بود.
«اگر فهمیدی دستاش به خون آلودهست...»
هرچه بیشتر سعی میکرد آن جمله را فراموش کند، بیشتر در ذهنش تکرار میشد.
آنقدر غرق فکر بود که متوجه نشد چراغ عابر قرمز شده است.
قدمش را داخل خیابان گذاشت.
صدای بوق بلندی فضا را پر کرد.
رز از ترس خشکش زد.
در همان لحظه، دستی محکم اما مراقب، بازویش را گرفت و او را به سمت پیادهرو کشید.
قلبش با شدت میتپید.
چند ثانیه طول کشید تا بتواند نفس بکشد.
آرام سرش را بالا آورد.
لینو...
کت مشکیاش از باران خیس شده بود.
چند قطره آب از موهایش روی پیشانیاش میچکید.
چشمهای تیرهاش، برخلاف همیشه، بیشتر نگران به نظر میرسیدند تا سرد.
رز به سختی گفت:
ـ «شما...؟»
لینو هنوز بازوی او را رها نکرده بود.
ـ «حواست کجا بود؟»
صدایش آرام بود، اما نگرانی در آن پنهان نمیشد.
رز آهسته دستش را عقب کشید.
ـ «خودم... حواسم نبود.»
چند لحظه بینشان سکوت برقرار شد.
فقط صدای باران شنیده میشد.
رز سرانجام پرسید:
ـ «شما همیشه... اینقدر ناگهانی ظاهر میشید؟»
لینو لبخند نزد.
ـ «نه.»
ـ «پس چرا هر بار وقتی مشکلی پیش میاد، شما اونجایید؟»
لینو چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش را از چشمان رز گرفت و به خیابان دوخت.
ـ «شاید... چون نمیخوام اتفاق بدی برات بیفته.»
رز اخم کرد.
ـ «ولی چرا؟»
این سؤال، حتی برای خود لینو هم جواب سادهای نداشت.
بالاخره گفت:
ـ «بعضی سؤالها... جوابشون زمان میخواد.»
رز آهی کشید.
ـ «من از شما میترسم.»
برای اولین بار...
این جمله مستقیم به گوش لینو رسید.
او هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط آرام گفت:
ـ «حق داری.»
رز از این جواب تعجب کرد.
انتظار دفاع یا انکار داشت.
نه پذیرش.
لینو ادامه داد:
ـ «اما هیچوقت از سمت من آسیبی بهت نمیرسه.»
رز به چشمانش خیره شد.
نمیتوانست تشخیص دهد این مرد دروغ میگوید یا حقیقت.
همان لحظه، صدای رعد در آسمان پیچید.
باران شدیدتر شد.
لینو کتش را از تن درآورد و بدون هیچ حرفی روی شانههای رز انداخت.
رز خواست اعتراض کند.
ـ «ولی خودتون...»
ـ «من به بارون عادت دارم.»
رز لبش را گاز گرفت.
چند ثانیه بعد، آرام گفت:
ـ «ممنون...»
این اولین باری بود که از او تشکر میکرد.
لینو فقط سرش را تکان داد.
هیچ انتظار دیگری نداشت.
ماشین مشکی کنار خیابان توقف کرد.
راننده پیاده شد و در را باز کرد.
لینو نگاهی به رز انداخت.
ـ «اجازه بده برسونمت.»
رز لحظهای مردد ماند.
بعد خیلی مؤدبانه گفت:
ـ «ممنون... ولی ترجیح میدم خودم برگردم.»
لینو اصرار نکرد.
فقط یک قدم عقب رفت.
ـ «پس مواظب خودت باش.»
رز برای چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام دور شد.
کت هنوز روی شانههایش بود.
وقتی به انتهای خیابان رسید، ناخودآگاه برگشت.
لینو هنوز همانجا، زیر باران ایستاده بود.
نه برای اینکه جلوی رفتنش را بگیرد...
فقط برای اینکه مطمئن شود سالم از خیابان عبور میکند.
و برای اولین بار...
ترس رز، در کنار خودش، با حس دیگری آمیخته شد.
حسی که هنوز جرئت نداشت اسمش را بداند.
دختری که بوی رز میداد
پارت چهاردهم | زیر باران
باران بیوقفه میبارید.
رز بیهدف در پیادهرو قدم میزد.
حرفهای سوز مثل خوره به جانش افتاده بود.
«اگر فهمیدی دستاش به خون آلودهست...»
هرچه بیشتر سعی میکرد آن جمله را فراموش کند، بیشتر در ذهنش تکرار میشد.
آنقدر غرق فکر بود که متوجه نشد چراغ عابر قرمز شده است.
قدمش را داخل خیابان گذاشت.
صدای بوق بلندی فضا را پر کرد.
رز از ترس خشکش زد.
در همان لحظه، دستی محکم اما مراقب، بازویش را گرفت و او را به سمت پیادهرو کشید.
قلبش با شدت میتپید.
چند ثانیه طول کشید تا بتواند نفس بکشد.
آرام سرش را بالا آورد.
لینو...
کت مشکیاش از باران خیس شده بود.
چند قطره آب از موهایش روی پیشانیاش میچکید.
چشمهای تیرهاش، برخلاف همیشه، بیشتر نگران به نظر میرسیدند تا سرد.
رز به سختی گفت:
ـ «شما...؟»
لینو هنوز بازوی او را رها نکرده بود.
ـ «حواست کجا بود؟»
صدایش آرام بود، اما نگرانی در آن پنهان نمیشد.
رز آهسته دستش را عقب کشید.
ـ «خودم... حواسم نبود.»
چند لحظه بینشان سکوت برقرار شد.
فقط صدای باران شنیده میشد.
رز سرانجام پرسید:
ـ «شما همیشه... اینقدر ناگهانی ظاهر میشید؟»
لینو لبخند نزد.
ـ «نه.»
ـ «پس چرا هر بار وقتی مشکلی پیش میاد، شما اونجایید؟»
لینو چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش را از چشمان رز گرفت و به خیابان دوخت.
ـ «شاید... چون نمیخوام اتفاق بدی برات بیفته.»
رز اخم کرد.
ـ «ولی چرا؟»
این سؤال، حتی برای خود لینو هم جواب سادهای نداشت.
بالاخره گفت:
ـ «بعضی سؤالها... جوابشون زمان میخواد.»
رز آهی کشید.
ـ «من از شما میترسم.»
برای اولین بار...
این جمله مستقیم به گوش لینو رسید.
او هیچ واکنشی نشان نداد.
فقط آرام گفت:
ـ «حق داری.»
رز از این جواب تعجب کرد.
انتظار دفاع یا انکار داشت.
نه پذیرش.
لینو ادامه داد:
ـ «اما هیچوقت از سمت من آسیبی بهت نمیرسه.»
رز به چشمانش خیره شد.
نمیتوانست تشخیص دهد این مرد دروغ میگوید یا حقیقت.
همان لحظه، صدای رعد در آسمان پیچید.
باران شدیدتر شد.
لینو کتش را از تن درآورد و بدون هیچ حرفی روی شانههای رز انداخت.
رز خواست اعتراض کند.
ـ «ولی خودتون...»
ـ «من به بارون عادت دارم.»
رز لبش را گاز گرفت.
چند ثانیه بعد، آرام گفت:
ـ «ممنون...»
این اولین باری بود که از او تشکر میکرد.
لینو فقط سرش را تکان داد.
هیچ انتظار دیگری نداشت.
ماشین مشکی کنار خیابان توقف کرد.
راننده پیاده شد و در را باز کرد.
لینو نگاهی به رز انداخت.
ـ «اجازه بده برسونمت.»
رز لحظهای مردد ماند.
بعد خیلی مؤدبانه گفت:
ـ «ممنون... ولی ترجیح میدم خودم برگردم.»
لینو اصرار نکرد.
فقط یک قدم عقب رفت.
ـ «پس مواظب خودت باش.»
رز برای چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام دور شد.
کت هنوز روی شانههایش بود.
وقتی به انتهای خیابان رسید، ناخودآگاه برگشت.
لینو هنوز همانجا، زیر باران ایستاده بود.
نه برای اینکه جلوی رفتنش را بگیرد...
فقط برای اینکه مطمئن شود سالم از خیابان عبور میکند.
و برای اولین بار...
ترس رز، در کنار خودش، با حس دیگری آمیخته شد.
حسی که هنوز جرئت نداشت اسمش را بداند.
- ۳۷
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط