خانواده ی من( از زبان چیوری)
خانواده ی من( از زبان چیوری)
پارت پنجم
همه ترسیدیم بابا خواست بره پیش اکاری که ببینه چیشده اکاری روبه ما کرد و داد زد
«ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایورا
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایورا اومده برگام ریخت مهمون داریم!»
همه تعجب کردیم اخه بعد از شیطان شدن عمو هیچ خبری از خانواده ی عمو نبود
ـــــــــ چند دقیقه بعد امدن سایورا ـــــــــــ
همه چیز را سایورا گفت مرگ برادرش جولیوس و فرار اون از مادر و خواهرش
پدرم که از اینکه دوباره به برادش باید فکر کنه ناراحت شد اما با لحنی که حس درک بالا رو میده روبه سایورا کرد و گفت:«اشکال نداره اگر اینجا بمونی شاید همه چیز برات مثل یک رویا بشه یا شاید این سه احمق بتونند کمی اروم باشند.»
اکارو مثل باشخصیت ها نشست و گفت:«منظورش این خواهر های خل منه سایورا بیا بامن بگرد من ادب دارم اینا با اینکه دخترن ندارن اهم.»
«شاپالاق»
منو اکاری محکم زدیم تو کلش ولی من با دستم سرشو کردم تو کاسه ی شیر جلوش
و غر زدم:«این تویی که شخصیت نداری چون به بزرگترت هم دستور میدی هم...»
سایورا:«بس کنید بیچاره عمو سه تا احمق خر تو استینش پرورش داده!»
«کوف»
قاشقمو پرت کردم تو صورتش اونم اومد پرت کنه که دستش خورد توی کله اکاری همه جنگ جهانی راه انداختیم
بابا اومد وسط و.....
ــــــــــــــــــــ یک ساعت بعد ـــــــــــــــــ
اکارو:«بابا جون خودم غلط کردم تورو به خدا ولم کن!»
سایورا:«تو اول شروع کردی عمو اونو تنبیه کن نه مارو.»
اکاری:«بابا ی گلم ما بزرگیم چرا...»
من کلام اکاری رو قطع کردم:«چقدر غر میزنین اینجوری پاچه خواری نمی کنند
بابا قول میدم کاری کنم که تمام شیاطین وقتی اسم تسوگیکونی را میشنوند بترسند^_^»
بابا:«نه! انجام بدین تا شما باشین دعوا نکنید از موقعی که مامانتون رفته مثل موشو گربه افتادین به جون هم!»
سی وسه تا ملافه و لباس بود باید همه رو میشستیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــ شب همان روز ـــــــــــــــــــــــــــ
سایورا:«عمو بچه ها کجان؟»
بابا:«حیاط پشتی تمرین شمشیر زنی میکنند.»
اکارو:«بــا بــا چیوری همش ایراد میگیره!»
بابا:«خوب کاری میکنه اون بدون ایراد شمشیرو تاب میده برو و غر نزن!»
اکارو:«فقط یه ملافه کمتر شستم!»
شیاطین دوباره اومدن ولی این دفعه میخواستند بابا رو بکشن منو اکاری رسیدیم بابا شمیرشو برداشت سایورا هم همین طور
صدو بیست و سه شیطان بود
«تنفس افتاب فرم دوازده والس شعله»
«تنفس افتاب فرم چهارم خورشید سوزان»
«تنفس افتاب فرم ده تابش نیزه مانند»
«تنفس افتاب فرم پنج چرخ اتشین»
«تنفس ماه فرم چهاردهم فاجعه ـــ ماه در هم تنیده»
پارت پنجم
همه ترسیدیم بابا خواست بره پیش اکاری که ببینه چیشده اکاری روبه ما کرد و داد زد
«ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایورا
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایورا اومده برگام ریخت مهمون داریم!»
همه تعجب کردیم اخه بعد از شیطان شدن عمو هیچ خبری از خانواده ی عمو نبود
ـــــــــ چند دقیقه بعد امدن سایورا ـــــــــــ
همه چیز را سایورا گفت مرگ برادرش جولیوس و فرار اون از مادر و خواهرش
پدرم که از اینکه دوباره به برادش باید فکر کنه ناراحت شد اما با لحنی که حس درک بالا رو میده روبه سایورا کرد و گفت:«اشکال نداره اگر اینجا بمونی شاید همه چیز برات مثل یک رویا بشه یا شاید این سه احمق بتونند کمی اروم باشند.»
اکارو مثل باشخصیت ها نشست و گفت:«منظورش این خواهر های خل منه سایورا بیا بامن بگرد من ادب دارم اینا با اینکه دخترن ندارن اهم.»
«شاپالاق»
منو اکاری محکم زدیم تو کلش ولی من با دستم سرشو کردم تو کاسه ی شیر جلوش
و غر زدم:«این تویی که شخصیت نداری چون به بزرگترت هم دستور میدی هم...»
سایورا:«بس کنید بیچاره عمو سه تا احمق خر تو استینش پرورش داده!»
«کوف»
قاشقمو پرت کردم تو صورتش اونم اومد پرت کنه که دستش خورد توی کله اکاری همه جنگ جهانی راه انداختیم
بابا اومد وسط و.....
ــــــــــــــــــــ یک ساعت بعد ـــــــــــــــــ
اکارو:«بابا جون خودم غلط کردم تورو به خدا ولم کن!»
سایورا:«تو اول شروع کردی عمو اونو تنبیه کن نه مارو.»
اکاری:«بابا ی گلم ما بزرگیم چرا...»
من کلام اکاری رو قطع کردم:«چقدر غر میزنین اینجوری پاچه خواری نمی کنند
بابا قول میدم کاری کنم که تمام شیاطین وقتی اسم تسوگیکونی را میشنوند بترسند^_^»
بابا:«نه! انجام بدین تا شما باشین دعوا نکنید از موقعی که مامانتون رفته مثل موشو گربه افتادین به جون هم!»
سی وسه تا ملافه و لباس بود باید همه رو میشستیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــ شب همان روز ـــــــــــــــــــــــــــ
سایورا:«عمو بچه ها کجان؟»
بابا:«حیاط پشتی تمرین شمشیر زنی میکنند.»
اکارو:«بــا بــا چیوری همش ایراد میگیره!»
بابا:«خوب کاری میکنه اون بدون ایراد شمشیرو تاب میده برو و غر نزن!»
اکارو:«فقط یه ملافه کمتر شستم!»
شیاطین دوباره اومدن ولی این دفعه میخواستند بابا رو بکشن منو اکاری رسیدیم بابا شمیرشو برداشت سایورا هم همین طور
صدو بیست و سه شیطان بود
«تنفس افتاب فرم دوازده والس شعله»
«تنفس افتاب فرم چهارم خورشید سوزان»
«تنفس افتاب فرم ده تابش نیزه مانند»
«تنفس افتاب فرم پنج چرخ اتشین»
«تنفس ماه فرم چهاردهم فاجعه ـــ ماه در هم تنیده»
- ۵۸
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط