‍

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

#رهی_معیری
دیدگاه ها (۴)

من خاکم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جان...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی...

.چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

۸۳۰چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر...

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی...

چون زلف توام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی‌سروسام...

چون زلف توام جانا ، در عین پریشانیچون بادِ سحرگاهم ، در بی س...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط