{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⭕️ اشکهای خفته

⭕️ اشکهای خفته
⭕️قسمت نهم





رخساره آهی بلند کشید و ساحل را در آغوش کشید و گفت : ساحل مهر بدبختی بر پیشانیمان خورده و باید شکست را بپذیریم . نجات ما مثل تیری میماند در تاریکی .
ساحل سکوت کرد و خود را روی تخت انداخت .
ساجد به عادل که مشغول کشیدن نقشه یک ساختمان بود نگاه کرد و گفت : ساحل و رخساره به راحتی میتوانستند در مکانی مخفی شوند که دست سهند به آنها نرسد از اینکه موفق نشدند که خودشان را نجات بدهند خیلی ناراحتم . سهند بدجوری ساحل را کتک زد اگر جلویش را نمی گرفتم او را میکشت .ساحل دختر معصوم و نجیبی است و من هر بار به چهره اش نگاه می کنم هاله ای از غم در آن چشمان قشنگ رنگش می بینم ، احساس می کنم این دختر در زندگی خیلی رنج کشیده .
عادل پوزخندی زد و گفت : تو چقدر ساده ای پسر ، برای چه دلت به حال آن دو میسوزد !!؟
ساجد از این خونسردی عادل ناراحت شد و گفت : عادل تو اصلا احساس نداری . تو از اینکه سهند با سنگدلی تمام ساحل را کتک زد ناراحت نشدی ؟ تو که تا این حد بی انصاف نبودی . عادل با همان خونسردی جواب داد ، من نمیفهمم چرا باید دلم برای یک دختر لاابالی بسوزد .
ساجد مداد نقشه کشی را از دست عادل گرفت و در آن حال عادل به او نگاه کرد و پرسید : چکار می کنی ؟
ساجد مستقیم به چشمان او نگاه کرد و گفت : آقای مهندس اشتباه نکنم شما سال تحصیل کردید شک ندارم مفهوم کلمه قضاوت ناعادلانه و یا بهتر بگویم تهمت را خوب میدانید .
عادل مداد را از دست ساجد گرفت و گفت : تو چه اصراری داری که من قبول کنم آن دو پاک و معصومند ؟
ساجد با لحن محکمی گفت : چون پاک هستند و در این مدت به گناهی آلوده نشده اند اگر اینها از آن دسته دختران فراری و بی بند و بار بودند پس چرا مثل آنها دست به اعمال زشت نمیزنند و از سهند فرار می کنند ؟
_ من مثل تو احمقانه فکر نمی کنم و کاری هم به کار آنها ندارم لطفاً از آن دو پیش من دیگر حرفی نزن .

عادل وقتی از کار پروژه اش بازگشت ساجد خبری نه چندان خوب به او داد و عادل شتابزده ساک سفرش را بست و با یک تلفن به محل کارش برای چند روز مرخصی گرفت ، بعد هم خیلی سریع از ساجد خداحافظی کرد و رفت . رخساره در آشپزخانه در حال درست کردن ناهار بود و با آمدن عادل منتظر شد که او برود و بعد از آشپزخانه خارج شود . ساجد به آشپزخانه رفت و لیوانی آب نوشید و رخساره از او پرسید : اتفاقی برای آقا عادل افتاده ؟
_صبح برادرش به این جا تلفن کرد و گفت نامزد عادل دیشب تصادف کرده و در بیمارستان بستری شده و عادل باید هر چه سریعتر خود را به یزد برساند . وقتی عادل آمد من این خبر را به او دادم و او با عجله به یزد رفت . رخساره رنگ از صورتش پرید و به اتاق رفت و این خبر تلخ را به ساحل داد. هر دو از این خبر افسرده شدند و برای گیسو دعا کردند.
عادل با اضطراب و پریشانی به گیسو فکر می کرد و از خدا می خواست که اتفاق ناگواری برای او پیش نیامده باشد . ساعت شش عادل به یزد رسید و به منزلشان رفت و عرفان او را کاملاً در جریان گذاشت . عرفان برای او تعریف کرد که گیسو دیشب به همراه مادرش به خرید رفته بودند بعد از خرید او متوجه می شود که کیف پولش را در مغازه جا گذاشته بنابر این به مغازه باز می گردد و کیفش را تحویل میگیرد اما وقتی که میخواهد از خیابان عبور کند ناگهان اتومبیلی با سرعت وحشتناکی به او میزند و فرار می کند . صدمات سختی به گیسو وارد شده بود . او می گفت علاوه بر شکستگی دست و پا به سر او نیز ضربه واره شده است و در بخش سی سی یوو بستری است . عادل بالافاصله خودش را به بیمارستان رساند از شدت ناراحتی نفهمید که چطور فاصله خانه تا بیمارستان را طی کرد پرستار کشیک شب به او اجازه ملاقات نداد ، بنابراین خسته و عصبانی به منزل بازگشت و تمام شب را در اضطراب و نگرانی به سر برد . صبح که چهره خود را نمایان کرد ، عادل همراه با عرفان و عمه گوهر به بیمارستان رفتند و با دیدن دکتر معالج گیسوز حال او پرسیدند . دکتر با دیدن عادل از او پرسید : شما را دیروز ندیدم ، شما همسرش هستید ؟
عادل که نمی توانست منع ازترابش شود گفت : بله من همسرش هستم ، حالش چطور است دکتر ؟ دکتر بدون این که پاسخ عادل را بدهد عرفان را به گوشه ای برد و اندکی با او صحبت کرد و رفت . عادل با عجله نزد عرفان آمد و شانه هایش را گرفت و از او پرسید : چه بالایی سر گیسو آمده عرفان ؟
عرفان نتوانست از ریزش اشک هایش جلوگیری کند و در حالی که جرات نداشت به صورت عادل نگاه کند گفت : بر اثر ضربه مغزی گیسو چند دقیقه پیش جانش را از دست داد .
مرگ گیسو آن دختر بی گناه و معصوم کمر هر دو خانواده را خم کرد و آنها را در غم عظیمی فرو بپرد . حالا میبایست جسد دختر را در اوج جوانی و با تمام آرزوهایش به گور می سپردند . کسانی که در مجلس خاکسپاری اش شرکت داشتند از غریبه ت
دیدگاه ها (۱)

مےگویندروزمحشر⚜باهرکہ دوستش دارےمحشور مےشوے⚜یعنے:من بااااااا...

تاپیشیردیم گوزومـــه هــر گوزله باخمیاجــاخگوزومون یاشـــیدا...

⭕️ اشکهای خفته⭕️قسمت هشتمجوان با این حرف رخساره فهمید که آن ...

سخــته سختـیاے زندگیـــتوب هیچـــکے نتــــونے بگـــےبیاے تو ...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۲: اولین نگاهِ سردجونگ‌کوک چشماش رو ...

➕از او پرسيد؛ اگه الان یه آمریکایی پیدا شه چی کار می‌کنی؟! ➖...

➕از او پرسيد؛ اگه الان یه آمریکایی پیدا شه چی کار می‌کنی؟! ➖...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط