Little stranger
part 1
*سال ۲۰۰۲ ۱ سپتامبر*
امروز روز تولد ۶ سالگی جونگکوک بود
جونگکوک از خواب بیدار میشه و با خوشحالی میره طبقه ی پایین پیش مادرش ، Mireh وقتی پسرش رو میبینه بغلش میکنه .
Mireh: صبح بخیر پسر عزیز من تولدت مبارک
jungkook: مامانی صبح بخیر . بابا کجاست؟
Mireh: پدرت سر کاره عزیزم
jungkook: کی برمیگرده؟
Mireh: فکر کنم ساعت ۱۷ برگرده عزیزم تو برو دست و صورتت رو بشور تا باهم صبحانه بخوریم
جونگکوک با خوشحالی میره دست و صورتش رو میشوره و بعد کنار مادرش میشینه و باهم صبحانه میخورند ، تقریبا ساعت ۱۸ بود و جونگکوک هم حوصله ش سر رفته بود برای همین با مادرش داشتند بازی میکردند مادر جونگکوک کمی نگران میشه برای همین به گوشی شوهرش زنگ میزنه ولی گوشی او از دسترس خارج هست، Mireh فکر میکنه که شاید شوهرش توی جلسه باشه برای همین بیخیال میشه .
۱ ساعت ۲ ساعت ۳ ساعت ۴ ساعت میگذره و ساعت ۲۲ هست ولی پدر جونگکوک هنوز برنگشته مادر جونگکوک نگرانه خیلی ولی سعی میکنه نشونش نده تا پسرش رو بترسونه برای همین شام درست میکنه و وقتی پسرش شام میخوره میرن توی اتاق جونگکوک و کنار جونگکوک میشینه تا برای جونگکوک قصه تعریف بکنه تا بخوابه وسطهای قصه بود که آیفون خونه زنگ میخوره و Mireh و جونگکوک باهم میرن تا در رو باز بکنن ولی وقتی در رو باز میکنند جسد پدر جونگکوک جلوی در هست و از اون روز به بعد دیگه جونگکوک اون آدم سابق نشد دیگه نمیخندید انگار احساسی نداشت چون بدترین ضربه رو توی زندگی ش خورده بود اون بچه فقط ۶سال داشت و اون اتفاق واقعا براش سنگین بود .
*زمان حال ویو جونگکوک*
دوباره اون کابوس لعنتی رو دیدم بیدار شدم و نشستم روی تختم دستی توی موهام کشیدم و وقتی به خودم اومدم رفتم دوش گرفتم و یک کت و شلوار خوش دوخت برداشتم و پوشیدم و بعد رفتم طبقه ی پایین خدمتکارها به محض ورود من تعظیم کردند و من بی اهمیت فقط رد شدم و از عمارت بیرون رفتم بادیگارد در سمت من رو باز کرد و من سوار ون شدم تا برم شرکت .
*ویو لونا*
مثل همیشه بیدار شدم و دیدم که ساعت ۷ صبحه یکم دیرم شده بود برای همین سریع لباس پوشیدم و حتی وقت نکردم صبحانه بخورم و سریع راه افتادم به سمت مطبم و وقتی رسیدم وارد اتاقم شدم و در رو بستم و یکم خودمو جمع و جور کردم و شروع کردم به ویزیت بیمار هام.
چندین ساعت گذشت و وقت ناهار شد و من به شدت گرسنه بودم برای همین به منشی م گفتم که برای منم غذا بیاره وقتی آورد با علاقه شروع کردم به خوردن غذا و خیلی واقعا خوشمزه بود بعد از یک معده ی راضی شروع کردم به نگاه کردن به یک سری پرونده های بیمار ها تا ببینم که چه مشکلی داشتن و تا ۸ شب کار کردم و بلاخره بیمار ها رفتن و من هم از مطب خواستم برم بیرون از منشی خدافظی کردم و رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم و توی راه برگشت به خونه ، ناری بهم زنگ زد
Nari: لونااا سلاممم
Luna: سلام عزیزممم خوبی؟
Nari: خوبم ممنون تو چطوری عزیزم
Luna:ممنونم عزیزم منم خوبم
Nari: لونا لطفا با من بیا بریم بار
Luna: ناری امروز خیلی خسته شدم
Nari: لطفا فقط همین یه بار باور کن اگر با من بیای قول میدم از این به بعد بیشتر به کارهام توجه کنم باشه؟
Luna: باشه میام
Nari: ایوللل پس من تا ۱ساعت دیگه میام دنبالت
Luna: اوکی فعلا
رسیدم خونه و دوش گرفتم و یک لباس کوتاه مشکی پوشیدم که یقه ی بازی داشت و آستین بلند بود *عکسش رو بعدا میزارم* کمی آرایش کردم و عطر ysl زدم و رفتم پایین و ناری اومده بود دنبالم و سوار ماشینش شدم.
*ویو جونگکوک*
امروز باید میرفتم بار تا دهن چند نفر رو سرویس کنم و زنگ زدم به یونگی
Yoongi: سلام داداش چطوری
kook: ممنون یونگی. بهتره امروز بیام بار بگو ببینم کی قراره اون معامله ی لعنتی رو تمومش کنی؟
Yoongi: نگران نباش امشب دیگه تمومه فقط تو میای دیگه؟
Kook: پس بنظرت چرا زنگ زدم؟
Yoongi: پس میبینمت
Kook: تا بعد.
برگشتم خونه و آماده شدم تا برم به بار و وقتی رسیدم روی مبل چرمی مشکی نشستم و داشتم معامله هارو انجام میدم و هر دفعه من برنده میشدم همینطور که داشتم ویسکی میخوردم دیدم که یک دختر روی صندلی های تک نفره نشسته و داره آبجو میخوره و با دوستش صحبت میکنه ، نظرم رو جلب کرده بود برای همین رفتم پیشش و روی صندلی کنارش نشستم.
ادامه در پارت بعد
*سال ۲۰۰۲ ۱ سپتامبر*
امروز روز تولد ۶ سالگی جونگکوک بود
جونگکوک از خواب بیدار میشه و با خوشحالی میره طبقه ی پایین پیش مادرش ، Mireh وقتی پسرش رو میبینه بغلش میکنه .
Mireh: صبح بخیر پسر عزیز من تولدت مبارک
jungkook: مامانی صبح بخیر . بابا کجاست؟
Mireh: پدرت سر کاره عزیزم
jungkook: کی برمیگرده؟
Mireh: فکر کنم ساعت ۱۷ برگرده عزیزم تو برو دست و صورتت رو بشور تا باهم صبحانه بخوریم
جونگکوک با خوشحالی میره دست و صورتش رو میشوره و بعد کنار مادرش میشینه و باهم صبحانه میخورند ، تقریبا ساعت ۱۸ بود و جونگکوک هم حوصله ش سر رفته بود برای همین با مادرش داشتند بازی میکردند مادر جونگکوک کمی نگران میشه برای همین به گوشی شوهرش زنگ میزنه ولی گوشی او از دسترس خارج هست، Mireh فکر میکنه که شاید شوهرش توی جلسه باشه برای همین بیخیال میشه .
۱ ساعت ۲ ساعت ۳ ساعت ۴ ساعت میگذره و ساعت ۲۲ هست ولی پدر جونگکوک هنوز برنگشته مادر جونگکوک نگرانه خیلی ولی سعی میکنه نشونش نده تا پسرش رو بترسونه برای همین شام درست میکنه و وقتی پسرش شام میخوره میرن توی اتاق جونگکوک و کنار جونگکوک میشینه تا برای جونگکوک قصه تعریف بکنه تا بخوابه وسطهای قصه بود که آیفون خونه زنگ میخوره و Mireh و جونگکوک باهم میرن تا در رو باز بکنن ولی وقتی در رو باز میکنند جسد پدر جونگکوک جلوی در هست و از اون روز به بعد دیگه جونگکوک اون آدم سابق نشد دیگه نمیخندید انگار احساسی نداشت چون بدترین ضربه رو توی زندگی ش خورده بود اون بچه فقط ۶سال داشت و اون اتفاق واقعا براش سنگین بود .
*زمان حال ویو جونگکوک*
دوباره اون کابوس لعنتی رو دیدم بیدار شدم و نشستم روی تختم دستی توی موهام کشیدم و وقتی به خودم اومدم رفتم دوش گرفتم و یک کت و شلوار خوش دوخت برداشتم و پوشیدم و بعد رفتم طبقه ی پایین خدمتکارها به محض ورود من تعظیم کردند و من بی اهمیت فقط رد شدم و از عمارت بیرون رفتم بادیگارد در سمت من رو باز کرد و من سوار ون شدم تا برم شرکت .
*ویو لونا*
مثل همیشه بیدار شدم و دیدم که ساعت ۷ صبحه یکم دیرم شده بود برای همین سریع لباس پوشیدم و حتی وقت نکردم صبحانه بخورم و سریع راه افتادم به سمت مطبم و وقتی رسیدم وارد اتاقم شدم و در رو بستم و یکم خودمو جمع و جور کردم و شروع کردم به ویزیت بیمار هام.
چندین ساعت گذشت و وقت ناهار شد و من به شدت گرسنه بودم برای همین به منشی م گفتم که برای منم غذا بیاره وقتی آورد با علاقه شروع کردم به خوردن غذا و خیلی واقعا خوشمزه بود بعد از یک معده ی راضی شروع کردم به نگاه کردن به یک سری پرونده های بیمار ها تا ببینم که چه مشکلی داشتن و تا ۸ شب کار کردم و بلاخره بیمار ها رفتن و من هم از مطب خواستم برم بیرون از منشی خدافظی کردم و رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم و توی راه برگشت به خونه ، ناری بهم زنگ زد
Nari: لونااا سلاممم
Luna: سلام عزیزممم خوبی؟
Nari: خوبم ممنون تو چطوری عزیزم
Luna:ممنونم عزیزم منم خوبم
Nari: لونا لطفا با من بیا بریم بار
Luna: ناری امروز خیلی خسته شدم
Nari: لطفا فقط همین یه بار باور کن اگر با من بیای قول میدم از این به بعد بیشتر به کارهام توجه کنم باشه؟
Luna: باشه میام
Nari: ایوللل پس من تا ۱ساعت دیگه میام دنبالت
Luna: اوکی فعلا
رسیدم خونه و دوش گرفتم و یک لباس کوتاه مشکی پوشیدم که یقه ی بازی داشت و آستین بلند بود *عکسش رو بعدا میزارم* کمی آرایش کردم و عطر ysl زدم و رفتم پایین و ناری اومده بود دنبالم و سوار ماشینش شدم.
*ویو جونگکوک*
امروز باید میرفتم بار تا دهن چند نفر رو سرویس کنم و زنگ زدم به یونگی
Yoongi: سلام داداش چطوری
kook: ممنون یونگی. بهتره امروز بیام بار بگو ببینم کی قراره اون معامله ی لعنتی رو تمومش کنی؟
Yoongi: نگران نباش امشب دیگه تمومه فقط تو میای دیگه؟
Kook: پس بنظرت چرا زنگ زدم؟
Yoongi: پس میبینمت
Kook: تا بعد.
برگشتم خونه و آماده شدم تا برم به بار و وقتی رسیدم روی مبل چرمی مشکی نشستم و داشتم معامله هارو انجام میدم و هر دفعه من برنده میشدم همینطور که داشتم ویسکی میخوردم دیدم که یک دختر روی صندلی های تک نفره نشسته و داره آبجو میخوره و با دوستش صحبت میکنه ، نظرم رو جلب کرده بود برای همین رفتم پیشش و روی صندلی کنارش نشستم.
ادامه در پارت بعد
- ۲۵۱
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط