{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Little stranger

part 2
*ویو جونگکوک*
اون دختر خیلی عجیب بود از چه لحاظ؟
خیلی با بقیه ی دخترا فرق می‌کرد جوری رفتار میکرد که انگار من گرگم و اون خرگوشی هست که دنبال راه فرار از دست گرگ میگرده و واقعا نمیدونم چجوری توصیفش کنم ولی عجیب بود و باعث می‌شد حس ناشناخته ای توی سینه م احساس کنم.
بعد از اینکه اون دختر رفت آروم لیوان رو چرخوندم و ویسکی رو سر کشیدم ناگهان یونگی کنارم نشست

Yoongi: داداش چرا جدیدا اینجوری شدی؟

jungkook: دوباره اون کابوس لعنتی. خیلی داره اذیتم میکنه نمیدونی چه حسی دارم وقتی یادم میاد پدرم جلوی من بود.... اصلا درکش نمیکنم واقعا نمیتونم

Yoongi: جونگکوک شاید بهتر باشه دست به کار بشی و بری تحت درمان باشی همینجوری نباید قرص خواب آور بخوری

Jungkook: نه یونگی خودت میدونی که حوصله ی چرت و پرت های اون دکترها رو ندارم

Yoongi: نمیتونی همینجا بشینی و بیخیال باشی من برات وقت رزرو کردم و تو حتما باید بری وگرنه حالت از اینی که هست بد تر میشه لازم نیست نگران باشی یک متخصص هستش فقط کافیه آروم باشی

jungkook: باشه سعی خودمو میکنم


*ویو لونا*
اون مرد چرا اونجوری رفتار کرد واقعا ترسیدم هوفف از دست تو ناری اگر نمیگفتی بیام الان این اتفاق نمیوفتاد بیخیال بهتره برگردم خونه واقعا خسته هستم .

رفتم و تاکسی گرفتم و برگشتم خونه و به محض اینکه رسیدم سریع دوش گرفتم و موهامو خشک نکردم فقط یه لباس راحتی پوشیدم و رفتم روی تخت زیر پتو رفتم و چراغ رو خاموش کردم و گوشیم رو روی آلارم گزاشتم به هر حال فردا یک ملاقات مهم دارم مثل اینکه اون بیمار کنترل خوبی روی اعصابش نداره پس باید حاضر باشم برای اینکه واقعا نمیدونم قراره چطور پیش بره.


صبح روز بعد با صدای آلارم گوشی بیدار شدم و رفتم دستشویی و کارهای لازم رو انجام دادم و موهامو شونه کردم و با کش مو مشکی بستم و لباس هام رو عوض کردم و تختم رو مرتب کردم و یک سری کتاب و پرونده رو از روی میزم برداشتم و گزاشتم داخل کیفم و بعد رفتم طبقه ی پایین و قهوه و نون تست به همراه نوتلا خوردم و بعد از ۱۰ دقیقه سریع کفش‌هام رو پوشیدم و سوئیچ ماشینمو برداشتم و رفتم به سمت مطب شخصی م


*ویو جونگکوک*
از خواب بیدار شدم و دوباره سردرد هام شروع شده بود و اون خواب لعنتی رو ازم گرفته بود قرص هارو از روی عسلی ای که کنارم بود برداشتم و با آب خوردم و بعدش یک استایل جذاب زدم و طبق معمول مشکی بود و حتی قهوه هم نخوردم فقط از در خونه بیرون رفتم و سوار ون شدم و به سمت اون مطب که یونگی گفته بود حرکت کردیم.

وقتی رسیدیم بادیگارد در رو باز کرد و همراه یونگی وارد اون مطب شدم و منتظر موندم تا وقتم بشه تا برم داخل اتاق، بعد از چندین دقیقه تقریبا ۲۰ دقیقه بعد وارد اتاق شدم و به محض اینکه اون شخص رو دیدم تعجب کردم اون همون دختره بود نمیدونستم دکتره سعی کردم تعجبم رو نشون ندم ولی اون دختر قشنگ ازش معلوم بود که تعجب کرده ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت

Luna: سلام شما باید آقای جئون باشید درسته؟

Jungkook: بله. خودمم

Luna: از دیدنتون خوشحالم آقای جئون خب میتونید بگید که چه اتفاق هایی برای شما میوفته ؟

jungkook: سردرد های بدی دارم و بی خوابی شدید دارم قرص خواب آور مصرف میکنم و کابوس میبینم

Luna: بهترین راه برای درمان و بهبودی شما اینه که کمتر به چیز های بد فکر بکنید کسی رو داشته باشید که بهتون محبت کنه و باعث بشه این سردرد ها از بین بره میتونید مسافرت هم برید روی هر آدمی یه چیزی تاثیر میزاره مثلا میتونید کار های مختلفی که بهش علاقه دارید رو انجام بدید و حتی میتونید کارهایی که جدید برای شما جدیده رو امتحان کنید همه ی اینها میتونه حال شما رو خیلی بهتر بکنه. این پیشنهاد منه


jungkook: اگر اثر نکنه چی؟ تقریبا بیشتر دکتر ها فقط نسخه ی دیگه ای از قرص ها بهم میدن

Luna: مطمئن باشید که حالتون بهتر میشه و فقط از اون قرص ها زیاد استفاده نکنید چون عوارض سنگینی داره و ممکنه توهم بزنید پس وقتهایی که واقعا نیاز دارید از اون قرص ها استفاده کنید

jungkook: ممنون دکتر

Luna: این چه حرفیه وظیفه م هست

بعد از اینکه حرفش تموم شد از اتاق بیرون رفتم و توی ماشین نشستم و به سمت شرکت حرکت کردم مثل اینکه درباره ی قاتل پدرم یونگی یه چیز هایی فهمیده بود .

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

little stranger

Little stranger

Little stranger

Little stranger

عشق دردناک²p¹⁷"ویو صبح"ویو کوک"ویو ۱ هفته بعد"از خواب بلند ش...

my little mochi:part7یونگی ویو:منتظر حرف دیگه ای نموندم و رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط