{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
دستِ الله نگهدارِ تو باشد؛رفتم

می روم تا دگری یارِ تو باشد؛رفتم

شاد بودم من از آن مزّه پرانی هایت

حال چون نیش به گفتارِ تو باشد؛رفتم

زیرِ پای تو نشسته است خدا بی خبری

تا فرومایه خریدارِ تو باشد؛رفتم!

از منِ مَرد بُریدی و خودت می خواهی

تا که نامرد پی ِ کارِ تو باشد؛رفتم!

طاقَتم نیست ببینم که یکی بی سر و پا

مرکزی بر خطِ پرگارِ تو باشد؛رفتم

خاطرم هست که دیوانه یِ شعرم بودی

کم محلّی چو به رفتارِ تو باشد؛رفتم!

مَرهمِ زخمِ تو بودم،تو نمی دانستی

صبر کن تا دگری خارِ تو باشد؛رفتم!

دلِ من با دلِ تو داشت کمی داد و ستد

پیشتر زانکه بدهکارِ تو باشد؛رفتم!

من که در فکرِ تب و نبض و فشارت بودم

خواستی غیر پرستارِ تو باشد؛رفتم!

می روَم از سرِ ناچار ، ولی در سینه

کوهی از بُغض تلَنبارِ تو باشد؛رفتم!

مازیار نظری
دیدگاه ها (۱)

شده ام عاشق تو، وای که حالا چه کنم؟مانده ام در طلبت غرق تمنا...

هی فکر می کنم که چگونه؟ چرا؟ چطور؟من سال هاست گریه نکردم، شم...

دلم تنــهای تنها می شود ، ... وقتی نمی آیــینگاهم غرق رویــا...

شاید امشب مثل هر شب باز، سازم بشکندمن که می سازم ولی تا کی ب...

شبنم کوچولو:7

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط