مخملی
مخملی
part 6
یونگی قلاده صورتی رنگی رو به گردنش میبنده و بعد میبرتش بیرون. خوشحال همش اینور اونور میپرید.
*یک هفته بعد*
گربه رو تخت جونگکوک دراز کشیده بود و تو فکر بود
یونگی احتمالا تو اتاقش بود یا داشت فیلم میدید و جونگکوک رفته بود باشگاهش.
کاملا بهشون وابسته شده بود و زندگی خوبی رو پیششون داشت..پس باید حقیقت رو هم میزاشت ببینن.
بدون حرفی چشم های خواب الودشو میبنده و تبدیل به انسان میشه و تغییر شکل میده.
بعد چند ثانیه تبدیل شده بود به یه انسان
بدن برهنشو بین ملافه ها پنهون میکنه و از خنکیشون چشاشو با خر خر میبنده تا بخوابه.
یونگی که تو اتاقش مشغول انجام یسری کارها پشت سیستم بود با یادآوری گربه که باید بهش سر بزنه بلند میشه.
میره پایین خبری از گربه نبود با حس بویایی قوی که داشت فهمید تو اتاقه جونگکوکه. میره تو اتاق جونگکوک و وارد میشه ..میون ملافه ها یچیزی بود. اما میدونست گربه نیست!
با چیزی که تو ذهنش بود لبخند میزنه...یعنی لوسی هم مثل خودش بود هم گربه میشد هم انسان؟
با این افکارش لبخند بزرگی میزنه.
میره سمت ملافه و میکشه کنار. با دیدن بدن برهنه پسر که مثل بلور بود و موهای نقره ایش لبخندش بزرگتر میشه. به صورت پسر نگاه میکنه.. قشنگ ترین چیزی بود که تو زندگیش دیده بود!
اخم کمرنگی از برداشته شدن ملافه از رو بدنش میکنه و چشاشو باز میکنه.
همچنان خر خر میکرد.
به یونگی که با یه لبخند بزرگ بهش نگاه میکرد سوالی نگاه میکنه.
یونگی غرق اقیانوس چشمای پسر روبرو شده بود(اینجا چشای تهیونگ ابیه)
بعد چندی به خودش میاد.
یونگی- ت...تو باید لوسی ما باشی درسته؟
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و ملافه رو میگیره و رو بدنش میکشه.
میدونست که یونگی تعجب نکرده چون خودشم اینجوری بود.
ولی دوست داشت واکنش جونگکوک رو ببینه!
یونگی- تو از اول اینجوری میشدی اما خودتو به ما نشون ندادید چرا؟ خجالت نکش منم مثل تو از اشناییت خوشبختم...من یونگیم و تو اسمت چیه اِمکت؟
تهیونگ به بدنش کشو قوصی میده و خمیازه ای میکشه
رو به پهلو دراز میکشع و سرشو رو دستاش میزاره.
ته- عوم...من اسمم تهیونگه
یونگی به حرکات پسر روبه روش نگاه میکرد.
یونگی- چه اسم قشنگی.. خوشبختم از اشناییت تهیونگ کوچولو!
یونگی دوباره نگاهی به بدن پسر میکنه.
یونگی- میخوای بهت لباس بدم؟
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده
ته- بعدا بده فعلا نیازش ندارم
و بعد حرفش ملافه رو بیشتر بین بدنش میپیچه و خر خر میکنه از حس خوبی که از ملافه ها میگرفت.
یونگی دلش میخواست لپ پسر رو گاز بگیره ولی باید جلو خودشو فعلا میگرفت.
یونگی- اوم باشه هرجور راحتی..من تو اتاقمم چیزی نیازی داشتی بیا پیشم. البته یکم دیگه دیگه جونگکوک میرسه
تهیونگ چیزی نمیگه و چشای خواب الودشو میبنده تا یکم بخوابه.
part 6
یونگی قلاده صورتی رنگی رو به گردنش میبنده و بعد میبرتش بیرون. خوشحال همش اینور اونور میپرید.
*یک هفته بعد*
گربه رو تخت جونگکوک دراز کشیده بود و تو فکر بود
یونگی احتمالا تو اتاقش بود یا داشت فیلم میدید و جونگکوک رفته بود باشگاهش.
کاملا بهشون وابسته شده بود و زندگی خوبی رو پیششون داشت..پس باید حقیقت رو هم میزاشت ببینن.
بدون حرفی چشم های خواب الودشو میبنده و تبدیل به انسان میشه و تغییر شکل میده.
بعد چند ثانیه تبدیل شده بود به یه انسان
بدن برهنشو بین ملافه ها پنهون میکنه و از خنکیشون چشاشو با خر خر میبنده تا بخوابه.
یونگی که تو اتاقش مشغول انجام یسری کارها پشت سیستم بود با یادآوری گربه که باید بهش سر بزنه بلند میشه.
میره پایین خبری از گربه نبود با حس بویایی قوی که داشت فهمید تو اتاقه جونگکوکه. میره تو اتاق جونگکوک و وارد میشه ..میون ملافه ها یچیزی بود. اما میدونست گربه نیست!
با چیزی که تو ذهنش بود لبخند میزنه...یعنی لوسی هم مثل خودش بود هم گربه میشد هم انسان؟
با این افکارش لبخند بزرگی میزنه.
میره سمت ملافه و میکشه کنار. با دیدن بدن برهنه پسر که مثل بلور بود و موهای نقره ایش لبخندش بزرگتر میشه. به صورت پسر نگاه میکنه.. قشنگ ترین چیزی بود که تو زندگیش دیده بود!
اخم کمرنگی از برداشته شدن ملافه از رو بدنش میکنه و چشاشو باز میکنه.
همچنان خر خر میکرد.
به یونگی که با یه لبخند بزرگ بهش نگاه میکرد سوالی نگاه میکنه.
یونگی غرق اقیانوس چشمای پسر روبرو شده بود(اینجا چشای تهیونگ ابیه)
بعد چندی به خودش میاد.
یونگی- ت...تو باید لوسی ما باشی درسته؟
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده و ملافه رو میگیره و رو بدنش میکشه.
میدونست که یونگی تعجب نکرده چون خودشم اینجوری بود.
ولی دوست داشت واکنش جونگکوک رو ببینه!
یونگی- تو از اول اینجوری میشدی اما خودتو به ما نشون ندادید چرا؟ خجالت نکش منم مثل تو از اشناییت خوشبختم...من یونگیم و تو اسمت چیه اِمکت؟
تهیونگ به بدنش کشو قوصی میده و خمیازه ای میکشه
رو به پهلو دراز میکشع و سرشو رو دستاش میزاره.
ته- عوم...من اسمم تهیونگه
یونگی به حرکات پسر روبه روش نگاه میکرد.
یونگی- چه اسم قشنگی.. خوشبختم از اشناییت تهیونگ کوچولو!
یونگی دوباره نگاهی به بدن پسر میکنه.
یونگی- میخوای بهت لباس بدم؟
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده
ته- بعدا بده فعلا نیازش ندارم
و بعد حرفش ملافه رو بیشتر بین بدنش میپیچه و خر خر میکنه از حس خوبی که از ملافه ها میگرفت.
یونگی دلش میخواست لپ پسر رو گاز بگیره ولی باید جلو خودشو فعلا میگرفت.
یونگی- اوم باشه هرجور راحتی..من تو اتاقمم چیزی نیازی داشتی بیا پیشم. البته یکم دیگه دیگه جونگکوک میرسه
تهیونگ چیزی نمیگه و چشای خواب الودشو میبنده تا یکم بخوابه.
- ۵۱۵
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط