{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در خزان پاییزیپرستویی را در حال کوچ دیدم

در خزان پاییزی،پرستویی را در حال کوچ دیدم.
به او گفتم:"چون به دیار یارم می روی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم."
بهار سال بعد پرستو را دیدم.
ناله کنان گفت:
"دوستش بدار اما منتظرش نمان..."
دیدگاه ها (۱)

ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ...

گفتند حکم؟؟ورق دست گرفتیم و خندیدیم.قرار شد حکم آفتابگردان ب...

منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسیشاید واسه همینم هست ک د...

در آینه دختری را دیدم پریشانهرچه میگفتم تکرار میکرد و اشک می...

سادیسمی من p/13

سادیسمی من p/14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط