{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرخوشم از صفای چشمانت

سرخوشم از صفای چشمانت
جان دهم ، جان ،برای چشمانت
آن تب آلوده ام که می آید
سوی دارالشفای چشمانت
می توان با نگاه صافی دید
عشق را در ورای چشمانت
باز کن دیده را به رویم، باز
این منم ،من ،گدای چشمانت
بیخود از خود تمام قلبم را
می دهم رونمای چشمانت
عقل را بنده ی جنون کردم
گشت عشقم فدای چشمانت
بی قرارم که چون نگاهی گرم
پر کشم در فضای چشمانت
وه چه جانانه دیده ای" صابر"
آفرین بر خدای چشمانت
...
دیدگاه ها (۱)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش پنجم_جولیت_جایی می‌رویم که نمی‌شناسم و اتف...

دلبرا! عشقِ تو با من چنان است که بر لبِ پرتگاهی ایستاده‌ام؛ ...

می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،خاطراتت را به صرف چای دعو...

مهرت را مانند سنجاق سینه ای به خود آویزان کرده و در انتظار ق...

فقط بیا... ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیاای عیسی پنهان...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

مریم یوسفی نصیری نژاد

معصومعلی مسکینی

سپاس وستایش خدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روزروشن...

شاپور جورکش شاعر فسایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط