یک شبی در آستان کبریا,

یک شبی در آستان کبریا,

حاجتم را گفتمی: بنما روا..


بس که در هجران یارم سوختم,

جامه ی ذلّت به جسمم دوختم...


روز و شب، من ، ناله های زار زار,

برکشم از دل به بانگ چنگ و تار...


تا که معشوقم شود آگه ز من,

آگه از درد و غم و رنج و محن...


گرچه او از حال دل، آگاه ، هست,

باشد از عشقم دمادم مستِ مست...


یارب از هجر و فراقم ، وارهان,

عاشقان را سوی سامان می رسان...


ناگه آمد یک ندا از لا مکان,

گفت: بسپارش به ما از جسم و جان...


تا وجودت آگه از معنا شود,

آن زمان،حرف "من و تو"،"ما" شود...


عاشقی کن تا که مجنونت کنند,

در مسیر عشق ، دلخونت کنند...


عشق را بر قلبِ مجنون می دهند,

بر تنِ بی جان او ، جان ، می دمند...


هرکه را عشق و محبت کار شد,

خالق او ، محرمِ اسرار شد...


"افسرا" در عشق، جانبازی نما,

شرط ِآن، باشد، زجان، مهر و وفا...
دیدگاه ها (۷)

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه دردی کش لجهٔ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط