{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو شوگا پارت اخر

سناریو شوگا پارت اخر

1 ماه از اون شب گذشت
هیچ خبری از بحث و جدل نبود. خبری از گریه و التماس نبود. همه چیز خیلی زود از اون مرحله‌ی “دعوا” رد شده بود و به یه نقطه‌ی بی‌انتها رسیده بود: خلاء.

ا/ت و شوگا، حالا دیگه مثل دو تا غریبه‌ای بودن که فقط توی یه فضای مشترک حضور داشتن. ا/ت وقتی صبح‌ها از کنار شوگا رد می‌شد، بوی قهوه‌ی اون رو حس می‌کرد، اما دیگه نه تمایل داشت باهاش حرف بزنه و نه حتی می‌خواست نگاهش کنه. شوگا هم دیگه اون نگاه‌های تیز و عصبی رو نداشت؛ اون فقط یه نگاهِ بی‌روح و مات داشت، انگار که روحش رو یه جای دیگه، خیلی دورتر، جا گذاشته باشه.

یک شب، ا/ت داشت وسایلش رو جمع می‌کرد. نه برای اینکه با شوگا بحث کنه، نه برای اینکه ازش چیزی بگه؛ فقط داشت وسایل شخصی‌اش رو توی یه ساک می‌ریخت. صدای کشیده شدنِ زیپِ ساک، تنها صدایی بود که توی اون خونه‌ی ساکت شنیده می‌شد.

شوگا توی اتاق نشسته بود، پشت میز کارش، با چراغ مطالعه‌ای که نورِ ضعیفی داشت. اون تمام مدت می‌دونست ا/ت داره چیکار می‌کنه، اما حتی سرش رو هم بالا نیاورد. نه برای اینکه جلو بگیره، نه برای اینکه بپرسه “کجا داری می‌ری؟” و نه برای اینکه بگه “بمون”.

ا/ت ساک رو برداشت و به سمت در رفت. وقتی به در رسید، مکث کرد. یه لحظه، فقط یه لحظه، فکر کرد شاید اگه برگرده و نگاهش کنه، شاید اگه یه کلمه‌ی دیگه بگه، چیزی عوض بشه. اما وقتی به پشت سرش نگاه کرد، فقط پشتِ سرِ شوگا رو دید که درگیرِ روشناییِ مانیتور بود. شوگا اصلاً وجودِ ا/ت رو حس نمی‌کرد، یا شاید هم… دیگه براش فرقی نمی‌کرد.

ا/ت در رو باز کرد. صدای جیرجیرِ در، توی اون سکوت مثل یه انفجار بود. اما شوگا تکون نخورد.

ا/ت بدون اینکه حتی یه کلمه‌ی خداحافظی بگه، از خونه خارج شد. پاشنه کفش‌هاش روی زمینِ سالن، آخرین ریتمِ اون رابطه بود. وقتی درِ ورودی بسته شد، صدای برخوردِ سنگینِ در، انگار مهرِ نهایی رو روی اون خاطرات زدن.

شوگا بالاخره دستش رو از روی موس برداشت. برای اولین بار توی اون چند هفته‌ی اخیر، نگاهش از مانیتور گرفت و به فضای خالیِ سالن خیره شد. اونجا، جایی که ا/ت همیشه بود، حالا فقط تاریکی بود. شوگا یه نفس عمیق کشید، اما نه یه نفس از سرِ غم؛ یه نفس از سرِ پوچی. انگار که یه بخش از زندگیش همزمان با بستنِ اون در، با اون ساک، از اون خونه خارج شده بود.

هیچ حرفی زده نشد. هیچ گریه‌ای نکرد. فقط یه رابطه، مثل یه شمع که با یه نسیمِ خیلی کوچیک خاموش بشه، به پایان رسید. نه با شعله، نه با دود؛ فقط… خاموش

فحش ازاد😁
دیدگاه ها (۵)

فالو شه؟https://wisgoon.com/mnsevda

فالو شههhttps://wisgoon.com/elara.er

پارت 13همون موقع در دفتر باز شد و ته سوک در چهارچوب نمایان ش...

فالو شههه؟ https://wisgoon.com/bangtanthvv

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه ز...

آتیشی که از بارون شروع شدprt10---ویوی ا. تنفسم بند اومده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط