[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶¹
طعمِ لبهای داغِ جونکوک توی هوای خنکِ شب، تمامِ وجودِ آلیس رو گرم کرده بود. وقتی بالاخره جونکوک عقب کشید، هر دو نفسنفس میزدند. جونکوک نگاهِ خمار و پر از حسِ مالکیتش رو از لبهای آلیس برداشت، درِ ماشین رو باز کرد و آلیس با صورتِ داغشده و لبخندِ خجالتی ولی شادی که نمیتونست پنهانش کنه، سوار شد.
تا رسیدن به عمارت، هیچی بینشون رد و بدل نشد جز نگه داشتنِ محکمِ دستهای همدیگه روی کنسولِ ماشین.
به محض اینکه واردِ عمارت شدند، جونکوک رفت سمتِ اتاقِ کارش تا چند تا برگه رو امضا کنه. آلیس هم پر از انرژی و کیفی که از امشب برده بود، دوید بالا سمتِ اتاقش.
کت و شلوارِ سفید و مجللش رو درآورد، انداخت روی مبل و سریع رفت سراغِ کمد. دلش یه لباسِ کاملاً راحت و خودمانی میخواست. یه ستِ لباسخوابِ ساتنِ صورتی با طرحِ خرسهای کوچولو پوشید، موهای مشکی و بینهایت بلندش رو بالای سرش گوجهای شل بست و با چهرهی بیارایش و بامزهاش راه افتاد توی راهرو.
حسابی دلش میخواست بره پیشِ نینا، دخترونه باهم حرف بزنن، کلِ ماجرای قرارِ امشب و بوسههای جونکوک رو براش تعریف کنه و با هم جیغ و داد راه بندازن!
بدون اینکه حتی زحمتِ در زدن به خودش بده، دستگیرهی اتاقِ نینا رو فشرد، در رو تا آخر باز کرد و با صدای بلند و پرهیجانش گفت:
«نیناااا! باور کـ...»
اما حرف توی گلوی آلیس خشک شد! چشمان خاکستریش رسماً از حدقه زد بیرون و دهنش چند سانت باز موند!
توی تاریکروشنای اتاق، تهیونگ و نینا، درست وسطِ اتاق ایستاده بودند! تهیونگ، نینا رو چسبونده بود به دیوار، دستهاش دورِ کمرِ نینا حلقه بود و داشت با تمامِ وجود لبهای نینا رو میبوسید!
با صدای ناگهانیِ در و جیغِ نصفهنیمهی آلیس، نینا جوری شوکزده تهیونگ رو داد عقب که تهیونگ نزدیک بود تعادلش رو از دست بده!
نینا صورتش توی یک ثانیه مثل گوجهفرنگی سرخِ سرخ شد، نفسنفس میزد و دستهاش رو جلوی صورتش گرفت. تهیونگ هم که دستی به موهای آشفتش کشید، یقهی پیراهنش رو صاف کرد، با یه خندهی کلافه و شرمنده سرش رو انداخت پایین و پشتِ گوشش رو خاروند.
آلیس چند ثانیه توی همون حالتِ هنگ ماند. نگاهش بینِ نینای لبو شده و تهیونگِ شوکزده چرخید. یکدفعه اون چشمهای خاکستریش برق زد و یه **لبخندِ شیطانی و فوقالعاده موذیانه** نشست گوشهی لبش!
نینا با صدای لرزان و هولشده آمد جلو:
«آ... آلیس! ببین... اونجوری که فکر میکنی نیست! تهیونگ فقط... فقط داشت...»
آلیس دستش رو آورد بالا، ابروهاش رو برد بالا و با لحنِ تهوعآور و خندهداری گفت:
«اووووه! اصلاً اونجوری که فکر میکنم نیست؟ آره جونِ عمهت! داشتی کمکش میکردی تنفسِ مصنوعی بده نینا خانم؟!»
تهیونگ نتونست جلو خودش رو بگیره و زیر لب زد زیرِ خنده. نینا هم با حرص و خجالت داد زد: «آلیس!»
آلیس که تازهفهمیده بود این دو تا تمامِ این مدت یواشکی باهم بودن و به هیچکس هیچی نگفته بودند، با یه پوزخندِ پیروزمندانه چرخید سمتِ در، چند گام رفت عقب و با صدای نسبتاً بلندی که تهیونگ و نینا رو سکته داد گفت:
«من هیچی ندیدم! فقط فکر کنم جونکوک خیلی علاقه داشته باشه بدونه دست راستش شبها توی اتاقِ خواهرش چیکار میکنه! بااجازه آقایون و خانمها!»
آلیس بیتوجه به نینا که با جیغِ خفهای داشت میگفت «آلیس تو رو خدا وایسا!»، در رو بست و با خندههای شیطونش توی راهرو پا به فرار گذاشت!
ادامه دارد...
امشب شرط نداریم خوشگلا🎀✨
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶¹
طعمِ لبهای داغِ جونکوک توی هوای خنکِ شب، تمامِ وجودِ آلیس رو گرم کرده بود. وقتی بالاخره جونکوک عقب کشید، هر دو نفسنفس میزدند. جونکوک نگاهِ خمار و پر از حسِ مالکیتش رو از لبهای آلیس برداشت، درِ ماشین رو باز کرد و آلیس با صورتِ داغشده و لبخندِ خجالتی ولی شادی که نمیتونست پنهانش کنه، سوار شد.
تا رسیدن به عمارت، هیچی بینشون رد و بدل نشد جز نگه داشتنِ محکمِ دستهای همدیگه روی کنسولِ ماشین.
به محض اینکه واردِ عمارت شدند، جونکوک رفت سمتِ اتاقِ کارش تا چند تا برگه رو امضا کنه. آلیس هم پر از انرژی و کیفی که از امشب برده بود، دوید بالا سمتِ اتاقش.
کت و شلوارِ سفید و مجللش رو درآورد، انداخت روی مبل و سریع رفت سراغِ کمد. دلش یه لباسِ کاملاً راحت و خودمانی میخواست. یه ستِ لباسخوابِ ساتنِ صورتی با طرحِ خرسهای کوچولو پوشید، موهای مشکی و بینهایت بلندش رو بالای سرش گوجهای شل بست و با چهرهی بیارایش و بامزهاش راه افتاد توی راهرو.
حسابی دلش میخواست بره پیشِ نینا، دخترونه باهم حرف بزنن، کلِ ماجرای قرارِ امشب و بوسههای جونکوک رو براش تعریف کنه و با هم جیغ و داد راه بندازن!
بدون اینکه حتی زحمتِ در زدن به خودش بده، دستگیرهی اتاقِ نینا رو فشرد، در رو تا آخر باز کرد و با صدای بلند و پرهیجانش گفت:
«نیناااا! باور کـ...»
اما حرف توی گلوی آلیس خشک شد! چشمان خاکستریش رسماً از حدقه زد بیرون و دهنش چند سانت باز موند!
توی تاریکروشنای اتاق، تهیونگ و نینا، درست وسطِ اتاق ایستاده بودند! تهیونگ، نینا رو چسبونده بود به دیوار، دستهاش دورِ کمرِ نینا حلقه بود و داشت با تمامِ وجود لبهای نینا رو میبوسید!
با صدای ناگهانیِ در و جیغِ نصفهنیمهی آلیس، نینا جوری شوکزده تهیونگ رو داد عقب که تهیونگ نزدیک بود تعادلش رو از دست بده!
نینا صورتش توی یک ثانیه مثل گوجهفرنگی سرخِ سرخ شد، نفسنفس میزد و دستهاش رو جلوی صورتش گرفت. تهیونگ هم که دستی به موهای آشفتش کشید، یقهی پیراهنش رو صاف کرد، با یه خندهی کلافه و شرمنده سرش رو انداخت پایین و پشتِ گوشش رو خاروند.
آلیس چند ثانیه توی همون حالتِ هنگ ماند. نگاهش بینِ نینای لبو شده و تهیونگِ شوکزده چرخید. یکدفعه اون چشمهای خاکستریش برق زد و یه **لبخندِ شیطانی و فوقالعاده موذیانه** نشست گوشهی لبش!
نینا با صدای لرزان و هولشده آمد جلو:
«آ... آلیس! ببین... اونجوری که فکر میکنی نیست! تهیونگ فقط... فقط داشت...»
آلیس دستش رو آورد بالا، ابروهاش رو برد بالا و با لحنِ تهوعآور و خندهداری گفت:
«اووووه! اصلاً اونجوری که فکر میکنم نیست؟ آره جونِ عمهت! داشتی کمکش میکردی تنفسِ مصنوعی بده نینا خانم؟!»
تهیونگ نتونست جلو خودش رو بگیره و زیر لب زد زیرِ خنده. نینا هم با حرص و خجالت داد زد: «آلیس!»
آلیس که تازهفهمیده بود این دو تا تمامِ این مدت یواشکی باهم بودن و به هیچکس هیچی نگفته بودند، با یه پوزخندِ پیروزمندانه چرخید سمتِ در، چند گام رفت عقب و با صدای نسبتاً بلندی که تهیونگ و نینا رو سکته داد گفت:
«من هیچی ندیدم! فقط فکر کنم جونکوک خیلی علاقه داشته باشه بدونه دست راستش شبها توی اتاقِ خواهرش چیکار میکنه! بااجازه آقایون و خانمها!»
آلیس بیتوجه به نینا که با جیغِ خفهای داشت میگفت «آلیس تو رو خدا وایسا!»، در رو بست و با خندههای شیطونش توی راهرو پا به فرار گذاشت!
ادامه دارد...
امشب شرط نداریم خوشگلا🎀✨
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۱.۲k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط