[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵⁹
آلیس ابروهاش رو باریک کرد و با پوزخند لجبازش نگاهی به جونکوک انداخت:
«قرارِ دونفره؟ اونوقت من چرا باید با یه آقای کوه یخِ بداخلاق بیام قرار؟ نکنه فکر کردی با یه کلمهی "خانمم" کلاً همهچیز یادم رفته؟»
جونکوک بدون اینکه جواب بده، خم شد، مچِ دستِ آلیس رو آروم اما محکم گرفت و کشید سمتِ خودش. آلیس یه لحظه تعادلش به هم خورد و مستقیم خورد به سینهی عضلانی و محکمِ جونکوک. عطرِ تلخ و جذابِ جونکوک کلاً هوای اطرافشون رو پر کرد.
جونکوک دستِ دیگهاش رو برد پشتِ کمرِ آلیس، فاصلهشون رو به صفر رسوند و با صدای بسیار بم و کشندهاش زیر گوشش گفت:
«فراموشی خاطراتِ دیشب دستِ خودته بچه... اما قرار امشب دستِ منه. حالا هم بدون کلکل راه بیفت.»
آلیس خواست زبوندرازی کنه اما حسِ گرمای دستِ جونکوک روی کمرش جوری بود که ته دلش لرزید. فقط یه چشمغرهی نازک رفت و پابهپای جونکوک از دفترِ مجللِ شرکت آمد بیرون.
وقتی رفتند پایین، ماشینِ شاسیبلندِ مشکیِ جونکوک جلوی در آماده بود. جونکوک خودش درِ سمتِ شاگرد رو برای آلیس باز کرد. آلیس با غرور رفت داخل نشست و جونکوک هم در رو بست، چرخید و نشست پشتِ فرمان.
ماشین با سرعت توی خیابانهای شلوغِ شهر به حرکت درآمد. آلیس تکیه داده بود به پنجره و به ارامشِ شهر نگاه میکرد، اما سنگینیِ نگاهِ جونکوک رو که هر چند ثانیه یکبار از روی جاده برداشته میشد و میآمد روی صورتش، کاملاً حس میکرد.
آلیس برگشت سمتش، پاهاش رو روی مبلِ چرمیِ ماشین جابهجا کرد و گفت:
«نگام نکن آقای رئیس! حواست به جاده باشه، نمیخوام اولِ جوونی نفله بشم!»
جونکوک گوشهی لبش بالا رفت، دستِ راستش رو از روی فرمان برداشت، آورد سمتِ آلیس و انگشتهای کلفت و تتوشدهاش رو توی دستِ ظریفِ آلیس قفل کرد. با لحنِ آروم و مطمئنش گفت:
«تا وقتی پیشِ منی، حتی عزرائیل هم جرات نمیکنه بهت نزدیک بشه...»
آلیس حس کرد قلبش دوباره دست به شورش زده. آروم دستِ جونکوک رو فشرد و سرش رو چرخوند سمتِ پنجره تا لبخندِ شاد و خجالتیش رو قایم کنه.
بعد از نیم ساعت، ماشین جلوی یک رستورانِ بسیار مجلل و خلوت که روی سقفِ یک برجِ بلند بود توقف کرد. تمامِ محوطهی رستوران رو گلهای رزِ سفید و شمعهای روشن پر کرده بودند و منظرهی کلِ شهرِ روشن زیرِ پاشون مشخص بود.
جونکوک پیاده شد، آمد در رو برای آلیس باز کرد و دستش رو داد بهش. آلیس وقتی پیاده شد و اون فضای رویایی رو دید، برای چند لحظه دهنش باز موند. چشمانِ خاکستریش توی نورِ شمعها برق زد.
چرخید سمتِ جونکوک، چونهاش رو داد بالا و با پوزخندِ بانمکش گفت:
«اوووه... نبینم آقای مافیا رمانتیک شده باشه! اینجا رو اجاره کردی که منو غافلگیر کنی؟»
جونکوک یک گام آمد جلو، دستش رو گذاشت پشتِ موهای بسیار بلند و لختِ آلیس، آروم کشیدشون و با صدای بمش زل زد توی چشمانش:
«غافلگیر کردنِ خانمِ خودم، حداقل کاریه که برای جبرانِ دیشب و امروزم میتونم بکنم... حالا بفرما بشین تا نشونت بدم قرارِ واقعی یعنی چی!»
ادامه دارد...
چون امروز بدون اطلاع نبودم برای جبران شرط نمیزارم یه ساعت دیگه دوباره پارت میزارم💝✨
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁵⁹
آلیس ابروهاش رو باریک کرد و با پوزخند لجبازش نگاهی به جونکوک انداخت:
«قرارِ دونفره؟ اونوقت من چرا باید با یه آقای کوه یخِ بداخلاق بیام قرار؟ نکنه فکر کردی با یه کلمهی "خانمم" کلاً همهچیز یادم رفته؟»
جونکوک بدون اینکه جواب بده، خم شد، مچِ دستِ آلیس رو آروم اما محکم گرفت و کشید سمتِ خودش. آلیس یه لحظه تعادلش به هم خورد و مستقیم خورد به سینهی عضلانی و محکمِ جونکوک. عطرِ تلخ و جذابِ جونکوک کلاً هوای اطرافشون رو پر کرد.
جونکوک دستِ دیگهاش رو برد پشتِ کمرِ آلیس، فاصلهشون رو به صفر رسوند و با صدای بسیار بم و کشندهاش زیر گوشش گفت:
«فراموشی خاطراتِ دیشب دستِ خودته بچه... اما قرار امشب دستِ منه. حالا هم بدون کلکل راه بیفت.»
آلیس خواست زبوندرازی کنه اما حسِ گرمای دستِ جونکوک روی کمرش جوری بود که ته دلش لرزید. فقط یه چشمغرهی نازک رفت و پابهپای جونکوک از دفترِ مجللِ شرکت آمد بیرون.
وقتی رفتند پایین، ماشینِ شاسیبلندِ مشکیِ جونکوک جلوی در آماده بود. جونکوک خودش درِ سمتِ شاگرد رو برای آلیس باز کرد. آلیس با غرور رفت داخل نشست و جونکوک هم در رو بست، چرخید و نشست پشتِ فرمان.
ماشین با سرعت توی خیابانهای شلوغِ شهر به حرکت درآمد. آلیس تکیه داده بود به پنجره و به ارامشِ شهر نگاه میکرد، اما سنگینیِ نگاهِ جونکوک رو که هر چند ثانیه یکبار از روی جاده برداشته میشد و میآمد روی صورتش، کاملاً حس میکرد.
آلیس برگشت سمتش، پاهاش رو روی مبلِ چرمیِ ماشین جابهجا کرد و گفت:
«نگام نکن آقای رئیس! حواست به جاده باشه، نمیخوام اولِ جوونی نفله بشم!»
جونکوک گوشهی لبش بالا رفت، دستِ راستش رو از روی فرمان برداشت، آورد سمتِ آلیس و انگشتهای کلفت و تتوشدهاش رو توی دستِ ظریفِ آلیس قفل کرد. با لحنِ آروم و مطمئنش گفت:
«تا وقتی پیشِ منی، حتی عزرائیل هم جرات نمیکنه بهت نزدیک بشه...»
آلیس حس کرد قلبش دوباره دست به شورش زده. آروم دستِ جونکوک رو فشرد و سرش رو چرخوند سمتِ پنجره تا لبخندِ شاد و خجالتیش رو قایم کنه.
بعد از نیم ساعت، ماشین جلوی یک رستورانِ بسیار مجلل و خلوت که روی سقفِ یک برجِ بلند بود توقف کرد. تمامِ محوطهی رستوران رو گلهای رزِ سفید و شمعهای روشن پر کرده بودند و منظرهی کلِ شهرِ روشن زیرِ پاشون مشخص بود.
جونکوک پیاده شد، آمد در رو برای آلیس باز کرد و دستش رو داد بهش. آلیس وقتی پیاده شد و اون فضای رویایی رو دید، برای چند لحظه دهنش باز موند. چشمانِ خاکستریش توی نورِ شمعها برق زد.
چرخید سمتِ جونکوک، چونهاش رو داد بالا و با پوزخندِ بانمکش گفت:
«اوووه... نبینم آقای مافیا رمانتیک شده باشه! اینجا رو اجاره کردی که منو غافلگیر کنی؟»
جونکوک یک گام آمد جلو، دستش رو گذاشت پشتِ موهای بسیار بلند و لختِ آلیس، آروم کشیدشون و با صدای بمش زل زد توی چشمانش:
«غافلگیر کردنِ خانمِ خودم، حداقل کاریه که برای جبرانِ دیشب و امروزم میتونم بکنم... حالا بفرما بشین تا نشونت بدم قرارِ واقعی یعنی چی!»
ادامه دارد...
چون امروز بدون اطلاع نبودم برای جبران شرط نمیزارم یه ساعت دیگه دوباره پارت میزارم💝✨
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۱.۲k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط