«من عاشق یه مافیا شدم....»
«من عاشق یه مافیا شدم....»
Part-8
ویو میا*
میا: بیهوش شد؟؟؟
خدمت کار میا: بله خانم
میا: امپول رو بهش بزنید
خومت کار میا: چشم خانم
ویو نویسنده ٬
جونگکوک وقتی بیدار شد کنترلش دست خودش نبود و میا شروع به .......( دیگه خودتون میدونید) کرد و جونگکوک همراهیش میکرد چون که کنترلی روی خودش نداشت.....
ویو وانی *
احساس ارامش میکنم فردا قراره با سی-جون ازدواج کنم امروز خبری از اون یارو نیست فکر کنم اسمش جونگکوک بود اهههههه، اصن ولش کن چرا دارم به اون فکر میکنم ، الان سی-جون با پدرم به خونه میان خونه بلند شدم و دوش گرفتم که در زدن در رو باز کردم که نفهمیدم چی شد ........
ویو سی-جون*
به خونه اومدیم ولی وانی خونه نبود بهش زنگ زدم ولی گوشیش رو مبل بود سریع به پلیس اطلاع دادیم ، (وقتی که سی-جون پلیس میبینه میترسه بخاطر مرگ برادر وانی) بازم اون حس ترس .... ولی جون وانی مهم تره .......
ویو وانی*
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم که انگار توی یه جای متروکه هستم که یه نفر به سمتم اومد . یه دختر بود ....
وانی: تو کی هستی؟؟؟
میا: من میا هستم دختر عموی جونگکوک
توی ذهنم گفتم، باز این یارو....
وانی: خب که چی ؟؟؟
میا: (خندید) خب تو بودی که دل جونگکوک من رو برده ، هااااا
وانی : برو بابا ، جونگ نمیدونم چی چی تو منو ول نمیکنه ...
میا: یعنی تو دوسش نداری؟؟؟
وانی:نه
میا: باشه در هر صورت اون مال منه امروز خیلی حال داد ( منظورش..... هستش)
وانی: خوش باشین ....(پوز خند)
میا : مچکرم ، عروسیم دعوتت میکنم
وانی: نمیخواد ولم کن برم
میا: باشه، خیالم راحت شد ....(خنده)
ویو نویسنده٬
میا وانی رو ازاد کرد و پلیس ها وانی رو پیدا کردن و به خونه بردن ....
امیدوارم که خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی:
۷لایک
۱۰کامنت
۳ بازنشر
Part-8
ویو میا*
میا: بیهوش شد؟؟؟
خدمت کار میا: بله خانم
میا: امپول رو بهش بزنید
خومت کار میا: چشم خانم
ویو نویسنده ٬
جونگکوک وقتی بیدار شد کنترلش دست خودش نبود و میا شروع به .......( دیگه خودتون میدونید) کرد و جونگکوک همراهیش میکرد چون که کنترلی روی خودش نداشت.....
ویو وانی *
احساس ارامش میکنم فردا قراره با سی-جون ازدواج کنم امروز خبری از اون یارو نیست فکر کنم اسمش جونگکوک بود اهههههه، اصن ولش کن چرا دارم به اون فکر میکنم ، الان سی-جون با پدرم به خونه میان خونه بلند شدم و دوش گرفتم که در زدن در رو باز کردم که نفهمیدم چی شد ........
ویو سی-جون*
به خونه اومدیم ولی وانی خونه نبود بهش زنگ زدم ولی گوشیش رو مبل بود سریع به پلیس اطلاع دادیم ، (وقتی که سی-جون پلیس میبینه میترسه بخاطر مرگ برادر وانی) بازم اون حس ترس .... ولی جون وانی مهم تره .......
ویو وانی*
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم که انگار توی یه جای متروکه هستم که یه نفر به سمتم اومد . یه دختر بود ....
وانی: تو کی هستی؟؟؟
میا: من میا هستم دختر عموی جونگکوک
توی ذهنم گفتم، باز این یارو....
وانی: خب که چی ؟؟؟
میا: (خندید) خب تو بودی که دل جونگکوک من رو برده ، هااااا
وانی : برو بابا ، جونگ نمیدونم چی چی تو منو ول نمیکنه ...
میا: یعنی تو دوسش نداری؟؟؟
وانی:نه
میا: باشه در هر صورت اون مال منه امروز خیلی حال داد ( منظورش..... هستش)
وانی: خوش باشین ....(پوز خند)
میا : مچکرم ، عروسیم دعوتت میکنم
وانی: نمیخواد ولم کن برم
میا: باشه، خیالم راحت شد ....(خنده)
ویو نویسنده٬
میا وانی رو ازاد کرد و پلیس ها وانی رو پیدا کردن و به خونه بردن ....
امیدوارم که خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی:
۷لایک
۱۰کامنت
۳ بازنشر
- ۹۵۹
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط