{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد

به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس... #حمید_مصدق
دیدگاه ها (۱)

الهی! این بنده چه داند که چه می باید جُستداننده تویی هر آنچه...

دل دیوانه را دیوانه تر کنمرا از هر دو عالم بی خبر کنبیا! دنی...

بعضی روزها؛انسان فقط خسته است.نه تنها است،نه غمگین،و نه عاش...

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفتشرح حالم را اگر نشنیده باشی...

مردی که در کنارم بود

عکس بچگی هام.یادش بخیر. ولی همون پرستو دل نازکم

کجاست آن خواب و خیال هایم؟!…کجاست آن همه ذوق رسیدن به آینده؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط